my little monster 29

hanijo
بازگشت سایه‌ ها

با حس سرما از خواب بیدار شدم. همه‌جا تاریک بود و فقط یه پتوی نازک روم افتاده بود. دلم تیر می‌کشید و انگار رگ‌هام پر از آب یخ بودن. خواستم تکون بخورم، پتو رو کنار بزنم... ولی نتونستم. دستام، پاهام، انگار زنجیر شده بودن. شروع کردم به جیغ زدن، اما هیچ صدایی از گلوم درنمیومد.

قلبم داشت از جا کنده می‌شد.

نکنه...
دوباره دارم کابوس می‌بینم؟

یهو افتادم وسط یه جنگل تاریک. دستام رو کشیدم روی برگای خشک روی زمین و جلو رو نگاه کردم... کلی آدم به درخت بسته شده بودن. روبه‌روشون یه زن ایستاده بود، با بادیگاردهاش. لباس مشکی، موهای بلند، اسلحه توی دستش... اون زن، خودم بودم؟

اسلحه رو گرفت سمت یکی از مردا. صدای شلیک بلند شد. بعد صدای گریه‌ی یه پسر بچه که مثل بقیه به درخت بسته شده بود:
– خالهههه! لطفاً بابامو نکششش!

اون زن ،یعنی من ،اسلحه رو آورد پایین، یه پوزخند زد و گفت:
– اون وقت چرا؟

بچه با گریه گفت:
– چ... چون ما آدمیم...

زن با خونسردی گفت:
– شما فقط وسیله‌ی تمرین منین. کشتن‌تون باعث می‌شه هدف‌گیریم بهتر شه.

و بعد... با بی‌رحمی، اول پدرشو کشت، بعد هم گفت:
– خدافظ، بدبخت.

بوم!
همه‌چی سیاه شد. با یه جیغ توی گلوم که بیرون نمیومد، بیدار شدم.

با چشمای اشکی نفس‌نفس می‌زدم، بدون اینکه به کسی که بیدارم کرده بود نگاه کنم، زیر لب گفتم:

– من اونو کشتم... این من بودم... نه، نه، من نبودم... ولی بودم...

سرمو بلند کردم. تهیونگ روی صندلی کنار تخت نشسته بود. همون نگاه بی‌حس ،همون تهیونگ سرد و جدی، گفت:
– فقط یه کابوس بود.

با صدای لرزون گفتم:
– سعی کردم جیغ بزنم، نتونستم... خواستم بگم منو به جاش بکش، ولی فقط یه خواب بود... یه خواب که گذشته‌ی وحشتناکمو زنده کرد. تهیونگ... منم مثل تو یک قاتل بودم... ولی فراموش کرده بودم...

اشکام ریخت. ادامه دادم:
– فکر می‌کردم اگه زندگی جدیدی شروع کنم، عوض می‌شم. ولی نه... من آدم کشته‌م، صدها نفر، پیر، جوون، حتی زن حامله...

با بغض گفتم:
– حتی تو هم به اندازه‌ی من بی‌رحم نبودی، مگه نه؟

نگاش کردم. زل زد بهم. برای یه لحظه فکر کردم شاید دلش بسوزه، شاید یه ذره مهربونی از زیر اون یخ نگاهش بزنه بیرون.

ولی اون تهیونگه... و تهیونگ هیچ‌وقت اون آدمی نبود که منتظرش بودم.

با صدای سرد و یخ‌زده گفت:
– فرق من با تو اینه که من از اول خودمو شناختم. ولی تو چی؟ سال‌ها قاتل بودی، ولی وانمود کردی آدم معمولی‌ای. ترحم‌برانگیز نیستی، چندش‌آوری.

بلند شد. یه قدم عقب رفت، بعد مکث کرد و از بالا نگام کرد:
– هیچ چیز تو رو از اون چیزی که واقعا هستی جدا نمی‌کنه!

و رفت،خیلی راحت رفت..منو با غم هایی که الان چند برابرش کرده بود تنها گذاشت.
دیدگاه ها (۱۶)

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۵۸

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشناچند دقیقه‌ای که از اون اتاق گ...

پارت: 16 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

تکست آهنگ ایستگاه شهر یخ علی سورنا [ورس یک]خیس سرد و ساکتعرق...

قسمت ۸(بخش دو)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط