اعتماد پارت|۳۳|
ا/ت
خودمو با کارای عمارت سرگرم کردم تا شاید کمی وقت بگذره.
از جانگشین خبری نبود.
استرس داشتم که جونگ کوک اجازه نده
به ساعت نگاه کردم،هنوز ساعت پنج بعدازظهر بود
جلوی تلویزیون روی مبل دراز کشیدم
فیلمی که صدبار از موقعی که اینجا اومده بودم نگاش کرده بودم رو بازم داشتن پخش میکردن
همونطور که فیلم و تماشا میکردم کم کم پلکام سنگین شدنو به خواب رفتم
جونگ کوک
وارده خونه که شدم از ساکت بودن فضا متعجب شدم
انگار به سر و صدا های اون دختر عادت کرده بودم..تو یکماه هرشب که پا به عمارت میزاشتم صداشو تو گوشه به گوشه اینجا میشنیدم
–خوش اومدین.
سرمو برای خاله یو تکون دادم
درحالی که چشمام دنبالش بود گفتم:ا/ت کجاست؟
ساکت موند و چیزی نگفت
–سوالم اینقدر سخت بود؟!
–نه نه..باید این اطراف باشه،،شاید اتاقشه صداش کنم؟
–لازم نیست،میتونی بری سره کارت
رفتم جلوتر و نامحسوس داخل آشپزخونه رو دیدم
نبود..
رفتم سمت سالن اصلی
از اونجا هم صدایی نمیومد
تلویزیون روشن بود،اما کسی نبود که فیلم درحال پخشش رو تماشا کنه.
با تکون خوردن چیزی روی مبل نزدیکش شدم..!
خودش بود
روی مبل خوابش برده بود
موهاش آویزون بودن!
چند ثانیه خیره نگاش کردم
یه حس عجیبی داشتم
حسی که داشت بهم میگفت نزدیکش بشم و لم*سش کنم
اما مغزم مدام بهم هشدار میداد که نباید نزدیک هیچ جنس مخالفی بشم.
اگه ذرهای..ذرهای از گرمای وجودش رو به من منتقل کنه همه چیز از هم میپاشه،این روح و روان مقاومی که ساختم از بین میره..تمام معادلاتم پوچ میشه
اجازه نزدیک شدن بهش رو نداشتم..نه!
هیچکس این اجازه رو برام صادر نکرده بود.
اون هنوز نمیدونست واقعا اطرافش چی میگذره،دنیاش محدود بود طوری که چشم بسته به من اعتماد کرد.
اما من چی؟! آدمی بودم که اندازهی سی سال عمرش گناه بود و بس.
کتمو روی مبل انداختمو رفتم سمتش
بغل گرفتمش و بلندش کردم
بردمش بالا دستگیره اتاقشو پایین کشیدمو درو با پا هول دادم.
شکننده بود..اما تظاهر کردن و خوب بلد بود.
انگار به تظاهر عادت داشت به حلقهای که تو دستش بود نگاهی انداختم و بعد به حلقهای که دوره انگشت خودم بود!
کی فکرشو میکرد من همچین چیزی تو دستم باشه!
خودمو با کارای عمارت سرگرم کردم تا شاید کمی وقت بگذره.
از جانگشین خبری نبود.
استرس داشتم که جونگ کوک اجازه نده
به ساعت نگاه کردم،هنوز ساعت پنج بعدازظهر بود
جلوی تلویزیون روی مبل دراز کشیدم
فیلمی که صدبار از موقعی که اینجا اومده بودم نگاش کرده بودم رو بازم داشتن پخش میکردن
همونطور که فیلم و تماشا میکردم کم کم پلکام سنگین شدنو به خواب رفتم
جونگ کوک
وارده خونه که شدم از ساکت بودن فضا متعجب شدم
انگار به سر و صدا های اون دختر عادت کرده بودم..تو یکماه هرشب که پا به عمارت میزاشتم صداشو تو گوشه به گوشه اینجا میشنیدم
–خوش اومدین.
سرمو برای خاله یو تکون دادم
درحالی که چشمام دنبالش بود گفتم:ا/ت کجاست؟
ساکت موند و چیزی نگفت
–سوالم اینقدر سخت بود؟!
–نه نه..باید این اطراف باشه،،شاید اتاقشه صداش کنم؟
–لازم نیست،میتونی بری سره کارت
رفتم جلوتر و نامحسوس داخل آشپزخونه رو دیدم
نبود..
رفتم سمت سالن اصلی
از اونجا هم صدایی نمیومد
تلویزیون روشن بود،اما کسی نبود که فیلم درحال پخشش رو تماشا کنه.
با تکون خوردن چیزی روی مبل نزدیکش شدم..!
خودش بود
روی مبل خوابش برده بود
موهاش آویزون بودن!
چند ثانیه خیره نگاش کردم
یه حس عجیبی داشتم
حسی که داشت بهم میگفت نزدیکش بشم و لم*سش کنم
اما مغزم مدام بهم هشدار میداد که نباید نزدیک هیچ جنس مخالفی بشم.
اگه ذرهای..ذرهای از گرمای وجودش رو به من منتقل کنه همه چیز از هم میپاشه،این روح و روان مقاومی که ساختم از بین میره..تمام معادلاتم پوچ میشه
اجازه نزدیک شدن بهش رو نداشتم..نه!
هیچکس این اجازه رو برام صادر نکرده بود.
اون هنوز نمیدونست واقعا اطرافش چی میگذره،دنیاش محدود بود طوری که چشم بسته به من اعتماد کرد.
اما من چی؟! آدمی بودم که اندازهی سی سال عمرش گناه بود و بس.
کتمو روی مبل انداختمو رفتم سمتش
بغل گرفتمش و بلندش کردم
بردمش بالا دستگیره اتاقشو پایین کشیدمو درو با پا هول دادم.
شکننده بود..اما تظاهر کردن و خوب بلد بود.
انگار به تظاهر عادت داشت به حلقهای که تو دستش بود نگاهی انداختم و بعد به حلقهای که دوره انگشت خودم بود!
کی فکرشو میکرد من همچین چیزی تو دستم باشه!
- ۲.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط