رمان زندگی سیگاری قسمت ( 78)
زندگی سیگاری
هنری بدون توجه به بانو از سالن بیرون رفت .....
اون قدر نقلا کردم که برای لحظه ای دست راستم آزاد شد با نفرت به بانو نگاه کردم و گفتم
ببند دهن گشاد تو ... و انگشت وسطیم و بهش نشون دادم که از حرص قرمز شد و خواست بلند شه که صورتش از
درد رفت تو هم و با کینه نگاهم کرد ....
افراد هنری به زور من و بردن بیرون .
کل باغ پر بود از محافظ های خونی و مرده!!...
حالم بد شده بود ... به زور من و توی جیب مشکی سوار کردن و چشمام و دهنم و دستام و بستن و کلا خفم کردن .!!!
و من زیر اون پارچه ی سیاهی که دور چشمام بود به حال اینده ی نامعلومم اشک می ریختم ......
فقط توی دلم یه چیز میگفتم
آیوارا
پارت شصت و ... یک د
وقتی رسیدیم بدون این که چشمام و باز کنن من و به سمت جایی بردن چشمام بسته بود و هیچ چیزی نمی دیدم
فقط منو به این طرف و اون طرف می کشیدن
به جایی نشوندنم.... و دستام و به به چیزی بستن ... و بعد چشمام و باز کردن ... با وحشت به اطراف نگاه کردم ... به اتاق تاریک .
تنها چیزی بود که تشخیصش داده بودم .....
با بهت به هنری که روبه روم ایستاده بود گفتم
چرا من و دزدیدی؟
زندگی سیگاری
دیگه طاقتم تموم شده بود با تموم توانم جیغ زدم
اول که آروان .. بعدم اون یارو آیوار .... حالا هم که توی لعنتی چی از جونم میخواید عوضی ها!!!
اومد نزدیکم و جلوم خم شد و گفت
هنوزم نفهمیوم چرا تا حالا برای فهمیدن رمز شکنجت نکردن ... یا نبردنت روسیه!!
با حرص گفتم
خدا تورو لعنت کنه ... خدا اون رئیس مزخرفتون و لعنت کنه خدا این رمز لعنتی و با من احمق و لعنت که ..... چرا ولم نمی کنید .... دارم روانی میشم .. میفهمی!!
با نگاهی س
رد گفت
هنوز نفهمیدی ... من سازمان خودم و دارم امن دشمن سازمانم......
هر کاری برای نابودیش میکنم و تو این موقعیت و نصیبم کردی
با نفرت نگاهش کردم و گفتم ...
اون چیزیایی که من اون شب از اون مرد شنیدم .... تنها چیزیه که تا حالا زنده نگهم داشته.... پس این و تو گوشات فرو کن ... من بهتون هیچی نمیگم ......
دوباره راست ایستاد و پوزخند تمسخر آمیزی زد و ازم دور شد ......
به سمت در رفت و گفت
من و نشناختی به حرفت میارم ......
زندگی سیگاری
از اتاق که بیرون رفت کمی با بغض به اطراف نگاه کردم و بعد به دستای بسته شدم به دسته ی صندلی
اروم اروم اشک ریختم و نالیدم... شاید ضعیفم نمی دومم .... اما منی که نه پدر داشتم نه مادر و نه برادر درست حسابی .... و مدام از جایی به جایی دیگه و به دست یکی دیگه اسیر میشدم ... واقعا دیگه خسته شده بودم..... واقعا چرا من ؟؟؟
با خستگی چشمام و بستم و سعی کردم کمی سر دردم و با بستن چشمام و فکر نکردن به سرنوشت داغونم بهتر کنم....
نمی دونم چه قدر گذشته بود و در باز شد و مردی به همراه هنری وارد اتاق شد ... مرد دستکش دستش بود و خیلی ترسناک به نظر میومد .....
هنری عزیزم معرفیتون کنم .... این
و به مرد اشاره کرد
هنری این آقای دکتره..... خوب بلده با کاراش دخترای چموش و به حرف بیاره .
با بهت و ترس چشم از هنری گرفتم و به مرد کنارش دوختم به مرد چهل ساله ی کچل با هیکل گنده
با ترس گفتم
می خواید چی کار کنید؟
هنری لبخندی زد و گفت
خودت می فهمی عروسک
و عقب عقب به سمت در اتاق رفت و از اتاق خارج شد
به مرد کچل نگاه کردم و با ترس گفتم
بهم کاری نداشته باش.......
مرد در حالی که چاقویی از جیبش در می آورد گفت
زیاد درد نداره...
هنری بدون توجه به بانو از سالن بیرون رفت .....
اون قدر نقلا کردم که برای لحظه ای دست راستم آزاد شد با نفرت به بانو نگاه کردم و گفتم
ببند دهن گشاد تو ... و انگشت وسطیم و بهش نشون دادم که از حرص قرمز شد و خواست بلند شه که صورتش از
درد رفت تو هم و با کینه نگاهم کرد ....
افراد هنری به زور من و بردن بیرون .
کل باغ پر بود از محافظ های خونی و مرده!!...
حالم بد شده بود ... به زور من و توی جیب مشکی سوار کردن و چشمام و دهنم و دستام و بستن و کلا خفم کردن .!!!
و من زیر اون پارچه ی سیاهی که دور چشمام بود به حال اینده ی نامعلومم اشک می ریختم ......
فقط توی دلم یه چیز میگفتم
آیوارا
پارت شصت و ... یک د
وقتی رسیدیم بدون این که چشمام و باز کنن من و به سمت جایی بردن چشمام بسته بود و هیچ چیزی نمی دیدم
فقط منو به این طرف و اون طرف می کشیدن
به جایی نشوندنم.... و دستام و به به چیزی بستن ... و بعد چشمام و باز کردن ... با وحشت به اطراف نگاه کردم ... به اتاق تاریک .
تنها چیزی بود که تشخیصش داده بودم .....
با بهت به هنری که روبه روم ایستاده بود گفتم
چرا من و دزدیدی؟
زندگی سیگاری
دیگه طاقتم تموم شده بود با تموم توانم جیغ زدم
اول که آروان .. بعدم اون یارو آیوار .... حالا هم که توی لعنتی چی از جونم میخواید عوضی ها!!!
اومد نزدیکم و جلوم خم شد و گفت
هنوزم نفهمیوم چرا تا حالا برای فهمیدن رمز شکنجت نکردن ... یا نبردنت روسیه!!
با حرص گفتم
خدا تورو لعنت کنه ... خدا اون رئیس مزخرفتون و لعنت کنه خدا این رمز لعنتی و با من احمق و لعنت که ..... چرا ولم نمی کنید .... دارم روانی میشم .. میفهمی!!
با نگاهی س
رد گفت
هنوز نفهمیدی ... من سازمان خودم و دارم امن دشمن سازمانم......
هر کاری برای نابودیش میکنم و تو این موقعیت و نصیبم کردی
با نفرت نگاهش کردم و گفتم ...
اون چیزیایی که من اون شب از اون مرد شنیدم .... تنها چیزیه که تا حالا زنده نگهم داشته.... پس این و تو گوشات فرو کن ... من بهتون هیچی نمیگم ......
دوباره راست ایستاد و پوزخند تمسخر آمیزی زد و ازم دور شد ......
به سمت در رفت و گفت
من و نشناختی به حرفت میارم ......
زندگی سیگاری
از اتاق که بیرون رفت کمی با بغض به اطراف نگاه کردم و بعد به دستای بسته شدم به دسته ی صندلی
اروم اروم اشک ریختم و نالیدم... شاید ضعیفم نمی دومم .... اما منی که نه پدر داشتم نه مادر و نه برادر درست حسابی .... و مدام از جایی به جایی دیگه و به دست یکی دیگه اسیر میشدم ... واقعا دیگه خسته شده بودم..... واقعا چرا من ؟؟؟
با خستگی چشمام و بستم و سعی کردم کمی سر دردم و با بستن چشمام و فکر نکردن به سرنوشت داغونم بهتر کنم....
نمی دونم چه قدر گذشته بود و در باز شد و مردی به همراه هنری وارد اتاق شد ... مرد دستکش دستش بود و خیلی ترسناک به نظر میومد .....
هنری عزیزم معرفیتون کنم .... این
و به مرد اشاره کرد
هنری این آقای دکتره..... خوب بلده با کاراش دخترای چموش و به حرف بیاره .
با بهت و ترس چشم از هنری گرفتم و به مرد کنارش دوختم به مرد چهل ساله ی کچل با هیکل گنده
با ترس گفتم
می خواید چی کار کنید؟
هنری لبخندی زد و گفت
خودت می فهمی عروسک
و عقب عقب به سمت در اتاق رفت و از اتاق خارج شد
به مرد کچل نگاه کردم و با ترس گفتم
بهم کاری نداشته باش.......
مرد در حالی که چاقویی از جیبش در می آورد گفت
زیاد درد نداره...
- ۱.۴k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط