🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹
#آیه_های_جنون
#قسمت_هفدهم‌
#بخش_دوم
بہ سمت پنجرہ برمیگردم،مادرم مشغول صحبت با هادیست.
هادے گہ گاهے لبخندهاے عمیق هم میزند!
هر بار بیشتر از او بدم مے آید!
فرصت را غنیمت مے شمارم و بے و سر و صدا بہ سمت اتاقم مے روم.
دستیگرہ ے در را آرام میڪشم و وارد اتاق میشوم.
بہ در تڪیہ میدهم،نگاهے بہ پاڪت نامہ ے سفید ڪہ نام پدرم رویش نوشتہ شدہ مے اندازم.
چسب یا مُهر و مومے ندارد!
نامہ را بیرون میڪشم.

"من خیلے بهت نزدیڪم
نزدیڪ بہ اندازہ ے مغازہ ت تو پاساژ
نزدیڪ بہ اندازہ ے خونہ ت
نزدیڪ بہ اندازہ ے دخترت..."

شهاب

نامش را زیر لب زمزمہ میڪنم:شهاب!
پس با پدرم‌ مشڪل دارد!
حتما چیز مهمیست!
با شنیدن صداے مادرم ڪہ مشغول خداحافظیست با عجلہ نامہ را داخل پاڪت میگذارم و تقریبا خودم را از اتاق پرت میڪنم بیرون.
از پشت پنجرہ مے بینم در حیاط را بست،پاڪت را روے مبل میگذارم.
دوبارہ بہ اتاقم برمیگردم،شالم را از روے سرم پایین میڪشم.
دروغ نگفت!
جملہ ے آخر نامہ اش...!
منظورش منم...
✍ 🏻 نویسنده:لیلے سلطانے
Instagram:Leilysoltaniii
👈 🏻 ڪپے تنها با ذڪر نام نویسندہ مورد رضایت است👉 🏻
👈 🏻 برداشتن آے دے ها از روے عڪس مورد رضایت نیست👉 🏻
دیدگاه ها (۳)

شاید در خیابان‌های این شهر نمی‌توانم نفس بکشم.شاید در این شه...

✯𝙗𝙚𝙨𝙩 𝙇𝙞𝙛𝙚✪𝐩𝐚𝐫𝐭:1..............................................

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت نهمصبح روز بعد، یونا روی مبل نشس...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❼‏«فهمیدم دوستت دارم. همان شبی که با یک حرف ساده...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

★دستبند ما؟!...p²پدرم بعد مکثی لبخند زد و گفت:"پس جواب بده ع...

پارت: 13 (بخش2) **زاویه دید: زین**«مشارکت؟» پدرم کارد و چنگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط