ریتم ضربان، ریتم مشت‌ها(۲)

یک نوع رقصِ مرگبار.
ناگهان جونگکوک ایستاد. کیسه‌بوکس سنگین را با یک دست گرفت تا تاب نخورد. بدون اینکه برگردد، با صدایی بم و گرفته که به خاطر نفس‌نفس زدن می‌لرزید، گفت: «چیزی گم کردی، مربی؟»
تهیونگ کمی جا خورد، اما به سرعت خونسردی‌اش را حفظ کرد. از سایه بیرون آمد و به لبه‌ی رینگ تکیه داد. دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برد.
«صدای مشت‌هات استودیوی من رو به لرزه درمیاره. داشتم تمرین می‌کردم.» تهیونگ با لحنی سرد و طلبکارانه گفت.
جونگکوک به آرامی چرخید. عرق از روی شقیقه‌اش سر می‌خورد و روی خط سینه‌اش می‌دوید. نگاهش از پایین تا بالای تهیونگ را کاوش کرد؛ از لباس ابریشمی نازک تا چشم‌های کشیده و مغرورش. لبخند کجی روی لب‌های خونیِ جونگکوک نشست. باند دور دستش را با دندان کمی محکم کرد و به سمت لبه‌ی رینگ، جایی که تهیونگ ایستاده بود قدم برداشت.
وقتی بالای سر تهیونگ ایستاد، تفاوت قد و هیکلشان کاملاً مشهود بود. جونگکوک بوی خطر، تنباکو و آدرنالین می‌داد.
جونگکوک خم شد، جوری که صورتش فقط چند سانتی‌متر با صورت تهیونگ فاصله داشت. نگاهش روی لب‌های تهیونگ قفل شد و بعد دوباره به چشم‌هایش برگشت. «اینجا دنیای زیرزمینه، مربی. اگر صدا اذیتت میکنه، بهتره پرهای لطیفت رو جمع کنی و برگردی به اون بالا. اینجا جای آدم‌های شکننده نیست.»
تهیونگ عقب نکشید. برعکس، جرات پیدا کرد و یک قدم جلوتر آمد، طوری که عطر گران‌قیمت و تلخش با بوی تند بدن جونگکوک قاطی شد. نگاهش را به چشم‌های تاریک بوکسور دوخت.
«من شکننده نیستم، بوکسور. و رقصِ من، از تمام مشت‌هایی که تو توی عمرت زدی، نیروی بیشتری لازم داره.» تهیونگ با صدایی آروم اما عمیق گفت.
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد. کشش عجیبی در هوا جرقه زد؛ چیزی شبیه به چالش، شبیه به جاذبه‌ی دو قطب کاملاً مخالف. جونگکوک دست باندپیچی شده‌اش را بالا آورد و انگشت شستش را، که زبر و خشن بود، خیلی آرام روی خط فک تهیونگ کشید. یک لمسِ کوتاه، اما پر از تهدید و تمایل.
«نشونم بده.» جونگکوک زمزمه کرد. «یک روز بیا این پایین و بهم نشون بده چطور می‌رقصی... اون‌وقت شاید کمتر صدا تولید کنم.»
تهیونگ خط فکش را از دست جونگکوک بیرون کشید، اما نگاهش را قطع نکرد. برگشت تا برود، اما قبل از اینکه از در خارج شود، نیم‌نگاهی به عقب انداخت.
«فردا شب. بعد از ساعت دوازده. بالا منتظرتم.»
جونگکوک ایستادن و دور شدنِ مربی رقص را تماشا کرد. بازی تازه شروع شده بود و هر دو می‌دانستند که این تاریکی، قرار است هر دوی آن‌ها را ببلعد.

تادااااا
#تهکوک
دیدگاه ها (۴)

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

راز خون پارت سوم

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

شاگرد لوس من

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

برادر ناتنی

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط