زنده و جاوید باد یاد و خاطره بزرگ زنانی که همچون غیور مرد

زنده و جاوید باد یاد و خاطره بزرگ زنانی که همچون غیور مردان جانبازی کردن و به درجه رفیع شهادت نائل آمدن روحشون شاد یادشون گرامی
الوارثین:
☘ ☘ ☘ ☘ ☘ ☘ ☘ ☘
☘
قبل از عملیات بیت المقدس 2 بود، فکر کنم سردشت بودیم که مجید هم که تازه 14 سال بیشتر سن نداشت و پا تو جبهه گذاشت. ازش سوال کردم: مجید تو هم که اومدی جبهه، مادرت تنها مونده؟

خندید و گفت:مادرم قبل از اینکه من بیام با بقیه خانوم ها راهی جبهه شد.
بعد از جنگ، سال 69 بود و هنوز کاروان‌های راهیان نور راه نیفتاده بود که با جمعی از بچه‌های تخریب لشکر سیدالشهدا(ع) لحظات تحویل سال رفتیم مقر الوارثین(محل استقرار گردان تخریب ل10 در جاده فکه).
مجید و مادرش هم همراه ما بودند. روزهایی بود که مجید تازه17 سالش بود و بدون کپسول اکسیژن نمی تونست نفس بکشه. مجید موقع تحویل سال به یاد رفقای شهیدش خیلی گریه کرد به طوری که حالش خراب شد و ما هم دستپاچه شدیم و ماسک اکسیژن رو روی دهانش گذاشتیم و فلکه رو تا ته باز کردیم. انگار جوابگو نبود و نفس مجید برنمیگشت.
خبر به مادرش رسید و آمد بالای سر مجید نشست و خیلی خونسرد گفت: اذیتش نکنید بگذارید راحت جان بده!
من تو دلم گفتم چه مادر سنگدلیه اما زود به خودم اومدم و به خودم نهیب زدم که این مادر همه چیزش رو با خدا معامله کرده و یاد مادر وهب افتادم که دشمن سر فرزند عزیزش رو ازتن جدا کرد و به سوی مادر پرت کرد و این شیرزن سر رو برداشت و بوسید و به طرف دشمن پرت کرد و با جسارت تمام فریاد زد: ماچیزی رو که در راه خدا دادیم پس نمی‌گیریم.
اوایل شهریور ماه سال 92 بود که مادر مجید از نفس افتاد و فرشته های آسمان این فرشته زمینی را با خود بردند..
با فاتحه ای مادرمان را یاد کنیم..حاجیه خانم افسری مادر گرامی همسنگران عزیزمان برادران ذاکری بودند
☘
☘ ☘ ☘ ☘ ☘ ☘ ☘ ☘
@alvaresinchannel
دیدگاه ها (۳)

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۶: گفت‌وگوی پادشاه با خانواده‌ی سوآپادشاه...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده...

فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^^part:۲^ ...

{محکوم به لمس } part ۳۰ 杂交种 این قاب در چشم‌های جیمین‌ به حد...

بزرگی به شناخت‌ و‌ معرفت به خدا و امام زمان عجش-هید رضا پناه...

بازم سکوت. کامیل قسم خورده بود که لب از لب باز نکنه. اگر امش...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

part 75الینا:بعد از اینکه مامان و بابام منو از داداشم گرفتن ...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۴ | نامه‌ی مادررینا هنوز نامه را در دستش نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط