شرطا: 100 لایک 80 کامنت 30 بازنشر
#disguise
#دیسگایز
#Part_10
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
ویو جونگکوک
جونگکوک از صبح تا شب توی حال خودش نبود.
نه که نگران باشه—نه.
اون حالتی که آدم هی خودش رو سرزنش میکنه و بعد میفهمه سرزنش کردن هم دیگه جواب نمیده.
الکس مرده بود.
و با مرگش، یه خط قرمزِ تازه دور بورا کشیده شده بود.
جونگکوک خوب میفهمید.
خیلی خوب.
شاید زیادی خوب.
توی اتاقش قدم میزد.
دستهاش توی موهاش فرو رفته بود و نگاهش هر چند ثانیه میرفت سمت تلفن.
ولی زنگ نزد.
چون میدونست اگه زنگ بزنه، بورا جواب میده،
اما صدای اون بورا نیست که قبلاً میشناخت.
این فکر مثل خوره افتاده بود به جونگکوک.
سزار از پشت در گفت:
«از صبح تا حالا پنج بار دور اتاق چرخیدی.»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
«داری میشماری؟»
سزار: «آره. چون تو داری خودت رو میخوری، یکی باید حواسش باشه.»
جونگکوک پوزخند زد.
اما اون پوزخند تلخ بود.
تلختر از سیگار سوخته.
«بورا جوابم رو نمیده.»
سزار مکث کرد.
«خب انتظار داشتی چی؟ بعد از اون شلیک؟»
جونگکوک ایستاد.
این سؤال مثل مشت خورد توی صورتش.
«من فقط…»
سزار: «میدونم چی کار کردی. ولی مهم اینه که اون چی دید.»
جونگکوک جواب نداد.
چون دقیقاً همون چیزی رو دیده بود که بورا باید میدید:
یک مرد که برای محافظت، خودش تبدیل به تهدید شده.
اون شب جونگکوک نتونست بخوابه.
به صندلی تکیه داد و یه سیگار روشن کرد، ولی حتی دودشم حالش رو بهتر نکرد.
فکرش مدام رفت سمت بورا؛
سمت اون نگاه سرد؛
سمت همون لحظهای که بورا بعد از بغلش، مثل یخ بهش نگاه کرده بود.
جونگکوک آهسته گفت:
«من نباید اونطوری میکردم…»
اما این جمله حالا دیگه خیلی کوچیک بود.
خیلی دیر بود.
خیلی بیفایده.
تلفنش بالاخره لرزید.
یه پیام اومده بود.
از بورا نبود.
از نیکولاس بود:
«بورا امروز خیلی حالش بد بود. نزدیکش نرو تا خودش بخواد.»
جونگکوک خیره موند به پیام.
بعد گوشی رو پایین آورد و به دیوار زل زد.
حرفِ “نزدیکش نرو” توی سرش پیچید.
مثل زنگ.
مثل حکم.
جونگکوک خندید، ولی صداش درنیومد.
«منم دیگه بلد نیستم نزدیک بشم.»
بعد برای اولین بار، فهمید شاید مشکل فقط این نیست که بورا ازش دور شده.
مشکل اینه که خودش هم بلد نیست چطور باید برگرده.
اون شب، جونگکوک رفت کنار پنجره، به تاریکی شهر نگاه کرد و زیر لب گفت:
«بورا… من نمیخواستم اینجوری بشه.»
اما هیچچیز با “نمیخواستم” برنمیگرده.
و جونگکوک اینو خیلی دیر فهمیده بود.
#دیسگایز
#Part_10
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
ویو جونگکوک
جونگکوک از صبح تا شب توی حال خودش نبود.
نه که نگران باشه—نه.
اون حالتی که آدم هی خودش رو سرزنش میکنه و بعد میفهمه سرزنش کردن هم دیگه جواب نمیده.
الکس مرده بود.
و با مرگش، یه خط قرمزِ تازه دور بورا کشیده شده بود.
جونگکوک خوب میفهمید.
خیلی خوب.
شاید زیادی خوب.
توی اتاقش قدم میزد.
دستهاش توی موهاش فرو رفته بود و نگاهش هر چند ثانیه میرفت سمت تلفن.
ولی زنگ نزد.
چون میدونست اگه زنگ بزنه، بورا جواب میده،
اما صدای اون بورا نیست که قبلاً میشناخت.
این فکر مثل خوره افتاده بود به جونگکوک.
سزار از پشت در گفت:
«از صبح تا حالا پنج بار دور اتاق چرخیدی.»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
«داری میشماری؟»
سزار: «آره. چون تو داری خودت رو میخوری، یکی باید حواسش باشه.»
جونگکوک پوزخند زد.
اما اون پوزخند تلخ بود.
تلختر از سیگار سوخته.
«بورا جوابم رو نمیده.»
سزار مکث کرد.
«خب انتظار داشتی چی؟ بعد از اون شلیک؟»
جونگکوک ایستاد.
این سؤال مثل مشت خورد توی صورتش.
«من فقط…»
سزار: «میدونم چی کار کردی. ولی مهم اینه که اون چی دید.»
جونگکوک جواب نداد.
چون دقیقاً همون چیزی رو دیده بود که بورا باید میدید:
یک مرد که برای محافظت، خودش تبدیل به تهدید شده.
اون شب جونگکوک نتونست بخوابه.
به صندلی تکیه داد و یه سیگار روشن کرد، ولی حتی دودشم حالش رو بهتر نکرد.
فکرش مدام رفت سمت بورا؛
سمت اون نگاه سرد؛
سمت همون لحظهای که بورا بعد از بغلش، مثل یخ بهش نگاه کرده بود.
جونگکوک آهسته گفت:
«من نباید اونطوری میکردم…»
اما این جمله حالا دیگه خیلی کوچیک بود.
خیلی دیر بود.
خیلی بیفایده.
تلفنش بالاخره لرزید.
یه پیام اومده بود.
از بورا نبود.
از نیکولاس بود:
«بورا امروز خیلی حالش بد بود. نزدیکش نرو تا خودش بخواد.»
جونگکوک خیره موند به پیام.
بعد گوشی رو پایین آورد و به دیوار زل زد.
حرفِ “نزدیکش نرو” توی سرش پیچید.
مثل زنگ.
مثل حکم.
جونگکوک خندید، ولی صداش درنیومد.
«منم دیگه بلد نیستم نزدیک بشم.»
بعد برای اولین بار، فهمید شاید مشکل فقط این نیست که بورا ازش دور شده.
مشکل اینه که خودش هم بلد نیست چطور باید برگرده.
اون شب، جونگکوک رفت کنار پنجره، به تاریکی شهر نگاه کرد و زیر لب گفت:
«بورا… من نمیخواستم اینجوری بشه.»
اما هیچچیز با “نمیخواستم” برنمیگرده.
و جونگکوک اینو خیلی دیر فهمیده بود.
- ۱۷.۴k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط