شروع پس از پایان
پارت ۶
ایزوکو آروم نزدیک باکوگو شد، نگاه باکوگو روی ایزوکو برگشت و اون چشمای بی جون آروم تر شد.
ایزوکو بغضش گرقت و آروم شروع کرد به اشک ریختن. باکوگو شوکه شد و اومد دستش رو تکون بده که ایزوکو رو آروم کنه و دستش به طرز وحشتناکی درد گرفت و جیغ خفیفی سرداد.
ایزوکو ترسید و رفت بغل باکوگو ایستاد و منظره را واضح تر می دید و اشکش بیشتر جاری شد.
باکوگو زمزمه کرد:
"نفله، اینجا چیکار میکنی؟ مگه الان نباید مدرسه باشی؟"
ایزوکو گفت:
"دیشب مرخصی کرفتم برای ۷ روز آینده."
باکوگو بلند گفت:
"اگه انقدر وقفه بین کلاسات بندازی حقوقت نمیدن ها! " صداش آروم شد وگفت: "اوچاکو چی اون چی میشه؟ مگه نمیخواستی کل ادامه زندگیش پیشش باشی و ازش خوب مراقبت کنی؟ "
باکوگو هنوز مقداری مست بود و متوجه حرف هایش نبود.
ایزوکو با گونه های سرخ و چشمای قرمزی که باکوگو با حرف هایش ساخته بود گفت:
"باکوگو... تو این چیز ها رو از کجا میدونی؟"
باکوگو با اعصاب خوردی گفت:
"اون شب که داشتی قربونش می رفتی این ها رو گفتی. "
باکوگو با عصبانیت گفت:
"تا حالا باهاش ... داشتی آره؟ قلبت فروخته شد یا ذهنت؟"
ایزوکو با عصبانیت داد زد:
"من از قبل اون رو دوستش داشتم! دلم خواست که برم باهاش وقت بگذرونم! تو خودت هم این رو میدونستی نه؟ الان رابطه من با اوراراکا یا غلطی که تو کردی و به این روز افتادی؟ چرا بحث رو عوض می کنی؟ بهم بگو چرا این کار رو کردی؟؟؟؟"
باکوگو که هم از این که ایزوکو اعتراف کرده بود اوچاکو رو دوست داره قلبش شکست و هم از صدای بلند ایزوکو شک شد ضربان قلبش رفت بالا و دستگاه به هم ریخت و باکوگو شروع به نفس نفس زدن کرد و دادی بلند کشید.
یکی از دکتر ها گفت:
"لطفا آرامش بیمار رو بیشتر از این به هم نزنید ایشون در وضع وخیمی به سر میبرند." و ایزوکو را تا دم در اتاق راهنمایی کرد و فرستادش تا برود.
ایزوکو با اعصاب خورد برگشت به بیرون بیمارستان و تاکسی کرفت که برود که یکهو میتسوکی را دید.
"ایزوکو_کون!!! شرمندتم ببخشید بهم همین حالا خبر دادن... اون پسره احمق تو را هم نگران کرد. باید ادبش کنم.راستی میدونی آدرس اتاقش کجاست؟"
ایزوکو برایش آدرس اتاق باکوگو رو گفت و میتسوکی بعد تشکر از پیش ایزوکو رفت.
ایزوکو هنوز عصبی بود ولی ته دلش نگران بود که باکوگو چه اتفاقی براش افتاده که اینجوری شده؟؟؟ نکنه دوباره بخواد دست به خودکشی بزنه؟؟؟ ناگهان تاکسیی کنار ایزوکو آمد رشته افکارش را پاره کرد و ایزوکو رفت که سوار تاکسی بشود.
#Bakudeku
ایزوکو آروم نزدیک باکوگو شد، نگاه باکوگو روی ایزوکو برگشت و اون چشمای بی جون آروم تر شد.
ایزوکو بغضش گرقت و آروم شروع کرد به اشک ریختن. باکوگو شوکه شد و اومد دستش رو تکون بده که ایزوکو رو آروم کنه و دستش به طرز وحشتناکی درد گرفت و جیغ خفیفی سرداد.
ایزوکو ترسید و رفت بغل باکوگو ایستاد و منظره را واضح تر می دید و اشکش بیشتر جاری شد.
باکوگو زمزمه کرد:
"نفله، اینجا چیکار میکنی؟ مگه الان نباید مدرسه باشی؟"
ایزوکو گفت:
"دیشب مرخصی کرفتم برای ۷ روز آینده."
باکوگو بلند گفت:
"اگه انقدر وقفه بین کلاسات بندازی حقوقت نمیدن ها! " صداش آروم شد وگفت: "اوچاکو چی اون چی میشه؟ مگه نمیخواستی کل ادامه زندگیش پیشش باشی و ازش خوب مراقبت کنی؟ "
باکوگو هنوز مقداری مست بود و متوجه حرف هایش نبود.
ایزوکو با گونه های سرخ و چشمای قرمزی که باکوگو با حرف هایش ساخته بود گفت:
"باکوگو... تو این چیز ها رو از کجا میدونی؟"
باکوگو با اعصاب خوردی گفت:
"اون شب که داشتی قربونش می رفتی این ها رو گفتی. "
باکوگو با عصبانیت گفت:
"تا حالا باهاش ... داشتی آره؟ قلبت فروخته شد یا ذهنت؟"
ایزوکو با عصبانیت داد زد:
"من از قبل اون رو دوستش داشتم! دلم خواست که برم باهاش وقت بگذرونم! تو خودت هم این رو میدونستی نه؟ الان رابطه من با اوراراکا یا غلطی که تو کردی و به این روز افتادی؟ چرا بحث رو عوض می کنی؟ بهم بگو چرا این کار رو کردی؟؟؟؟"
باکوگو که هم از این که ایزوکو اعتراف کرده بود اوچاکو رو دوست داره قلبش شکست و هم از صدای بلند ایزوکو شک شد ضربان قلبش رفت بالا و دستگاه به هم ریخت و باکوگو شروع به نفس نفس زدن کرد و دادی بلند کشید.
یکی از دکتر ها گفت:
"لطفا آرامش بیمار رو بیشتر از این به هم نزنید ایشون در وضع وخیمی به سر میبرند." و ایزوکو را تا دم در اتاق راهنمایی کرد و فرستادش تا برود.
ایزوکو با اعصاب خورد برگشت به بیرون بیمارستان و تاکسی کرفت که برود که یکهو میتسوکی را دید.
"ایزوکو_کون!!! شرمندتم ببخشید بهم همین حالا خبر دادن... اون پسره احمق تو را هم نگران کرد. باید ادبش کنم.راستی میدونی آدرس اتاقش کجاست؟"
ایزوکو برایش آدرس اتاق باکوگو رو گفت و میتسوکی بعد تشکر از پیش ایزوکو رفت.
ایزوکو هنوز عصبی بود ولی ته دلش نگران بود که باکوگو چه اتفاقی براش افتاده که اینجوری شده؟؟؟ نکنه دوباره بخواد دست به خودکشی بزنه؟؟؟ ناگهان تاکسیی کنار ایزوکو آمد رشته افکارش را پاره کرد و ایزوکو رفت که سوار تاکسی بشود.
#Bakudeku
- ۱.۱k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط