سرنوشت

˗ˏˋ Part 7 ˎˊ˗

یه فلش‌بک تو ذهنش زنده شد
یه شب خنک پاییزی، چند ماه پیش، کنار رودخانه‌ی هان.
جونگ‌کوک و سوهی یواشکی از دانشگاه زده بودن بیرون، چون سوهی گفته بود
«امشب نور شهر خیلی قشنگه، باید ازش عکس بگیرم!»

جونگ‌کوک غر زده بود که
«تو همیشه داری از همه‌چیز عکس می‌گیری جز من!»
ولی تو دلش عاشق این بود که سوهی انقدر با دوربینش غرق دنیاش می‌شه.

نسیم خنکی می‌اومد و برگای زرد و نارنجی درختا رو تکون می‌داد. سوهی یه ژاکت جین گشاد تنش بود، با یه شال پشمی که دور گردنش پیچیده بود و موهاش زیرش یه کم به‌هم‌ریخته بود.
دوربین قدیمیش دستش بود، یه مدل دست‌دوم که عاشقش بود و همیشه می‌گفت
«این بهتر از هر دوربین گرون‌قیمتیه!»
داشت از انعکاس نورای پل بانپو تو آب عکس می‌گرفت، با یه تمرکز عجیب.

جونگ‌کوک، با یه هودی مشکی و کلاه بیسبال که لبه‌شو پایین کشیده بود تا کسی نشناسدش، دست تو جیبش ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. ماسکش تا زیر چونه‌ش پایین بود.
یه لحظه با یه لبخند شیطون گفت
«سوهی، تو جدی قراره کل شبو با اون دوربین سر کنی؟ من اینجام، سوپراستار کره و تو داری از یه رودخونه عکس می‌گیری؟»

سوهی بدون اینکه نگاهشو از ویزور دوربین بگیره، خنده‌ی نرمی کرد
«هیس، سوپراستار! این نورا فقط امشب این‌جورین. تو همیشه اینجایی، ولی این لحظه فرق داره.»
بعد دوربینو یه کم کج کرد و یواشکی یه عکس از جونگ‌کوک گرفت، طوری که فکر کرد متوجه نشده.
جونگ‌کوک با ادا دستشو گذاشت رو قلبش و گفت
«وای، حالا من باید با یه رودخونه رقابت کنم؟ سوهی، این دیگه غیرمنصفانه‌ست!»

سوهی قاه‌قاه خندید و دوربینو پایین آورد. گونه‌هاش از سرمای شب یه کم سرخ شده بود.
«خب، تو بردی. بیا، یه عکس با هم بگیریم.»

جونگ‌کوک با یه پرش سریع رفت پشتش و از پشت بغلش کرد، چونه‌شو گذاشت رو شونه‌ی سوهی.
«فقط اگه عکس بد شد، تقصیر توئه!»

سوهی خندید
«دیوونه، تو، تو هر عکسی خوشگلی.»

دوربینو تنظیم کرد و یه سلفی گرفت، ولی جونگ‌کوک درست لحظه‌ی شاتر با یه ادای مسخره صورتشو کج کرد و وانمود کرد داره فرار می‌کنه.
سوهی جیغ کشید و گفت
«جونگ‌کوک! خرابش کردی!»
ولی وقتی عکسو رو صفحه‌ی دوربین دید، قاه‌قاه خندید.
«وای، تو چرا انقدر بامزه‌ای؟ این عکسو نگه می‌دارم تا ابد!»

جونگ‌کوک لبخندش عمیق‌تر شد و آروم دستشو دور کمر سوهی تنگ‌تر کرد. زمزمه کرد
«سوهی، می‌دونی؟ تو تنها کسی هستی که باعث می‌شه حس کنم... خب، فقط جونگ‌کوکم. نه سوپراستار، فقط من.»

سوهی سرشو کج کرد و زل زد تو چشمای جونگ‌کوک.
«جونگ‌کوک، تو همیشه فقط جونگ‌کوکی برام. حتی اگه کل دنیا اسمتو فریاد بزنن.»

بعد رو نوک انگشتاش بلند شد و یه بوسه‌ی نرم رو گونه‌ش گذاشت. جونگ‌کوک قلبش تندتر زد، آروم پیشونیشو گذاشت به پیشونی سوهی و زمزمه کرد
«قول بده همیشه همین‌جوری بمونی، اوکی؟»

سوهی لبخند شیطونی زد
«اگه دیگه عکسامو خراب نکنی!»

هر دو زدن زیر خنده.جونگ‌کوک دست سوهی رو گرفت و شروع کردن قدم زدن کنار رودخونه.
همون عکس حالا تو کیف سوهی بود و جونگ‌کوک هر بار که می‌دیدش، قلبش تندتر می‌زد.

فلش‌بک تو ذهن جونگ‌کوک محو شد و دوباره تو اتاقش بود.
هدفون هنوز رو گوشش بود و ملودی آهنگ جدیدش داشت آروم پخش می‌شد.
یه نفس عمیق کشید و گوشیشو برداشت. دید سوهی بالاخره جواب پیامشو داده:
من؟ دارم موز می‌خورم و به تو فکر می‌کنم. تو چی کار می‌کنی؟

جونگ‌کوک خندید و سریع تایپ کرد:
دارم یه آهنگ می‌نویسم... فکر کنم مال توعه. شب بخیر، عشقم.❤️

پیامو فرستاد و گوشیو گذاشت کنار. یه لحظه به سقف زل زد، ولی حرفای مادرش هنوز تو سرش می‌چرخید.
مشتشو فشار داد. سوهی همه‌چیزشه.
اگه لازم باشه، با کل دنیا می‌جنگه تا کنارش بمونه.
ولی ته دلش، یه سایه‌ی کوچیک بود.
خانواده‌ی جئون به این راحتیا تسلیم نمی‌شدن
دیدگاه ها (۳)

چندپارتی جونگ کوک

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

سناریو

معاملهp261جونگ‌کوک آرام روی پاهای تهیونگ نشست؛ هنوز بدنش از ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط