عشق بی رحم
فصل دو
پارت ۴
ادامه فلش بک...
بعد از آن اتفاق اوسوشی و فئودور پیش خاندان اوسامو میماندند!
خاندان اوسامو یک پسر داشت که نامش دازای بود!
دازای کسی بود که اگر بزرگ شود باید با فئودور نامزد شود!
آنها مدتی پیش آنها میماندند ولی هیچ کس نزدیک فئودور نمیشد و به او بی توجهی میکردند!
در طول این مدت ها یک روز فئودور ناپدید شد و اوسوشی همه جا را گشت ولی او را پیدا نکرد!
مدتی بعد متوجه شد او تبدیل به یک مجرم خطرناک شده!
اوسوشی به شدت از لحاظ روحی آسیب دید ولی در آن زمان بود که یه دوست پیدا کرد او به او دلداری میداد!
دوستش یک پسر مهربان بور!
چند سال گذشت و اوسوشی عاشق یک نفری شد و با او ازدواج کرد و چیزی نگذشت که حامله شد و اون زمان بود که فئودور به دنبال قدرت اوسوشی بود!
اوسوشی در یک نبرد داخل کتاب نوشت:
《فقط دختر من و نسل دخترم از قدرت کتاب استفاده کنن》
برای همین به سرعت روشی برای انتقال موهبتش پیدا کرد و در همان زمان حملگی موهبت خودش را بچه اش انتقال داد!
اوسوشی میترسید اگر بمیرد بچه اش بی دفاع نماند پس موهبتش را به بچه اش انتقال داد!
بعد مدتی بچه اوسوشی بدنیا اومد!
دختری با موهای سفید و چشمان دو رنگ که مخلوط چشمان اوسوشی و همسرش بود!
همسر اوسوشی آرام گفت: اوسوشی نظرت چیه اسمش رو آتسوشی بزاریم معنیش محبت و مهربونی هست!
اوسوشی قبول کرد و یک ماه آنها مراقب آتسوشی بودند و بعد فئودور آن روز حمله کرد و متاسفانه همسر اوسوشی مرد!
اوسوشی سریع توانست فرار کند و آتسوشی را به دوستش سپرد!
و همانجا ساعت ها نشست و برای همسرش اشک ریخت و گریه کرد و بعد برای آخرین بار از آتسوشی خداحافظی کرد و رفت!
آن روز بدترین روز زندگی اوسوشی بود هم همسرش را از دست داد و هم از بچه اش جدا شد!
و روز ها و شب ها سپری شدند که باز آتسوشی و فئودور جنگیدند!
فئودور عصبی بود پس چاقو را به قلب اوسوشی زد و اوسوشی خون بالا آورد و ناخواسته بر بغل فئودور افتاد و آرام با صدای ضعیف و لرزان گفت: فئودور..... متاسفم...... نتونستم خواهر خوبی باشم........ یا ازت محافظت کنم......... و من........ حتی......... نتونستم........... مامان......... خوبی......... برای بچم........ باشم!
فئودور........... منو ببخش............ لطفا........... منو ببخش........... فئودور!
و بعد اوسوشی دیگر نتوانست نفس بکشد و مرد!
همین اتفاق باعث شد احساسات فئودور فوران کند و گریه اش کرد و فریاد زد!
فئودور حسابی ناراحت و پشیمان بود!
ولی دیگر پشیمانی فایده نداشت و حتی فئودور در میان گریه هایش میگفت: خواهر...هق.... لطفا نمیر....هق..... تنهام... هق.... نزار.......!
و ساعت ها گریه کرد!
آن روز بود که فئودور احساساتش را رها کرد تا به هدفش برسد!
پایان فلش بک...
زمان حال....
آتسوشی کلاه را از سرش در آورد و اشکانش همانطور سراریز شد!
مادرش با آن همه غم و پشیمونی مرد!
آتسوشی هم برای این ناراحت بود که هرگز نتوانسته بود مادرش که شبیه فرشته ها بود را ببیند و حتی خاله اش که تصور میکرد بی احساس هست کسی بود که بیشترین احساسات را حس کرده بود!
پشت صحنه:
تسویا: آتسوشی کم گریه کن!
آتسوشی: هی نمیشه نمیشه!
تسویا: اگه گریه نکنی یه نشونه میگم بقیه کجان!
آتسوشی با زوق اشکاش رو پاک میکنه!
تسویا: خب حالا خوب شد!
نشونه و یه اسپویل کوچولو برای بعد
بعضی از اعضای آژانس تو یه رویا ان ولی اونم با موهبت یه آدم!
و حمایت فراموش نشه!
بای!
پارت ۴
ادامه فلش بک...
بعد از آن اتفاق اوسوشی و فئودور پیش خاندان اوسامو میماندند!
خاندان اوسامو یک پسر داشت که نامش دازای بود!
دازای کسی بود که اگر بزرگ شود باید با فئودور نامزد شود!
آنها مدتی پیش آنها میماندند ولی هیچ کس نزدیک فئودور نمیشد و به او بی توجهی میکردند!
در طول این مدت ها یک روز فئودور ناپدید شد و اوسوشی همه جا را گشت ولی او را پیدا نکرد!
مدتی بعد متوجه شد او تبدیل به یک مجرم خطرناک شده!
اوسوشی به شدت از لحاظ روحی آسیب دید ولی در آن زمان بود که یه دوست پیدا کرد او به او دلداری میداد!
دوستش یک پسر مهربان بور!
چند سال گذشت و اوسوشی عاشق یک نفری شد و با او ازدواج کرد و چیزی نگذشت که حامله شد و اون زمان بود که فئودور به دنبال قدرت اوسوشی بود!
اوسوشی در یک نبرد داخل کتاب نوشت:
《فقط دختر من و نسل دخترم از قدرت کتاب استفاده کنن》
برای همین به سرعت روشی برای انتقال موهبتش پیدا کرد و در همان زمان حملگی موهبت خودش را بچه اش انتقال داد!
اوسوشی میترسید اگر بمیرد بچه اش بی دفاع نماند پس موهبتش را به بچه اش انتقال داد!
بعد مدتی بچه اوسوشی بدنیا اومد!
دختری با موهای سفید و چشمان دو رنگ که مخلوط چشمان اوسوشی و همسرش بود!
همسر اوسوشی آرام گفت: اوسوشی نظرت چیه اسمش رو آتسوشی بزاریم معنیش محبت و مهربونی هست!
اوسوشی قبول کرد و یک ماه آنها مراقب آتسوشی بودند و بعد فئودور آن روز حمله کرد و متاسفانه همسر اوسوشی مرد!
اوسوشی سریع توانست فرار کند و آتسوشی را به دوستش سپرد!
و همانجا ساعت ها نشست و برای همسرش اشک ریخت و گریه کرد و بعد برای آخرین بار از آتسوشی خداحافظی کرد و رفت!
آن روز بدترین روز زندگی اوسوشی بود هم همسرش را از دست داد و هم از بچه اش جدا شد!
و روز ها و شب ها سپری شدند که باز آتسوشی و فئودور جنگیدند!
فئودور عصبی بود پس چاقو را به قلب اوسوشی زد و اوسوشی خون بالا آورد و ناخواسته بر بغل فئودور افتاد و آرام با صدای ضعیف و لرزان گفت: فئودور..... متاسفم...... نتونستم خواهر خوبی باشم........ یا ازت محافظت کنم......... و من........ حتی......... نتونستم........... مامان......... خوبی......... برای بچم........ باشم!
فئودور........... منو ببخش............ لطفا........... منو ببخش........... فئودور!
و بعد اوسوشی دیگر نتوانست نفس بکشد و مرد!
همین اتفاق باعث شد احساسات فئودور فوران کند و گریه اش کرد و فریاد زد!
فئودور حسابی ناراحت و پشیمان بود!
ولی دیگر پشیمانی فایده نداشت و حتی فئودور در میان گریه هایش میگفت: خواهر...هق.... لطفا نمیر....هق..... تنهام... هق.... نزار.......!
و ساعت ها گریه کرد!
آن روز بود که فئودور احساساتش را رها کرد تا به هدفش برسد!
پایان فلش بک...
زمان حال....
آتسوشی کلاه را از سرش در آورد و اشکانش همانطور سراریز شد!
مادرش با آن همه غم و پشیمونی مرد!
آتسوشی هم برای این ناراحت بود که هرگز نتوانسته بود مادرش که شبیه فرشته ها بود را ببیند و حتی خاله اش که تصور میکرد بی احساس هست کسی بود که بیشترین احساسات را حس کرده بود!
پشت صحنه:
تسویا: آتسوشی کم گریه کن!
آتسوشی: هی نمیشه نمیشه!
تسویا: اگه گریه نکنی یه نشونه میگم بقیه کجان!
آتسوشی با زوق اشکاش رو پاک میکنه!
تسویا: خب حالا خوب شد!
نشونه و یه اسپویل کوچولو برای بعد
بعضی از اعضای آژانس تو یه رویا ان ولی اونم با موهبت یه آدم!
و حمایت فراموش نشه!
بای!
- ۷.۶k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط