.

از بس که تَرَک می خورد
اشکم؛
نتوانم آهسته تر از ثانیه ها
پلک ببندم

شهادتی از جنس خدمت
نصیبشان شد

#شهادت
#شهید_خدمت
#شهید_رییسی
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p94شب، جنگل رو بلعیده بود.نور چراغ جلوی ...

پارت ۳۸ — «حکمی که نزدیک‌تر می‌شد»یونگی چند ثانیه به خدمتکار...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_37فصل شانزدهم |...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت چهارمصبح روز بعد، کوک زودتر از ...

🖤 مافیای منقسمت هشتم | قانون جونگکوکساعت شش عصر بود.ات لپ‌تا...

contact 🍷#contract𝑃𝑇10ویو هویج:تولدها همیشه روزهای مهمی توی ...

معامله33جونگ‌کوک با شیطنت لبخند زد.«شوخی کردم... من نمیام. م...

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط