.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۳۰۴→
رعناجون از شنیدن صدای آهم،خنده اش گرفت...بین خنده هاش گفت:ببین چه آهی می کشه...قربونت بشم الهی چرا آه میکشی عروس گلم؟!!مگه مامان رعنامرده که تواینجوری آه می کشی؟به خاطر ارسلان ناراحتی؟!!نگران نباش عزیزم...من پسرم وبهتراز هرکس دیگه ای می شناسم عروس خانوم...الان کلافه وخجالت زده بودکه اونجوریرفت سمت خونه اش ودروبه هم کوبید!!مطمئن باش دوباره باهات مهربون میشه...مگه اصلا من میذارم پسرم باهمچین عروس گلی نامهربونی کنه؟!!
ومن وتوآغوشش کشید وبوسه ای روی گونه ام نشوند...زیرگوشم گفت:خوشحالم...خیلی...بلاخره ارسلانم دلش وبه یکی سپرد...خوشحالم که اون یه نفر تویی عزیزم.
ودوباره گونه ام وبوسید وخودش وازآغوشم بیرون کشید...زل زدم توچشماش...چشماش پراز اشک شده بودن!!!باتعجب بهش خیره شده بودم...آخه برای چی داره گریه می کنه؟!!
لبخندمهربونی تحویلم دادودستی به چشماش کشیدواشکاش وپاک کرد...زیرلب گفت:مواظب ارسلانم
باش...خداحافظ عروس گلم.
وبدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده،به سمت درخونه ارسلان رفت وزنگ زد...
منتظرنموندم که بازشدن در و ظاهرشدن ارسلان وتوچهارچوب درببینم،کلافه وارد خونه شدم ودروبستم...
به سمت مبل سه نفره رفتم وروش ولو شدم...شالم وازسرم برداشتم وسرم وبه پشتی مبل تکیه دادم...
این چی می گفت؟!!هان؟!!عروس گلش خره کیه؟من؟؟بروبابا...من بشم عروس تو؟!!بشم زن ارسلان؟!!چرا چرند میگی؟!ارسلان عاشق منه؟هیشکیم نه من؟!!فکرکن یه درصد...ارسلان برای چی باید عاشق یه آدم خری مثل من بشه؟هان؟!...اون بیچاره اصلا حرفی ازعشق وعاشقی نزد...فقط یه کادو بهم داد...همین!!این ننه ارسلانم که دُز توهماتش ازمن بالا تره...هرکی به هرکی کادو بده عاشقش شده؟!!چرا توهم فضایی میزنی رعناجون؟!!ارسلان باید مغز خرخورده باشه که بخواد عاشق من بشه...
چرا اشک توچشمای رعناجون جمع شده بود؟!!یعنی انقد آرزو داشت که ازدواج ارسلان وببینه؟!!بابا ارسلان بیچاره فقط ۲۶ سالشه...پیرپسرنیست که به زور می خوای ببندیش به بیخ ریش یکی!!هِه...مسخره است...یکی مثل خاله من به آروینی که ۲۷ سالشه میگه بچه ونمیذاره که زن بگیره، بعد یکی مثل مامان ارسلان که می خواد پسر ۲۶ سالشه اش و به زور زن بده!!!
ومن وتوآغوشش کشید وبوسه ای روی گونه ام نشوند...زیرگوشم گفت:خوشحالم...خیلی...بلاخره ارسلانم دلش وبه یکی سپرد...خوشحالم که اون یه نفر تویی عزیزم.
ودوباره گونه ام وبوسید وخودش وازآغوشم بیرون کشید...زل زدم توچشماش...چشماش پراز اشک شده بودن!!!باتعجب بهش خیره شده بودم...آخه برای چی داره گریه می کنه؟!!
لبخندمهربونی تحویلم دادودستی به چشماش کشیدواشکاش وپاک کرد...زیرلب گفت:مواظب ارسلانم
باش...خداحافظ عروس گلم.
وبدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده،به سمت درخونه ارسلان رفت وزنگ زد...
منتظرنموندم که بازشدن در و ظاهرشدن ارسلان وتوچهارچوب درببینم،کلافه وارد خونه شدم ودروبستم...
به سمت مبل سه نفره رفتم وروش ولو شدم...شالم وازسرم برداشتم وسرم وبه پشتی مبل تکیه دادم...
این چی می گفت؟!!هان؟!!عروس گلش خره کیه؟من؟؟بروبابا...من بشم عروس تو؟!!بشم زن ارسلان؟!!چرا چرند میگی؟!ارسلان عاشق منه؟هیشکیم نه من؟!!فکرکن یه درصد...ارسلان برای چی باید عاشق یه آدم خری مثل من بشه؟هان؟!...اون بیچاره اصلا حرفی ازعشق وعاشقی نزد...فقط یه کادو بهم داد...همین!!این ننه ارسلانم که دُز توهماتش ازمن بالا تره...هرکی به هرکی کادو بده عاشقش شده؟!!چرا توهم فضایی میزنی رعناجون؟!!ارسلان باید مغز خرخورده باشه که بخواد عاشق من بشه...
چرا اشک توچشمای رعناجون جمع شده بود؟!!یعنی انقد آرزو داشت که ازدواج ارسلان وببینه؟!!بابا ارسلان بیچاره فقط ۲۶ سالشه...پیرپسرنیست که به زور می خوای ببندیش به بیخ ریش یکی!!هِه...مسخره است...یکی مثل خاله من به آروینی که ۲۷ سالشه میگه بچه ونمیذاره که زن بگیره، بعد یکی مثل مامان ارسلان که می خواد پسر ۲۶ سالشه اش و به زور زن بده!!!
- ۳۷.۱k
- ۳۰ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط