✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل ششم: شبی که هیچکس نمیخوابد
---
در باز شد.
هالووی.
با آن شکمِ بزرگ. با آن چشمهای گرسنه.
— عروسِ من — گفت، و خندید. — بالاخره تنها شدیم.
به سمت تخت آمد. در را بست.
— خدای من... — نفسش سنگین شد. — تو از آن چیزی که فکر میکردم هم بهتری.
روی تخت خیز برداشت. دستش به سمت من آمد.
من تکان نخوردم. من دیگر نبودم.
و بعد...
طناب.
از پشت، از تاریکی، یک طنابِ سیاه دور گردنِ هالووی حلقه شد.
صدای خِسخِس. هالووی دستش را به گردنش برد. چشمانش بیرون زد. پاهایش به تخت کوبید.
مردی که دیشب دیده بودم.
پالتوی سیاه. کلاهِ روی سرش. دستهایش محکم. حرفهای.
طناب را کشید. هالووی تقلا کرد. صورتش بنفش شد. بعد آبی. بعد... هیچ.
جسدش روی زمین افتاد. چشمهایش باز. دهانش باز.
من... مرگ دیده بودم.
فقط یک بار. مادربزرگم. آن مرگ آرام بود.
اما این... خشن بود. زشت بود. واقعی بود.
دهانم باز شد. نفسم بند آمد.
— تو... تو کشتیش.
مرد ایستاده بود. کلاهش را پایینتر کشید. صورتش در سایه.
— میخواستی بگذارم امشب را برایت قشنگتر کند؟ — صدایش سرد بود. مثل آبِ یخ.
— تو کی هستی؟ — صدایم میلرزید. — از دیشب دنبالم میکنی؟ چی از من میخواهی؟
مکث کرد. بعد گفت:
— مرا «شبحِ محلهی شمالی» صدا میزنند.
سکوت.
— و کاری با تو ندارم. — به سمت پنجره رفت. — فقط... — برگشت. — از مهربونیام نجاتت دادم.
پنجره را باز کرد. بادِ سرد آمد. روبانهای روی تنم لرزیدند.
— فردا شب، اگر زنده ماندی... — پایش را روی طاقچه گذاشت. — هیچکس اینجا نبود.حواست باشه
و بعد، مثل سایه، در تاریکی محو شد.
پنجره باز ماند. باد پردهها را تکان میداد.
من روی تخت نشستم. به جسد نگاه کردم. به آن چشمهای باز.
و بعد... لرزیدم.
نه از ترس. از چیزی که نمیدانستم چیست.
از چیزی که شبیه آزادی بود.
---
پایان فصل ششم.
---
فصل هفتم: «هیچکس اینجا نبود» — بهزودی.
«آن شب، برای اولین بار، کسی برای من کاری کرد. نه برای روینتا. نه برای پول. فقط برای... من.»
— کاساندرا روینتا
فصل ششم: شبی که هیچکس نمیخوابد
---
در باز شد.
هالووی.
با آن شکمِ بزرگ. با آن چشمهای گرسنه.
— عروسِ من — گفت، و خندید. — بالاخره تنها شدیم.
به سمت تخت آمد. در را بست.
— خدای من... — نفسش سنگین شد. — تو از آن چیزی که فکر میکردم هم بهتری.
روی تخت خیز برداشت. دستش به سمت من آمد.
من تکان نخوردم. من دیگر نبودم.
و بعد...
طناب.
از پشت، از تاریکی، یک طنابِ سیاه دور گردنِ هالووی حلقه شد.
صدای خِسخِس. هالووی دستش را به گردنش برد. چشمانش بیرون زد. پاهایش به تخت کوبید.
مردی که دیشب دیده بودم.
پالتوی سیاه. کلاهِ روی سرش. دستهایش محکم. حرفهای.
طناب را کشید. هالووی تقلا کرد. صورتش بنفش شد. بعد آبی. بعد... هیچ.
جسدش روی زمین افتاد. چشمهایش باز. دهانش باز.
من... مرگ دیده بودم.
فقط یک بار. مادربزرگم. آن مرگ آرام بود.
اما این... خشن بود. زشت بود. واقعی بود.
دهانم باز شد. نفسم بند آمد.
— تو... تو کشتیش.
مرد ایستاده بود. کلاهش را پایینتر کشید. صورتش در سایه.
— میخواستی بگذارم امشب را برایت قشنگتر کند؟ — صدایش سرد بود. مثل آبِ یخ.
— تو کی هستی؟ — صدایم میلرزید. — از دیشب دنبالم میکنی؟ چی از من میخواهی؟
مکث کرد. بعد گفت:
— مرا «شبحِ محلهی شمالی» صدا میزنند.
سکوت.
— و کاری با تو ندارم. — به سمت پنجره رفت. — فقط... — برگشت. — از مهربونیام نجاتت دادم.
پنجره را باز کرد. بادِ سرد آمد. روبانهای روی تنم لرزیدند.
— فردا شب، اگر زنده ماندی... — پایش را روی طاقچه گذاشت. — هیچکس اینجا نبود.حواست باشه
و بعد، مثل سایه، در تاریکی محو شد.
پنجره باز ماند. باد پردهها را تکان میداد.
من روی تخت نشستم. به جسد نگاه کردم. به آن چشمهای باز.
و بعد... لرزیدم.
نه از ترس. از چیزی که نمیدانستم چیست.
از چیزی که شبیه آزادی بود.
---
پایان فصل ششم.
---
فصل هفتم: «هیچکس اینجا نبود» — بهزودی.
«آن شب، برای اولین بار، کسی برای من کاری کرد. نه برای روینتا. نه برای پول. فقط برای... من.»
— کاساندرا روینتا
- ۱.۷k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط