فیک : بین راندها

پارت ۵۳

صبح روز بعد...

باشگاه «کانگ».

امروز برای اولین بار جیمین قرار بود همراه آنا، کوک و تهیونگ به باشگاه بیاید.

همین که وارد سالن شدند...

استاد کانگ با لبخند جلو آمد.

ـ «بالاخره برگشتی.»

جیمین با احترام تعظیم کوتاهی کرد.

ـ «سلام استاد، دلم برای اینجا تنگ شده بود.»

ـ «هنوز یادت نرفته چطور باید مشت بزنی؟»

جیمین خندید.

ـ «امتحانم کنین.»

...

چند دقیقه بعد...

همه‌ی شاگردها دور جیمین جمع شده بودند.

مین‌جائه دستش را دراز کرد.

ـ «سلام، من مین‌جائه هستم.»

ـ «جیمین. خوشبختم.»

آرین و یوری هم سلام کردند.

آنا با افتخار گفت:

ـ «دیدین؟ گفتم آدم خوبیه.»

جیمین با خنده آرام روی سر آنا زد.

ـ «انگار داری منو معرفی می‌کنی.»

ـ «خب می‌کنم.»

...

تمرین شروع شد.

استاد کانگ برای گرم کردن، همه را به دو گروه تقسیم کرد.

جیمین کنار تهیونگ ایستاده بود.

هر دو هم‌زمان نگاهی به کوک و آنا انداختند.

تهیونگ زیر لب گفت:

ـ «حاضری؟»

جیمین لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ «از سه سال پیش آماده بودم.»

...

وقت استراحت...

آنا بطری آبش را برداشت.

جیمین بلند گفت:

ـ «فسقلی!»

ـ «جانم؟»

ـ «اون بطری آب کوک رو هم بده.»

آنا بدون فکر بطری کوک را برداشت.

ـ «بگیر، نردبون.»

کوک بطری را گرفت.

ـ «مرسی.»

همان لحظه...

جیمین با صدای بلند گفت:

ـ «به‌به... چقدر هوای همدیگه رو دارین!»

آنا جا خورد.

ـ «چی؟»

تهیونگ هم ادامه داد:

ـ «آره، هنوز نگفته می‌دونه کوک چی می‌خواد.»

آنا سریع گفت:

ـ «چون از بچگی با هم بزرگ شدیم!»

جیمین خیلی جدی سر تکان داد.

ـ «آها... فقط همین؟»

ـ «آره!»

جیمین و تهیونگ نگاهی به هم انداختند.

هر دو به زور جلوی خنده‌شان را گرفتند.

...

چند دقیقه بعد...

کوک مشغول توضیح یک حرکت دفاعی بود.

جیمین ناگهان گفت:

ـ «کوک، میشه یه دقیقه بیای؟»

ـ «چیه؟»

ـ «یه سؤال دارم.»

کوک نزدیک شد.

در همان لحظه...

تهیونگ آرام آنا را صدا زد.

ـ «تو هم بیا.»

آنا نزدیک آمد.

چهار نفر کنار هم ایستاده بودند.

جیمین با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:

ـ «هیچی... فقط می‌خواستم ببینم هنوزم هر وقت شما دوتا کنار هم می‌ایستین، بقیه جا کم میارن یا نه.»

چند ثانیه سکوت...

بعد...

آنا بالش تمرینی کوچکی را برداشت و سمت جیمین پرت کرد.

ـ «احمق!»

جیمین خندید و جاخالی داد.

ـ «دیدی؟ هنوز مثل بچگیه!»

تهیونگ هم از خنده خم شده بود.

کوک فقط سرش را تکان داد.

ـ «سه سال رفتی خارج، ولی عقلت بیشتر نشد.»

ـ «اتفاقاً پیشرفت کردم.»

ـ «کجاش؟»

ـ «الان حرفه‌ای‌تر اذیت می‌کنم.»

...

آخر تمرین...

چهار نفر از باشگاه بیرون آمدند.

جیمین ناگهان ایستاد.

ـ «بچه‌ها، امشب شام بیرون؟»

آنا با ذوق گفت:

ـ «آره!»

تهیونگ هم موافقت کرد.

کوک گفت:

ـ «باشه.»

جیمین با خنده گفت:

ـ «پس امشب جشن کامل شدن گروهمونه.»

آنا لبخند زد.

ـ «چهار نفر... دوباره کنار هم.»

کوک و تهیونگ هم لبخند زدند.

جیمین نگاهی به هر سه نفر انداخت.

در دلش خوشحال بود که بعد از سه سال...

همه‌چیز انگار سر جای خودش برگشته است.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۶)

پارت یازده

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

شاگرد لوس من

معامله، p36ماشین از محدوده‌ی شهر خارج شده بود و جاده کم‌کم خ...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

ات با چشمای خیس به جیمین نگاه کرد.ـ دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد...

چندپارتی جونگ کوک

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

چند پارتی بازیچه

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط