عصر یک روز زمستون با ماشین حرکت کردم به طرف یکی از روستاه
عصر یک روز زمستون با ماشین حرکت کردم به طرف یکی از روستاهای شمال.شنیده بودم جاده های فرعی داخل جنگل طبیعت زیبایی دارن. بخاطر همین اواسط راه پیچیدم توی یه جاده فرعی.حدودا20کیلومتری رفته بودم که یهوماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نشد. وسط جنگل،زمستون ،شب از راه رسیده بودو نم نم بارون هم گرفت.اومدم بیرون کمی با موتور ماشین ور رفتم ولی نتونستم کاریش بکنم.راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامهدادم.دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین بدون چراغ خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش.اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکردیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!خیلی ترسیدم!داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود.نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.زیر لب شروع کردم به خوندن دعا.توی لحظههای آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدابیامرزم اومد جلو چشمم.یا خدا، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوندبه سمت جاده.مثل یه جنازه افتاده بودم روی صندلی عقب ماشین و جرات نمیکردم جم بخورم. هردفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومدو فرمون رو میپیچوند.نمیدونم چه مدت گذشت که از دور یه نور دیدم و جرات پیداکردم ، در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون و الفرار.اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.دویدم به سمت نوری که دیده بودم. یک قهوه خانه محلی بود رفتم توی قهوه خونه و ولوشدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند.یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:ممد نیگا! این همون احمقی نیست که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میداديم سوار شده بود!!!؟
- ۸.۲k
- ۰۷ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط