(پارت آخر)
(پارت آخر)
دو روز میگذشت،
از زمانی که قلبِ پسرک بیچاره... کاملا لِه شده بود...
_نمیتونم برم دنبالش... اگه دوباره همون حرف رو بهم بزنه چی؟
زیر لب زمزمه کرد...
_گفت دوستم نداره
اشک توی چشماش جمع شد...
_نه نمیتونم دوباره بشنوم... نمیتونم...
صداش توی گلوش شکست...
_چقدر ترک کردن آدم های اطرافت ساده ست...
_چقدر راحت گفتی دوستت ندارم!
روی مبل، زانو هاش رو توی بغلش جمع کرد و چونه اش رو روی زانو هاش گذاشت...
زمزمه کرد...
_ولی من چی؟؟
من توی تمام مدت دوستیمون با تو زندگی کردم...
با تو نفس کشیدم...
با تو آدم شدم...
و الان، بدون تو... اصلا نمیدونم که کی هستم...
ادامه داد...
_تو میتونی بری... ولی من کجا برم؟ من جز تو کسیو نداشتم...
اگه میدونستم یروز اینجوری از پیشم میری...
ترجیح میدادم که اصلا باهات آشنا نشم...
این بار دیگه حتی جلو یک قطره از اشک هاش رو هم نگرفت بهشون اجازه ریختن داد...
_ولی نتونستم...
حرفش رو با صدایی لرزون کامل کرد...
_امیدوارم که تونسته باشی از خاکستر کردن من، شعله شادیِ خودت رو روشن کرده باشی و بدون که هنوزم... دوستت دارم...
دو روز میگذشت،
از زمانی که قلبِ پسرک بیچاره... کاملا لِه شده بود...
_نمیتونم برم دنبالش... اگه دوباره همون حرف رو بهم بزنه چی؟
زیر لب زمزمه کرد...
_گفت دوستم نداره
اشک توی چشماش جمع شد...
_نه نمیتونم دوباره بشنوم... نمیتونم...
صداش توی گلوش شکست...
_چقدر ترک کردن آدم های اطرافت ساده ست...
_چقدر راحت گفتی دوستت ندارم!
روی مبل، زانو هاش رو توی بغلش جمع کرد و چونه اش رو روی زانو هاش گذاشت...
زمزمه کرد...
_ولی من چی؟؟
من توی تمام مدت دوستیمون با تو زندگی کردم...
با تو نفس کشیدم...
با تو آدم شدم...
و الان، بدون تو... اصلا نمیدونم که کی هستم...
ادامه داد...
_تو میتونی بری... ولی من کجا برم؟ من جز تو کسیو نداشتم...
اگه میدونستم یروز اینجوری از پیشم میری...
ترجیح میدادم که اصلا باهات آشنا نشم...
این بار دیگه حتی جلو یک قطره از اشک هاش رو هم نگرفت بهشون اجازه ریختن داد...
_ولی نتونستم...
حرفش رو با صدایی لرزون کامل کرد...
_امیدوارم که تونسته باشی از خاکستر کردن من، شعله شادیِ خودت رو روشن کرده باشی و بدون که هنوزم... دوستت دارم...
- ۳۰.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط