رمان انتقام ازدواج کامل
فصل بیستوپنجم — سقوط پادشاه
سالن نشست خبری پر از خبرنگار بود. تهجون در ردیف اول نشسته بود؛ چهرهاش خسته و عصبی به نظر میرسید. میرین هم کنارش بود و مدام تلفنش را بررسی میکرد.
سو-یون وارد سالن شد. مین-جه و هردین همراهش بودند.
وقتی پشت تریبون ایستاد، دوربینها به سمتش چرخیدند.
«من امروز اینجا نیستم که از کسی انتقام بگیرم. اومدم مدارکی رو ارائه کنم که نشون میده چطور از اعتماد دیگران سوءاستفاده شده.»
اسناد مالی و پیامهای ثبتشده روی نمایشگر ظاهر شدند. مدارکی که دستکاری اطلاعات و تبانی را نشان میدادند.
تهجون ناگهان از جایش بلند شد.
«این نمایش رو تموم کن! تو میخوای منو نابود کنی چون ترکت کردم!»
سو-یون مستقیم به او نگاه کرد.
«اگر این مدارک دروغن، از راه قانونی ثابتشون کن. ولی دیگه نمیتونی پشت اسم من پنهان بشی و اشتباهات خودت رو گردن من بندازی.»
سالن پر از همهمه شد.
میرین سعی کرد از در پشتی خارج شود، اما با دیدن وکیلش ایستاد. او خبر نداشت که حسابدار سابق، اسناد مربوط به نقش خودش را هم تحویل داده است.
سو-یون رو به خبرنگاران گفت:
«من درخواست بررسی قانونی تمام اسناد رو دادم. قضاوت با مرجع رسیدگیه، نه با شایعات.»
این بار، تهجون نمیتوانست با یک انکار ساده همهچیز را تمام کند.
---
بعد از نشست، تهجون در راهرو جلوی سو-یون را گرفت.
«واقعاً از من متنفر شدی؟»
سو-یون لحظهای به او نگاه کرد.
«من مدتها برای آدمی مثل تو اشک ریختم. امروز حتی نمیخوام وقتم رو با نفرت از تو تلف کنم.»
تهجون چیزی نگفت.
سو-یون از کنارش گذشت و به هردین رسید که منتظرش بود.
هردین لبخند زد.
«حاضری بریم خونه؟»
سو-یون دستش را در دست او گذاشت.
«آره. دیگه نمیخوام تمام زندگیم دربارهی اونها باشه.»
---
چند روز بعد، نتیجهی بررسی اولیه منتشر شد. اسناد مالی معتبر شناخته شدند و پروندهی تهجون و میرین برای رسیدگی رسمی ارجاع شد. پدر سو-یون نیز پذیرفت دربارهی پنهانکردن اسناد شهادت بدهد.
مین-جه به خواهرش گفت:
«کاش زودتر بهت اعتماد کرده بودم.»
سو-یون لبخند آرامی زد.
«گذشته رو نمیتونیم عوض کنیم، اوپا. ولی میتونیم از این به بعد بهتر رفتار کنیم.»
آن شب، هردین او را به همان منظرهی زیبای شهر برد؛ جایی که برای اولین بار دربارهی آیندهشان حرف زده بودند.
هردین پرسید: «حالا که همهچیز آرومتر شده، دوست داری برای آینده چه برنامهای داشته باشیم؟»
سو-یون دستش را روی دست او گذاشت.
«میخوام یه زندگی معمولی داشته باشم. یه خونهی پر از خنده... شاید هم یه روز خانوادهمون بزرگتر بشه.»
هردین لبخند زد.
«پس فکر کنم باید از همین امشب برای آرزوهات برنامهریزی کنیم.»
سو-یون خندید و سرش را روی شانهی او گذاشت.
برای نخستین بار، آینده چیزی نبود که از آن بترسد.
سالن نشست خبری پر از خبرنگار بود. تهجون در ردیف اول نشسته بود؛ چهرهاش خسته و عصبی به نظر میرسید. میرین هم کنارش بود و مدام تلفنش را بررسی میکرد.
سو-یون وارد سالن شد. مین-جه و هردین همراهش بودند.
وقتی پشت تریبون ایستاد، دوربینها به سمتش چرخیدند.
«من امروز اینجا نیستم که از کسی انتقام بگیرم. اومدم مدارکی رو ارائه کنم که نشون میده چطور از اعتماد دیگران سوءاستفاده شده.»
اسناد مالی و پیامهای ثبتشده روی نمایشگر ظاهر شدند. مدارکی که دستکاری اطلاعات و تبانی را نشان میدادند.
تهجون ناگهان از جایش بلند شد.
«این نمایش رو تموم کن! تو میخوای منو نابود کنی چون ترکت کردم!»
سو-یون مستقیم به او نگاه کرد.
«اگر این مدارک دروغن، از راه قانونی ثابتشون کن. ولی دیگه نمیتونی پشت اسم من پنهان بشی و اشتباهات خودت رو گردن من بندازی.»
سالن پر از همهمه شد.
میرین سعی کرد از در پشتی خارج شود، اما با دیدن وکیلش ایستاد. او خبر نداشت که حسابدار سابق، اسناد مربوط به نقش خودش را هم تحویل داده است.
سو-یون رو به خبرنگاران گفت:
«من درخواست بررسی قانونی تمام اسناد رو دادم. قضاوت با مرجع رسیدگیه، نه با شایعات.»
این بار، تهجون نمیتوانست با یک انکار ساده همهچیز را تمام کند.
---
بعد از نشست، تهجون در راهرو جلوی سو-یون را گرفت.
«واقعاً از من متنفر شدی؟»
سو-یون لحظهای به او نگاه کرد.
«من مدتها برای آدمی مثل تو اشک ریختم. امروز حتی نمیخوام وقتم رو با نفرت از تو تلف کنم.»
تهجون چیزی نگفت.
سو-یون از کنارش گذشت و به هردین رسید که منتظرش بود.
هردین لبخند زد.
«حاضری بریم خونه؟»
سو-یون دستش را در دست او گذاشت.
«آره. دیگه نمیخوام تمام زندگیم دربارهی اونها باشه.»
---
چند روز بعد، نتیجهی بررسی اولیه منتشر شد. اسناد مالی معتبر شناخته شدند و پروندهی تهجون و میرین برای رسیدگی رسمی ارجاع شد. پدر سو-یون نیز پذیرفت دربارهی پنهانکردن اسناد شهادت بدهد.
مین-جه به خواهرش گفت:
«کاش زودتر بهت اعتماد کرده بودم.»
سو-یون لبخند آرامی زد.
«گذشته رو نمیتونیم عوض کنیم، اوپا. ولی میتونیم از این به بعد بهتر رفتار کنیم.»
آن شب، هردین او را به همان منظرهی زیبای شهر برد؛ جایی که برای اولین بار دربارهی آیندهشان حرف زده بودند.
هردین پرسید: «حالا که همهچیز آرومتر شده، دوست داری برای آینده چه برنامهای داشته باشیم؟»
سو-یون دستش را روی دست او گذاشت.
«میخوام یه زندگی معمولی داشته باشم. یه خونهی پر از خنده... شاید هم یه روز خانوادهمون بزرگتر بشه.»
هردین لبخند زد.
«پس فکر کنم باید از همین امشب برای آرزوهات برنامهریزی کنیم.»
سو-یون خندید و سرش را روی شانهی او گذاشت.
برای نخستین بار، آینده چیزی نبود که از آن بترسد.
- ۳.۳k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط