{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی به بچشون جادو یاد میدن

وقتی به بچشون جادو یاد میدن
ریگولوس بلک :
ریگولوس و پسرتون در حیاط بودند و داشتن با هم بازی میکردن او صدای خنده شون کل حیاط رو برداشته بود
دیدن این منظره از بالکن واقعا قشنگ بود و یاداور این بود که سختی ها دیگه تموم شده بودند از پله ها پایین رفتی و خواستی به بازی کودکانه اون دو بپیوندی اما با اومدن تو صدای خنده ها متوقف شده بود وقتی به حیاط رسیدی با دیدن صحنه جلوت لبخندی زدی ریگولوس داشت به پسرتون یاد میداد که چه جوری گربه کوچک کنار باغچه رو به یه جام طلایی تبدیل کنه و پسرتون با اولین تلاش گربه رو تبدیل کرد اما نه به یک جام طلایی بلکه به یک جام پشمالو نارنجی و این صحنه باعث شد هر سه تاتون با هم بخندید و این رو به شما یادآوری کرد که قدرت عشق چقدر زیاد بود

لورنزو برکشایر:
در حالی که دخترتون انزو رو مظلوم گیر آورده بود تو روی مبل نشسته بودی و داشتی دخترتون رو تشویق میکردی تا بیشتر اذیتش کنه دخترتون انزو رو نشونده بود و مجبورش کرده بود باهاش خاله بازی کنه انزو با قیافه ای مظلومانه ازت کمک میخواست اما تو با خنده ای بلند جوابش رو دادی که از تو هم ناامید شد با ایده ای که به سرش زد لبخندی زد و در گوش دخترتون چیزی گفت و با لبخند شیطون دخترتون به خودت اومدی اما قبل از اینکه چیزی بگی دخترتون وزغ کوچکی رو معلق کرد و به سمت تو که از قورباغه میترسیدی گرفت و اینبار اونا بودن که با خنده های شیطانی به تو میخندیدن
تئودور نات :
تئو با پسرتون خیلی وقت بود که پیداشون نبود کم کم داشتی نگران می‌شدی و پس سعی کردی بری دنبالشون وقتی رفتی و دیدی در گلخونه مشغولن آروم شدی و با لبخند به سمتشون رفتی که دیدی تئو داشت به پسرتون طلسم ممنوعه کنترل کردن رو یاد میداد با اخم خواستی چیزی بگی که پسرتون کرمی رو از گلدون کشید بیرون و تئو با خنده گفت : همینه پسر حالا مجبورش کن برقصه پسرتون با خنده کرم بیچاره رو مجبور به رقصیدن کرد که تو با زمزمه کردن طلسمی زیر لب باعث شد تئو به گربه ی سیاه تبدیل بشه و پسرتون هم با فراموش کردن طلسم به خنده افتاد و تو هم پشتش ریز خندیدی (بماند که تئو بعد از برگشتنش چه نقشه های شومی برات کشید )
تام ریدل :
با دخترتون ساعت ها بود که سرگرم درست کردن معجون شانس بود و این از معدود دفعاتی بود که اجازه میداد دخترتون در چنین کار پیچیده ای کنارش باشه چون همیشه محتاط بود و میترسید دخترتون بلایی سر خودش بیاره پس با قیافه ای متفکر کنار دخترت وایسادی و در حال تماشا بودی تام از دخترتون خواست تا یکی از مواد لازم رو بهش بده و دخترتون هم اون چیزی که میخواست رو بهش داد اما معجون تام با اضافه کردن اون منفجر شد و باعث شد تام ظاهری شلخته به خودش بگیره دخترتون با خنده ی شیرینی بهش نگاه کرد و گفت : بابایی موهات شبیه انیشتن شده انتظار داشتی تام عصبی بشه اما با لبخند دخترتون رو در آغوش گرفت (بعد ها کاشف به عمل اومد دخترتون به جای اون پودری که تام ازش خواسته بود خاک گلدون رو بهش داده بود )
دراکو مالفوی:
به عمارت مالفوی رفته بودید و پسرتون از دراکو خواسته بود تا توی حیاط بهش پرواز با جارو و کنترل کردن اون رو یاد بده و به خاطر اصرار زیادش دراکو هم قبول کرده بود نارسیسا و تو هم برای تماشای این کار به حیاط رفتید دراکو با دادن جادوی قدیمی خودش به پسرتون شروع به آموزش کرد و همش غر میزد چرا دسته رو اینشکلی گرفتی چرا اینشکلی نشستی آنقدر بالا نرو پسرتون کمی بعد ارتفاع گرفتم و دور عمارت چرخید نارسیسا با لبخند گفت : درست مثل خودش رفتار می‌کنه پسرتون بعد از چند بار پرواز میخواست بشیند زمانی که یک متری زمین بود به زمین افتاد و جارو کمی آنطرف تر افتاد میخواستی به سمتش بری که دراکو زودتر به سمت پسرتون رفت و با نگرانی گفت : حالت خوبه چیزیت که نشد پسرتون گفت : بابایی متاسفم دراکو پسرتون رو بغل کرد و با لبخندی از سر آرامش گفت : عیبی ندارد کارت خوب بود پسرم من خودمم اولین بار به خوبی تو نبودم

متیو ریدل :
امروز از معدود روزهایی بود که متیو و دخترتون آروم نشسته بودند دخترتون جلوی متیو نشسته بود و متیو موهای قهوه ایش رو می‌بافت این وضعیت زیادی واسه این پدر و دختر شیطون مشکوک بود اما به هر حال به سمت آشپزخونه رفتی تا براشون عصرونه بیاری در حال تیکه کردن میوه ها بودی که با صدای انفجار و شکستن شیشه بدو بدو به سمت پذیرایی رفتی و با دیدن لبخند ضایع دخترتون و متیو و صحنه رو به روت جفتشون مجبور شدن تا یک هفته به حرفا و غر غر هات گوش بدن (میخواستن طلسم انجام بدن که پنجره رو شکونده بودن)
خب امیدوارم خوشتون بیاد 😘
دیدگاه ها (۷)

متیو و دختری از جنس دریا p3

سناریو*درخواستی*وقتی خوابیدی ولی بجای اونا بالش رو بغل کردی:...

سناریو:وقتی رژ قرمز میزنین💋 تئو/انزو:تئو/ انزو:اوه عشقم چه ر...

رمان:هرگز ترکت نمی‌کنمپارت ۳ ( پارت آخر)ا.ت رو آوردن. طلسم ش...

سناریو

رمان: فقط یک قدم تا توپارت۱:*درخواستی*ویو ی ا.ت:روز اوله هاگ...

چندپارتی دراکو.(درخواستی)تو مرگخوار شدی ولی بهم نگفتی.وقتی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط