تکپارتی

نغمه‌ی قلب‌های گمشده
باران آرامی روی شهر می‌بارید و خیابان‌ها براق و خیس شده بودند. او، دختری که همیشه با آهنگ‌های BTS بزرگ شده بود، زیر چترش قدم می‌زد و هر نُت موسیقی تهیونگ را در ذهنش مرور می‌کرد.
تهیونگ، که برای تمرین در شهر بود، آن روز به طور اتفاقی به کافه‌ای پناه آورده بود تا از باران در امان بماند. وقتی نگاهش با نگاه دختر جوان برخورد کرد، قلبش یک لحظه ایستاد. چیزی در چشمان او بود که نمی‌توانست توضیح دهد؛ یک حس آشنا و همزمان ناشناخته، که ناگهان تمام افکارش را پر کرد.
او با لبخندی مهربان و کمی شرمگین گفت:
«سلام… باران خیلی ناگهانی شد، نه؟»
دختر، با قلبی که تند می‌زد، جواب داد:
«آره… ولی باران همیشه حس خوبی داره، حتی وقتی ناگهانی میاد.»
تهیونگ، با همان آرامش و شیطنت خاصش، گفت:
«می‌تونه حس خوبی داشته باشه، اما بعضی وقت‌ها چیزهای خوب رو باید با کسی شریک شد تا واقعی بشه.»
از آن لحظه، یک پیوند نامرئی شکل گرفت. روزها و شب‌ها، تهیونگ و دختر با هم قدم می‌زدند، حرف می‌زدند و از چیزهای ساده زندگی لذت می‌بردند. تهیونگ کم‌کم فهمید که هیچ آهنگی، هیچ لبخندی، هیچ حرفی نمی‌تواند جای خالی قلبش را پر کند… جز حضور این دختر.
و در یک عصر بارانی دیگر، وقتی دختر زیر همان چتر کوچک ایستاده بود، تهیونگ دستش را گرفت و با صدای نرم و مطمئن گفت:
«تو نغمه‌ی قلب من شدی… حتی وقتی فکر می‌کردم قلبم فقط برای موسیقیه.»
دختر لبخند زد، اشک‌های شادی روی گونه‌اش لغزید، و باران با آن‌ها می‌رقصید…
چون گاهی، عشق واقعی، ناگهان و آرام، درست وسط زندگی گمشده پیدا می‌شود. 🌿
دیدگاه ها (۲)

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

🍓مشتری همیشگی 🍰پارت ۶ باران شدیدتر شد.وقتی کارگاه تعطیل شد، ...

part 18

The Last Shadow

dark life = 39

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟺 | یک قدم نزدیک‌ترروز بعد، ساعت چهار عصر.ا/ت جلو...

سلام بریم شروع رمان؟فصل اول:پیش از آن‌که خاکستر شویمپارت ۱: ...

دختر و پارتی

ادامه پارت ۲ پسر مچش را رها کرد، اما عقب نکشید. همان‌جا ایست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط