{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان سوم

رمان سوم
پارت اول
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
یک روز سرد دیگه بود
چویا داخل خونه تنها کنار شومینه نشسته بود و به اخبار جدید یعنی ورود خون اشام ها به شهر گوش میداد
اخبار چنین میگفت :
مراقب خود باشید به هیچ انوان در رو الکی باز نکنید
به هیچ کس اعتماد نکنید
قفل در رو فقط اعضای خانه داشته یاشند
این هشدار جدی هست
چویا داخل خود جمع شد ؛او خانواده ای نداشت
ناگهان .....
در به صدا در امد ....
چویا که هول شده بود ... دست پا چه چاقویی برداشت و به سمت در حرکت کرد .....
بعد باز کردن در ..... هیچی اونجا نبود ....چویا برای چند لحظه به بیرون نگاهی انداخت و تا دهان باز کرد چیزی گفت
؟:مثل اینکه این دختر کوچولو به اخبار گوش نداده
چویا تا برگشت سرش گیج رفت و همه جا تار شد ، تنها چیزی که دید سفیدی بود
* ویو عمارت اوسامو
؟: ارباب تونستم برای شما امگایی پیدا کنم
ارباب چنین گفت : بهت صد بار گفتم بهم بگو دازای ، باشه بزارش داخل اتاقم بعدا میم خونش رو میخورم
>> ویو چویا
وقتی بیدار شدم
داخل مکانی ناشناخته بودم
که یکهو ... صدایی اومد ....
؟: میبینم امگا کوچولوی ما بیدار شده
چویا : عوضی * اروم گفت * چون امگام نمیتونی هر کاری دلت خواست بکنی
؟:بزار خودمو معرفی کنم ؛ اسمم دازای هست اوسامو دازای پسر پادشاه خون اشام ها و تو ناکاهارا چویا غذای پر خون و لذیذ من هستی
چویا : نزدیکم نشو من .... هق .. من ...هق ... غذای هیچ کس نیستم
دازای : هی غذا کوچولو گریه نکن مزت بد میشه
باشه فعلا کاریت ندارم ولی فکر کنم بتونم باهات خوش بگذرونم
چویا : منظ...هق ...منظورتو .....هق... نمیفهمم .....هق ......
دازای : بعدا میفهمی
از اتاق رفت بیرون
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
اینم از این
چطوره ؟
یه رمان دیگه هم مونده اونو بگم بعد انتخاب کنید
دیدگاه ها (۱)

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

بابا اوف

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط