{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 مافیای من

🖤 مافیای من

قسمت هشتم | قانون جونگکوک

ساعت شش عصر بود.

ات لپ‌تاپش را بست و پرونده‌ها را مرتب کرد.

همه‌ی کارمندان کم‌کم شرکت را ترک می‌کردند.

یکی از همکارانش گفت:

— ات، تو نمیای؟

ات کیفش را برداشت.

— چرا، الان میام.

همان لحظه تلفنش زنگ خورد.

پیامی از جونگکوک بود:

«از در اصلی خارج شو.»

ات به صفحه خیره شد.

زیر لب گفت:

— باز دستور...

همکارش پرسید:

— چی شده؟

— هیچی.

ات کیفش را روی شانه انداخت و به سمت آسانسور رفت.

اما وقتی به لابی رسید، متوجه شد دو نگهبان جلوی در ایستاده‌اند.

یکی از آنها گفت:

— خانم، از در اصلی برید.

ات با تعجب گفت:

— همیشه از همین در میرم.

— دستور آقای جئون هست.

ات چشم‌هایش را چرخاند.

— خودش چرا مستقیم بهم نمیگه؟

نگهبان چیزی نگفت.

ات از ساختمان خارج شد.

هوای بیرون خنک بود.

چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید.

برگشت.

هیچ‌کس نبود.

چند قدم دیگر رفت.

صدای قدم‌ها دوباره آمد.

این بار ایستاد.

— کسی اونجاست؟

جوابی نیامد.

ات گوشی‌اش را بیرون آورد.

همان لحظه صدای بوق یک ماشین آمد.

یک خودروی مشکی کنار خیابان توقف کرد.

در عقب باز شد.

جونگکوک داخل ماشین نشسته بود.

— سوار شو.

ات با تعجب گفت:

— چرا؟

— سوار شو.

— نه.

جونگکوک نگاهش کرد.

— ات.

— من خودم می‌تونم برم.

— می‌دونم.

— پس چرا باید سوار ماشین شما بشم؟

جونگکوک برای چند ثانیه ساکت ماند.

بعد گفت:

— چون نمی‌خوام امشب اتفاقی برات بیفته.

ات دست به سینه شد.

— شما همیشه این‌طوری با همه‌ی کارمنداتون رفتار می‌کنید؟

جونگکوک جواب داد:

— نه.

ات مکث کرد.

— پس چرا با من؟

جونگکوک نگاهش را از او گرفت.

— چون تو پرونده‌ای رو دیدی که نباید می‌دیدی.

ات آهسته گفت:

— یعنی به خاطر اون امضا؟

— بله.

— پس من الان در خطرم؟

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

— ممکنه.

ات به خیابان نگاه کرد.

بعد با لجبازی گفت:

— باشه، ولی خودم در رو باز می‌کنم.

جونگکوک چیزی نگفت.

ات سوار شد.


---

چند دقیقه بعد، ماشین در سکوت حرکت می‌کرد.

ات به پنجره خیره شده بود.

بالاخره پرسید:

— شما هیچ‌وقت خسته نمی‌شید؟

جونگکوک نگاهش نکرد.

— از چی؟

— از این‌همه جدی بودن.

— نه.

— هیچ‌وقت نمی‌خندید؟

— نه.

ات خندید.

— واقعاً؟

جونگکوک سرد گفت:

— بله.

— حتی وقتی یه چیز خیلی خنده‌دار ببینید؟

— بله.

ات چند لحظه فکر کرد.

بعد گفت:

— پس من یه مأموریت دارم.

جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

— چه مأموریتی؟

ات با جدیت گفت:

— یک بار خندوندنتون.

راننده برای لحظه‌ای سرش را پایین انداخت تا خنده‌اش دیده نشود.

جونگکوک بدون احساس گفت:

— مأموریتت شکست می‌خوره.

ات لبخند زد.

— از کجا معلوم؟

جونگکوک پاسخ داد:

— چون من نمی‌خندم.

ات دست به سینه نشست.

— می‌بینیم.

جونگکوک دیگر چیزی نگفت.

اما چند ثانیه بعد، خیلی نامحسوس...

گوشه‌ی لبش برای یک لحظه بالا رفت.

راننده در آینه دید.

چشم‌هایش گرد شد.

جونگکوک بلافاصله با نگاه سردی به او فهماند چیزی نگوید.

راننده فوراً به جاده خیره شد.

ات متوجه چیزی نشده بود.

و جونگکوک دوباره همان مرد خشک و سرد همیشگی شد.

اما این بار...

یک نفر در ماشین بود که داشت کم‌کم دیوارهای اطراف او را ترک می‌انداخت.


حمایتتتتتتت
پارت بعدی ۲۵ لایک
۶ کامنت
۱۰ بازنشر 🥺🎀
بابایییی
دیدگاه ها (۰)

🖤 مافیای منقسمت هفتم | یک دستور عجیبات با پرونده وارد دفتر ج...

🖤 مافیای منقسمت ششم | شکات با همان حالت لجبازانه جلوی در ایس...

مافیای منقسمت سوم | «بیرون از شرکت، مدیر من نیستی»جونگکوک هم...

🖤 مافیای منقسمت چهارم | ماشین مشکیات روی صندلی نشست و کمربند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط