جادوی سیاه

پارت سی
وقتی پدرم وضعیتمو دید سریع اومد کنارم و بغلم کرد و گفت:خوبی؟اروم باش چیشده؟
گفتم:نمی...نمیدونم ی..یهویی درد گرفت ولی اخه چ.......چرا؟آخرین و اولین باری که درد گرفت وقتی بود که اون دیوانه ساز ها رو دیدم
پدرم که مشخص بود هل شده گفت:نمیدونم نمیدونم ولی میفهمم.
خب الان که درد نمیکنه نه؟
گفتم:نه
دوباره بغلم کرد و گفت:درست میشه.همه چی درست میشه بهت قول میدم از این موضوع هم خلاص میشیم.
روز بعد
داشتم وسیله هامو جمع میکردم رون دعوتم کرده بود تا با اون و برادران و خواهرش و هری و هرماینی برای تماشای جام جهانی کوییدیچ بروم و بعد از همون جا بریم هاگوارتز.
وقتی به اونجا رفتم با همشون سلام و احوالپرسی کردم و بعد از شام با هرماینی به اتاق جینی رفتم تا بخوابیم و فردا راه بیفتیم بریم به جام جهانی کوییدیچ
صبح روز بعد
وقتی خانم ویزلی من را که روی تختی در اتاق جینی خوابیده بودم تکان داد و از خواب بیدار کرد من گمان میکردم هنوز درست و حسابی به خواب نرفته ام.خانم ویزلی به سمت جینی و هرماینی رفت که انها را نیز بیدار کند و گفت:هیلی جون وقت رفتنه
هیلی چشم هایش که هنوز کامل باز نشده بودند رو مالید و در رختخواب نشست.هنوز هوا تاریک بود وقتی خانم ویزلی جینی را بیدار کرد جینی کلمات نامفهومی را جویده جویده بر زبان آورد هیلی هرماینی را دید که با موهای ژولیده گفت:وقت رفتنه؟
هر سه نفر چنان خواب آلود بودند که بدون هیچ حرفی در حالی که پشت سر هم خمیازه میکشیدند و به بدنشان کش و قوس میدادند لباس هایشان را پوشیدند و به آشپزخانه رفتند.خانم ویزلی مشغول هم زدن دیگ بزرگی بر روی اجاق بود و آقای ویزلی سرمیز نشسته بود و طومار بلند بالای بلیتها را وارسی می کرد و جرج و فرد و رون و هری که از ما هم خواب الود تر بودند داشتند صبحانه میخوردند همین که آقای ویزلی چشمش به ما دختر ها افتاد دست هایش را انداخت و طوری ایستاد که به خوبی بتوانند لباس هایش را ببینند. او چیزی شبیه به ژاکت گلف به تن داشت با یک شلوار جین گشاد و بزرگ که به تنش زار میزد و با یک کمربند چرمی آن را به کمرش نگه داشته بود با دلواپسی پرسید چه طوره؟ قراره با لباس مبدل بریم ،هیلی،هرماینی من شبیه مشنگ ها شدم؟
هیلی لبخندی زد و گفت:آره خیلی شبیه اونا شدین جینی که نتوانست جلوی خمیازه اش را بگیرد گفت:پس بیل و چارلی و پر... پر... پرسی کجان؟خانم ویزلی دیگ بزرگ را روی میز گذاشت و با یک ملاقه در کاسه ها حلیم ریخت و گفت:اونا خودشونو اونجا ظاهر میکنن برای همین میتونن بیشتر بخوابن.
هیلی می دانست که ظاهر شدن کار مشکلی است برای این کار باید در یک جا غیب می شدند و بلافاصله در مکان دیگری خود را ظاهر می کردند. فرد کاسه ی حلیمش را جلو کشید و با بدخلقی گفت:پس هنوز خوابن؟ چرا ما نمیتونیم خودمونو ظاهر کنیم؟
خانم ویزلی با بی حوصلگی گفت:برای این که شما هنوز سنتون کمه و هنوز امتحانشو ندادین.هری پرسید:کسی که بخواد غیب و ظاهر بشه باید امتحان بده؟ آقای ویزلی بلیتها را تا کرد و در جیب شلوار جینش گذاشت و گفت:آره. سازمان حمل و نقل جادویی دیروز مجبور شد دو نفرو که بدون گواهینامه ظاهر شده بودن جریمه کنه غیب و ظاهر شدن کار آسونی نیست اگه کسی نتونه این کارو درست انجام بده فاجعه به بار میاد همین دوتایی که گفتم خودشونو تیکه کرده بودن.
چهره ی همه ی کسانی که دور میز نشسته بودند در هم رفت غیر از هیلی و هری هیلی پرسید:چی؟ تیکه کرده بودن؟یعنی چی؟
آقای ویزلی همان طور که روی حلیمش شیره میریخت گفت:یعنی نصف بدنشونو جا گذاشته بودن خلاصه افتاده بودن تو هچل نه راه پس داشتن نه راه پیش ناچار شدن منتظر بمونن تا مسئولین کمیته ی حوادث جادویی بازگشت پذیر بیان و به دادشون برسن با وجود مشنگ هایی که نصفه های بدن اونارو دیده بودن کلی کار دفتری باید انجام میشد.....
دیدگاه ها (۰)

پارت 2

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

....پارت بیستم....

داستان کودکانه «نِکا و ماشینِ جادوییِ حلِ مشکلات» به نویسندگ...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

⚖وکیل من⚖ پارت ۲ — اولین سرنخ چند ساعت بعدجنی در خانه نشسته ...

.....پارت چهارم.....

رمان انتقام ازدواج کامل

راز خون. این پارت ۱۳ نیست . ادامه ی ۱۲ عه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط