خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... فصل ۲... پارت ۱۸

از زبان نویسنده: امروز روز موعود است! روز جشن پایان سال! ببینیم هر یک از شخصیت ها چه دیدگاهی دارند...

آنیا: امروز ساعت6عصر جشن شروع میشه. من با بکی قرار گذاشتیم که زود تر بیایم چون بکی کارم داشت. نمیدونم چرا ولی احساس میکنم یه چیز خیلی مهم رو میخواد بهم بگه....
بالا خره که آنیسا بهم قول داده که توی آماده شدن کمکم کنه. منم که هم دارم از ذوق میمیرمو استرس هم دارم. چون قراره با دامیان بریم برای رقص. خوشبختانه آرورا دیروز اینجا بود و بهم گفت که میاد تا منو ببینه! خوبه که آرورا و بکی و آنیسا رو دارم.... وگرنه نمیدونستم چی کار کنم. این رقص من با دامیان یه اتفاق مهم توی ماموریت بابا هست! پس من نباید هیچ وجه خرابش کنم... مراسم رقص! من اومدم!
آنیسا: امروز آنیا مراسم رقص داره و ازم خواسته تا توی آماده شدن کمکش کنم. اما امروز هم شیفت هستم و هم ماموریت دارم! تازه بعدش باید دنبال آنیا هم برم! عررررر! آدم چقدر باید کار کنه آخه؟! تنها دلخوشی امروزم اینه که قراره آنیا رو توی لباس مجلسی ببینم. گوگولییییی! اوه! راستی امروز دیمیتریوس هم قراره ببینم! امروز روز خیلی سختی خواهد بود!....
دامیان: امروز مراسم رقص داریم! قراره با آنیا برقصم.... حتی تصورشم باعث میشه لپم قرمز بشه. خیلی هیجان دارم! و همینطور استرس. اما دیمیتریوس گفته که میاد دنبالم! این حس خوبی بهم میده که یکی از اعضای خانوادم پشتمه....
و.... امروز دیگه میخوام به آنیا بگم چه حسی دارم! البته ممکنه تعجب کنه چون خیلی تو این مدت باهاش بد رفتار کردم. اما می خوام ازش معذرت خواهی کنم و عشقمو بهش بگم. آره!
لوید: امروز آنیا با پسر دوم دزموند توی مدرسه مراسم رقص داره! از اون طرف هم آنیسا با پسر اول دزموند خیلی بهتر شده! حتی یور هم امروز با ملیندا دزموند، همسر داناوان یک دورهمی داره!
من باید امروز به موقع به همشون برسم که مبادا یکیشون خراب کنند! چون روابط بین شرق و غرب به روابط بین خانواده فورجر و خانواده دزموند بنده!
یور: امروز ماموریت آبداری دارم. برای همین با خودم لباس اضافه میبرم چون بعدش با ملیندا - سان دورهمی داریم. درضمن. امروز آنیا مراسم رقص داره با پسر ملیندا. رابطه ی آنیسا و پسر اون یکی ملیندا هم خیای خوب شده! چقدر این بچه ها زود بزرگ میشن.....
آرورا: دیروز مامان کوچولوم گفت که امروز جشن پایان سال دارن! منم میخوام برم که هم با بابا دیدن کنم و هم با مامان!
دیمیتریوس: امروز دامیان جشن داره. منم قراره برای بگشتن برم دنبال دامیان. قراره آنیسا رو هم ببینم! وای خدا!
ملیندا: امروز توی دور همی حتما راجب پسرا با خانم فورجر صحبت میکنم!


ببخشید این پارت رو فقط گذاشتم برای دیدگاه ها!....
دیدگاه ها (۸)

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

عشق حقیقیپارت:۳انیا و بکی داشتن میرفتن که دامیان و نوچه هاش ...

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

عشقی حقیقی

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

زمرد های صورتی پارت ¹³بکی و امیل رفتن در رو روی آنیا و دامیا...

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط