دروغ شیرین:)پارت 14.
✨(ویو نویسندهه: خودم)✨
خلاصه خواستگاری با بله و شرطو شروط تموم
شد قرار بر این بود که تا آخر هفته همو
بشناسن بعد نامزد کنن و دو ماه بعدشم عروسی کنن از اول تا آخر خواستگاری تهیونگ ناراحت بود ولی وقتی دید جونگکوک به خواهراش لبخند میزنه و خوشحاله از خوشحالی خواهراش خودشم خوشحال شد و دیگه ناراحت نبود چون مهم این بود که خواهراش خوشحالن بعد از کلی حرف زدن همه رفتن خونشون و جنی و جیسو هم تو اتاق خودشون با خوشحالی خوابیدن، تهیونگ داشت فکر به آینده میکرد که گوشیش زنگ خورد و اسم (دختره لوس =یوری) رویه صفحه ظاهر شد و تهیونگ لبخندی زد و آیکن سبزو کشید.
تهیونگ: جونم یوری؟😊
یوری: ته ته جونم یه چیزی باید بهت بگم (استرس) 😥.
تهیونگ با ابرو های بالا انداخته و تعجب گفت:
تهیونگ: چیشدهه؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟ 🤔.
یوری به من و من افتاد و اخر گفت:
یوری: راستش پدر بزرگ جونگکوک گفته بود که جنی و جیسو با لیسا و رزی برن مسافرت میدونی که؟(استرس) 😅.
تهیونگ نشست رو تخت و با تعجب گفت:
تهیونگ: خب اینو میدونم بچه ها هم چمدون جمع کردن چطور مگه؟ خیلی مشکوکی! 🤔.
یوری: چی من نه فقط جونگکوک گفته بود بهت بگیم پدر بزرگش خواسته فردا ماهم یعنی من و جیمین و جین و تو و جونگکوک و یونگی و جیهوپ باهم بریم نیوزلند 😅.
تهیونگ با بُهت و چشای گرد گفت:
تهیونگ: چرا من؟ اصلا چه ربطی به ما دارهه؟😳.
یوری: پدربزرگ جونگکوک گفته نمیدونم چرا ولی آماده شو فردا حرکت میکنیم و دو هفته میمونیم و لباس به اندازه بیار و چیزی یادت نرهه 🤗.
تهیونگ مشکوک گفت: تو چرا اینقدر خوشحالی؟ اصلا چرا خود جونگکوک بهم نگفت؟ 🤔🧐.
یوری: خب بالاخره داریم میریم مسافرت خوشحال نباشم، بعدشم جونگکوک حتما سرش شلوغ بودهه که خودش بهت نگفته خب دیگه من برم چمدانمو آماده کنم بای دوست جونی 🤗
تهیونگ با تعجب به گوشی قطع شده نگاه کرد بعد با غرغر بلند شد و تا ساعتای یکی با خودش کلنجار میرفت کدوم لباسو صبح بپوشه بنابراین یکی انتخاب کرد و چک کرد همچیو برداشته بود، بعد چمدان رو گذاشت کنار تختش و همین که خواست بخوابه یه نوتیف واسه گوشیش آمد، نوتیفو باز کرد پیام از طرف، خرگوش مزاحم،(جونگکوک) بود نوشته بود:
(✨خرگوش مزاحم (کوک)✨حتما دوستات بهت گفتن که میریم نیوزلند پس مراقب باش چیزی جا نذاری چون دیگه بر نمیگردیم...)
اخم کرد و جوابشو نداد پتو رو کشید تا روی چونش قرار بود خواهراش با خواهرای کوک برن آمریکا و خودشون اینا نیوزلند و جالبیش اینجا بود پدر بزرگ کوک باهاشون نمیومد ولی یکی رو میفرستاد تا مراقبشون باشه، چشاش بسته شد و به آغوش خواب رفت، درحالی که نمیدونست پدر بزرگ چه نقشه هایی براشون کشیدهه و اونا فکر میکردن یه مسافرت ساده اس و تازه ماجرا از مسافرت شروع میشه.
۱،بنظرتون تو مسافرت چه اتفاقی میفته؟ 🤔
۲،پدر بزرگ براشون چه نقشه ایی کشیدهه؟ 🧐
🍓نکته خیلی مهم: دیگه اسمات نمینویسم و خواهشا دیگه نخوایید براتون بنویسم چون گزارش میشم🍓
🍓تا پارت بعد شب بخیر 😊🤗🍓
خلاصه خواستگاری با بله و شرطو شروط تموم
شد قرار بر این بود که تا آخر هفته همو
بشناسن بعد نامزد کنن و دو ماه بعدشم عروسی کنن از اول تا آخر خواستگاری تهیونگ ناراحت بود ولی وقتی دید جونگکوک به خواهراش لبخند میزنه و خوشحاله از خوشحالی خواهراش خودشم خوشحال شد و دیگه ناراحت نبود چون مهم این بود که خواهراش خوشحالن بعد از کلی حرف زدن همه رفتن خونشون و جنی و جیسو هم تو اتاق خودشون با خوشحالی خوابیدن، تهیونگ داشت فکر به آینده میکرد که گوشیش زنگ خورد و اسم (دختره لوس =یوری) رویه صفحه ظاهر شد و تهیونگ لبخندی زد و آیکن سبزو کشید.
تهیونگ: جونم یوری؟😊
یوری: ته ته جونم یه چیزی باید بهت بگم (استرس) 😥.
تهیونگ با ابرو های بالا انداخته و تعجب گفت:
تهیونگ: چیشدهه؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟ 🤔.
یوری به من و من افتاد و اخر گفت:
یوری: راستش پدر بزرگ جونگکوک گفته بود که جنی و جیسو با لیسا و رزی برن مسافرت میدونی که؟(استرس) 😅.
تهیونگ نشست رو تخت و با تعجب گفت:
تهیونگ: خب اینو میدونم بچه ها هم چمدون جمع کردن چطور مگه؟ خیلی مشکوکی! 🤔.
یوری: چی من نه فقط جونگکوک گفته بود بهت بگیم پدر بزرگش خواسته فردا ماهم یعنی من و جیمین و جین و تو و جونگکوک و یونگی و جیهوپ باهم بریم نیوزلند 😅.
تهیونگ با بُهت و چشای گرد گفت:
تهیونگ: چرا من؟ اصلا چه ربطی به ما دارهه؟😳.
یوری: پدربزرگ جونگکوک گفته نمیدونم چرا ولی آماده شو فردا حرکت میکنیم و دو هفته میمونیم و لباس به اندازه بیار و چیزی یادت نرهه 🤗.
تهیونگ مشکوک گفت: تو چرا اینقدر خوشحالی؟ اصلا چرا خود جونگکوک بهم نگفت؟ 🤔🧐.
یوری: خب بالاخره داریم میریم مسافرت خوشحال نباشم، بعدشم جونگکوک حتما سرش شلوغ بودهه که خودش بهت نگفته خب دیگه من برم چمدانمو آماده کنم بای دوست جونی 🤗
تهیونگ با تعجب به گوشی قطع شده نگاه کرد بعد با غرغر بلند شد و تا ساعتای یکی با خودش کلنجار میرفت کدوم لباسو صبح بپوشه بنابراین یکی انتخاب کرد و چک کرد همچیو برداشته بود، بعد چمدان رو گذاشت کنار تختش و همین که خواست بخوابه یه نوتیف واسه گوشیش آمد، نوتیفو باز کرد پیام از طرف، خرگوش مزاحم،(جونگکوک) بود نوشته بود:
(✨خرگوش مزاحم (کوک)✨حتما دوستات بهت گفتن که میریم نیوزلند پس مراقب باش چیزی جا نذاری چون دیگه بر نمیگردیم...)
اخم کرد و جوابشو نداد پتو رو کشید تا روی چونش قرار بود خواهراش با خواهرای کوک برن آمریکا و خودشون اینا نیوزلند و جالبیش اینجا بود پدر بزرگ کوک باهاشون نمیومد ولی یکی رو میفرستاد تا مراقبشون باشه، چشاش بسته شد و به آغوش خواب رفت، درحالی که نمیدونست پدر بزرگ چه نقشه هایی براشون کشیدهه و اونا فکر میکردن یه مسافرت ساده اس و تازه ماجرا از مسافرت شروع میشه.
۱،بنظرتون تو مسافرت چه اتفاقی میفته؟ 🤔
۲،پدر بزرگ براشون چه نقشه ایی کشیدهه؟ 🧐
🍓نکته خیلی مهم: دیگه اسمات نمینویسم و خواهشا دیگه نخوایید براتون بنویسم چون گزارش میشم🍓
🍓تا پارت بعد شب بخیر 😊🤗🍓
- ۶.۶k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط