پسر بد (49)
سر میز نشسته بودیم و داشتیم صبحونه میخوردیم...
تهیونگ : چایی تلخه.. شکر لطفا..
خدمتکار : بفرما اینم چایی شیرین..
تهیونگ : نه شیرین شد.. اصلا نمیخوام..اینجا چرا انقدر گرمه کولر روشن کنين!..
شوگا : گرمه؟.. وست زمستون ؟..
هوسوک : فک کنم امروز قرار کلی غر بزنه.. وی غر غرو..
جونگ کوک : منظورت چیه..
هوسوک : وقتی درست نخوابه اون روز کلا غر غر میکنه ایراد میگیره.. الانم همینجوری شده!..
جونگ کوک : آها..
تهیونگ : اینجا رو دوست ندارم.. (بلند میشه میره)
شوگا : کجا..! تو که صبحونه نخوردی..
تهیونگ : میل ندارم..
بلند شدم رفتم حیاط پشتی خونم همش خمیازه میکشیدم اما اگه میخوابیدم روزمو از دست میدادم. نشسته بودم که یونگی اومد..
شوگا : جناب کیم تهیونگ غر غرو.. یه دعوت نامه مهمونی داری..
تهیونگ : از طرفه؟..
شوگا :از طرف سوهیونگ.. رفتنت اجباریه.. چون کارت طلایی برات فرستاده..
تهیونگ : نمیخوام.. اصلا علاقه ای ندارم برم..
شوگا : باید بری چون اونجا یه مهمون ناخونده هم هست که میتونی ازش راجب دانگ بونگ سوال بپرسی..
تهیونگ : دانگ بونگ..! ؟.. جدی؟
شوگا : البته!..
تهیونگ : توهم باهام میای؟
شوگا : من کار دارم نمیتونم بیام.. تازه امروز هم مختص خودمه نمیدم بهت..
تهیونگ : من تنها نمیتونم برم..
شوگا : تو تنهایی میدرخشی برو..
تهیونگ : اگه تولد سوهیونگه.. حتما سوهی هم هست پس بخاطر گندی که زدم یه گذینه بیشتر ندارم..
شوگا : مگه چیکار کردی؟
تهیونگ : مهم نیست... جونگ کوک رو آماده کن امشب باهام میاد مهمونی..
شوگا : خیلی خب.. باشه.. آماده میکنم..
شوگا رفت و من تنها موندم. حالا شب شده بود و من باید میرفتم مهمونی. یه لباس شیک و مجلسی پوشیده بودم و مثل همیشه میدرخشیدم. پایین پله ها منتظر جونگ کوک بودم دیگه طاقت نداشتنم میخواستم برم که جونگ کوک دوان دوان از پله ها پایین اومد. بهش نگاه کردم جلوی چشمام برق میزد اون خیلی جذاب و خوشتیپ شده بود بهش خیره بودم.به خودم که اومدم با جونگ کوک به سمت ماشین رفتیم توی راه یه سریع قوانین رو به جونگ کوک میگفتم تا رعایت کنه..
تهیونگ : چایی تلخه.. شکر لطفا..
خدمتکار : بفرما اینم چایی شیرین..
تهیونگ : نه شیرین شد.. اصلا نمیخوام..اینجا چرا انقدر گرمه کولر روشن کنين!..
شوگا : گرمه؟.. وست زمستون ؟..
هوسوک : فک کنم امروز قرار کلی غر بزنه.. وی غر غرو..
جونگ کوک : منظورت چیه..
هوسوک : وقتی درست نخوابه اون روز کلا غر غر میکنه ایراد میگیره.. الانم همینجوری شده!..
جونگ کوک : آها..
تهیونگ : اینجا رو دوست ندارم.. (بلند میشه میره)
شوگا : کجا..! تو که صبحونه نخوردی..
تهیونگ : میل ندارم..
بلند شدم رفتم حیاط پشتی خونم همش خمیازه میکشیدم اما اگه میخوابیدم روزمو از دست میدادم. نشسته بودم که یونگی اومد..
شوگا : جناب کیم تهیونگ غر غرو.. یه دعوت نامه مهمونی داری..
تهیونگ : از طرفه؟..
شوگا :از طرف سوهیونگ.. رفتنت اجباریه.. چون کارت طلایی برات فرستاده..
تهیونگ : نمیخوام.. اصلا علاقه ای ندارم برم..
شوگا : باید بری چون اونجا یه مهمون ناخونده هم هست که میتونی ازش راجب دانگ بونگ سوال بپرسی..
تهیونگ : دانگ بونگ..! ؟.. جدی؟
شوگا : البته!..
تهیونگ : توهم باهام میای؟
شوگا : من کار دارم نمیتونم بیام.. تازه امروز هم مختص خودمه نمیدم بهت..
تهیونگ : من تنها نمیتونم برم..
شوگا : تو تنهایی میدرخشی برو..
تهیونگ : اگه تولد سوهیونگه.. حتما سوهی هم هست پس بخاطر گندی که زدم یه گذینه بیشتر ندارم..
شوگا : مگه چیکار کردی؟
تهیونگ : مهم نیست... جونگ کوک رو آماده کن امشب باهام میاد مهمونی..
شوگا : خیلی خب.. باشه.. آماده میکنم..
شوگا رفت و من تنها موندم. حالا شب شده بود و من باید میرفتم مهمونی. یه لباس شیک و مجلسی پوشیده بودم و مثل همیشه میدرخشیدم. پایین پله ها منتظر جونگ کوک بودم دیگه طاقت نداشتنم میخواستم برم که جونگ کوک دوان دوان از پله ها پایین اومد. بهش نگاه کردم جلوی چشمام برق میزد اون خیلی جذاب و خوشتیپ شده بود بهش خیره بودم.به خودم که اومدم با جونگ کوک به سمت ماشین رفتیم توی راه یه سریع قوانین رو به جونگ کوک میگفتم تا رعایت کنه..
- ۱۲.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط