سناریو: انفجار رنگ
پسر تعجب کرد
کاتسوکی:( آره دقیقا نکنه توام طرفدار آلمایت باشی؟)
دختر سر تکان داد و بالاخره لبخند زیبایی تحویل داد . تا به حال هیچ یک از بچه ها یا بزرگتر ها قصد ادامه ی یک مکالمه ساده را با او نداشت، ولی اکنون طرفدار پروپاقرص دیگری را که تشابه سنی شان چشمگیر بود را در کنار خود می یافت که به ادامه ی گفت وگو با ایزوکو علاقه مند بود.ایزوکو (-اوهوم معلومه اون همیشه همه رو نجات میده!دام میخواد یه روزی شبیه اون بشم! )پسر هم که با دیدن علاقه ی مشترک شان در پوست خودش نمی گنجید با شور و اشتیاق تازه ای اضافه کرد
کاتسوکی/( تازه خیلی هم فوق العاده ست!هر چی ام از خفن بودنش بگیم کمه!) ناگهان فکری به سرش خطور کرد که همین باعث شد تا پسر با لحن مقتدر و هیجان زده ای بگه:
کاتسوکی( هی ایزوکو! نظرت چیه باهم تا کل این پارک رو کشف کنیم؟بعدشم میتونیم حسابی خوش بگذرونیم!) ایزوکو خوشحال بود و این نه به خاطر اینکه احساسات رو حس کنه بلکه همه ی اینا فقط به دلیل بود که چون کاتسوکی هم همین کارو میکرد! حتی با وجود اینکه خودش هم نمیدونست این حسی که داره شادی چیه و چجوریه ولی اون حسی که از کاتسوکی میدید یه چیزی فراتر از شادی بود.چیزی که برای ایزوکو کنارش وایسادن به معنای پایان تمام اون درد ها بود. پس ایزوکو هم متقابلا درک میکرد اینکه چرا باید یه همچین احساسی حیاتی باشه و با خودش زمزمه میکرد آرزویی که در قلب داشت جایی که هیچ موقع به اهمیت واقعی و درک احساساتی که عجیب بود نمیرسید! "شادی...نه این خیلی روشن و گرمه یه چیز خیلی آرامش بخش مثل...مثل خونه ای که توی کتاب داستان هام درموردشون مامان میخونه کاشکی بشه،،،بشه که منم توی یه همچین خونه ای بمونم اونم واسه همیشه!" وقتی اونا تصمیم گرفتن که از سرسره به پایین برن ناگهان کاتسوکی کبودی روی زانو ایزوکو رو دید. اون حسابی تعجب کرد اونقدر که کنجکاو بود بدونه که چرا و چطوری ایزوکو آسیب دیده.و خیلی زود این اشتیاق کاتسوکی جای خودش رو به کنجکاوی داد
کاتسوکی( هی ایزوکو اون دیگه روی زانوی تو چیکار میکنه؟کی اینکارو باهات کرده هان؟) ایزوکو هم توجهش به سوال کاتسوکی معطوف و نگاهش به کبودی روی زانوش برخورد میکنه و حقایقی که مادرش گفت هرگز به زبان خود نیاور چرا که ممکنه خودت رو توی دردسر بندازی
ایزوکو در خودش جمع شد و سعی کرد حرف های مادرش رو به یاد بیاره اما چیزی بیشتر از این برای سرپوش نهادن بر سادگی کودکی مثل اون وجود داشت.
ایزوکو:(-اوه خب میشه این چیزی رو که بهت گفتم رو به مامانم نگی؟آخه اون حسابی ناراحت میشی وقتی بفهمه که من قولشو شکوندم.) کاتسوکی( چیزی بهش نمیگم مرده و قولش! حالا بگو چه اتفاقی برات افتاد که زانوی تو کبود شده؟)
ایزوکو به سمت کاتسوکی میاد و توی گوشش زمزمه کرد.
ایزوکو(-بابام خیلی عصبانی بود آخه من هیچ کدوم از کارایی رو که ازم میخواست رو درست انجام نمیدادم پس منو با کمر بندش اینطوری کرد.)
ایزوکو جمله ی آخرش رو با لبخند بی تفاوت و دردمندی پایان داد.با برملا شدن حقیقت کاتسوکی حسابی شوکه شد ولی نه فقط از ماجرایی که ایروکو گفت بلکه مسئله شوکه کننده بعدی حالت ایزوکو بود. که چطور تا این حد میتونست که هیچ احساسی نسبت به این درد و ترس توی صداش یا چهره ش بروز نده؟ این موضوع اونقدر فکرش رو درگیر کرد که حتی متوجه صدای مادرش نشد، این فقط یه معنی میتونست داشته باشه و اونم این بود که زمان بازی برای امروز رسماً به پایان می رسید و همینطور موندن در کنار ایزوکو! دختری با موهای جنگلی مرموز که کاتسوکی را مجذوب خود کرده بود،چگونه دختری میتونست مثل او قوی باشه؟ اون دو از هم خداحافظی کردن
کاتسوکی:( آره دقیقا نکنه توام طرفدار آلمایت باشی؟)
دختر سر تکان داد و بالاخره لبخند زیبایی تحویل داد . تا به حال هیچ یک از بچه ها یا بزرگتر ها قصد ادامه ی یک مکالمه ساده را با او نداشت، ولی اکنون طرفدار پروپاقرص دیگری را که تشابه سنی شان چشمگیر بود را در کنار خود می یافت که به ادامه ی گفت وگو با ایزوکو علاقه مند بود.ایزوکو (-اوهوم معلومه اون همیشه همه رو نجات میده!دام میخواد یه روزی شبیه اون بشم! )پسر هم که با دیدن علاقه ی مشترک شان در پوست خودش نمی گنجید با شور و اشتیاق تازه ای اضافه کرد
کاتسوکی/( تازه خیلی هم فوق العاده ست!هر چی ام از خفن بودنش بگیم کمه!) ناگهان فکری به سرش خطور کرد که همین باعث شد تا پسر با لحن مقتدر و هیجان زده ای بگه:
کاتسوکی( هی ایزوکو! نظرت چیه باهم تا کل این پارک رو کشف کنیم؟بعدشم میتونیم حسابی خوش بگذرونیم!) ایزوکو خوشحال بود و این نه به خاطر اینکه احساسات رو حس کنه بلکه همه ی اینا فقط به دلیل بود که چون کاتسوکی هم همین کارو میکرد! حتی با وجود اینکه خودش هم نمیدونست این حسی که داره شادی چیه و چجوریه ولی اون حسی که از کاتسوکی میدید یه چیزی فراتر از شادی بود.چیزی که برای ایزوکو کنارش وایسادن به معنای پایان تمام اون درد ها بود. پس ایزوکو هم متقابلا درک میکرد اینکه چرا باید یه همچین احساسی حیاتی باشه و با خودش زمزمه میکرد آرزویی که در قلب داشت جایی که هیچ موقع به اهمیت واقعی و درک احساساتی که عجیب بود نمیرسید! "شادی...نه این خیلی روشن و گرمه یه چیز خیلی آرامش بخش مثل...مثل خونه ای که توی کتاب داستان هام درموردشون مامان میخونه کاشکی بشه،،،بشه که منم توی یه همچین خونه ای بمونم اونم واسه همیشه!" وقتی اونا تصمیم گرفتن که از سرسره به پایین برن ناگهان کاتسوکی کبودی روی زانو ایزوکو رو دید. اون حسابی تعجب کرد اونقدر که کنجکاو بود بدونه که چرا و چطوری ایزوکو آسیب دیده.و خیلی زود این اشتیاق کاتسوکی جای خودش رو به کنجکاوی داد
کاتسوکی( هی ایزوکو اون دیگه روی زانوی تو چیکار میکنه؟کی اینکارو باهات کرده هان؟) ایزوکو هم توجهش به سوال کاتسوکی معطوف و نگاهش به کبودی روی زانوش برخورد میکنه و حقایقی که مادرش گفت هرگز به زبان خود نیاور چرا که ممکنه خودت رو توی دردسر بندازی
ایزوکو در خودش جمع شد و سعی کرد حرف های مادرش رو به یاد بیاره اما چیزی بیشتر از این برای سرپوش نهادن بر سادگی کودکی مثل اون وجود داشت.
ایزوکو:(-اوه خب میشه این چیزی رو که بهت گفتم رو به مامانم نگی؟آخه اون حسابی ناراحت میشی وقتی بفهمه که من قولشو شکوندم.) کاتسوکی( چیزی بهش نمیگم مرده و قولش! حالا بگو چه اتفاقی برات افتاد که زانوی تو کبود شده؟)
ایزوکو به سمت کاتسوکی میاد و توی گوشش زمزمه کرد.
ایزوکو(-بابام خیلی عصبانی بود آخه من هیچ کدوم از کارایی رو که ازم میخواست رو درست انجام نمیدادم پس منو با کمر بندش اینطوری کرد.)
ایزوکو جمله ی آخرش رو با لبخند بی تفاوت و دردمندی پایان داد.با برملا شدن حقیقت کاتسوکی حسابی شوکه شد ولی نه فقط از ماجرایی که ایروکو گفت بلکه مسئله شوکه کننده بعدی حالت ایزوکو بود. که چطور تا این حد میتونست که هیچ احساسی نسبت به این درد و ترس توی صداش یا چهره ش بروز نده؟ این موضوع اونقدر فکرش رو درگیر کرد که حتی متوجه صدای مادرش نشد، این فقط یه معنی میتونست داشته باشه و اونم این بود که زمان بازی برای امروز رسماً به پایان می رسید و همینطور موندن در کنار ایزوکو! دختری با موهای جنگلی مرموز که کاتسوکی را مجذوب خود کرده بود،چگونه دختری میتونست مثل او قوی باشه؟ اون دو از هم خداحافظی کردن
- ۵.۶k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط