{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ جرعه‌ی آخر قهوه‌اش را نوشید، فنجان را روی میز گذاش

تهیونگ جرعه‌ی آخر قهوه‌اش را نوشید، فنجان را روی میز گذاشت و بی‌هیچ تغییری در حالت چهره، نگاهش را به خدمتکاری که کنارش ایستاده بود دوخت.

صدایش آرام اما جدی بود، مثل فرمانی که جای هیچ سؤالی باقی نمی‌گذاشت:
«برو صداش کن... بگو بیاد اینجا.»

خدمتکار سریع سرش را خم کرد و عقب رفت، گام‌هایش روی سنگفرش باغ به‌سرعت دور شد.

تهیونگ دوباره به پشت صندلی تکیه زد، دست‌هایش را روی دسته‌ی چوبی گذاشت و نگاهش را به باغ دوخت. نسیمی آرام شاخه‌های گل‌های اطراف را تکان می‌داد، اما چهره‌ی او همچنان سرد و بی‌حرکت بود.

در ذهنش گذشت: باید بیاد. باید یاد بگیره که وقتی می‌خوام، سر میز حاضر بشه. هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست.

نگاهش برای لحظه‌ای به صندلی خالی مقابلش افتاد. سایه‌ی لبخندی سرد روی لبانش نشست و به سرعت محو شد.
صدای در که آرام کوبیده شد، تو را از افکارت بیرون کشید. هنوز روی مبل کنار پنجره نشسته بودی، زانوهایت را بغل گرفته و سرت روی بازویت سنگینی می‌کرد.

در نیمه باز شد و خدمتکار وارد شد؛ سرش پایین بود، درست مثل همیشه. صدایش آرام بود، اما در آن لرز خفیفی حس می‌شد:
«خانم… آقا گفتن بیاید باغ. منتظر شما هستن.»

تو حتی سر بلند نکردی. چند ثانیه همان‌طور ساکت ماندی، انگار گوش‌هایت کر شده باشند. بعد نفس عمیقی کشیدی، اشک‌هایی که دوباره جمع شده بودند را با پشت دستت پاک کردی.

خدمتکار هنوز همان‌جا ایستاده بود، سرش پایین، بی‌هیچ حرکتی؛ منتظر پاسخی از تو.

نگاهت بالاخره به او افتاد. لحن صدایت خش‌دار بود، آمیخته به خستگی:
«باشه… میام.»

خدمتکار آرام سرش را خم کرد و عقب رفت، در را بست و تو در اتاقت تنها ماندی. نگاهی کوتاه به آینه انداختی؛ چشمانت قرمز و صورتت رنگ‌پریده بود. دلت نمی‌خواست بروی، اما خوب می‌دانستی فرمان او چیزی نبود که نادیده بگیری.
دیدگاه ها (۰)

پاهایت سنگین بود وقتی به سمت باغ قدم برداشتی. هوای خنک صبح د...

اما… اتاق خالی بود. پرده‌ها جمع شده بودند، تختت نبود، حتی وس...

تهیونگ بعد از گفتن آن کلمات، دیگر چیزی نگفت. در را باز کرد و...

سکوتی کوتاه اتاق را گرفت. تو هنوز با نفس‌های بریده و شانه‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط