{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

۱

۱
آن روز صبح هوای بهار آنقدر خُنک بود که پنجره ها را بخار پوشانده بود .
آسمان ابری تر از همیشه ، با نوایی شدیدا گرم که تنها تا ابر ها می‌رسید و پرندگان کمتر بیرون بودند .
اما صدای چند گنجشک از میان درختان بیرون می آمد که خسته تر از همیشه بود زیرا از چهار صبح می‌خواندند و حالا که ساعت هفت بود و خورشید در سرزمین های دورتر طلوع را ، حتی بر این سرزمینِ ابری به رسمیت شناخته بود ، آنها فقط می‌خواندند و خستگی ، تمام عشق را از لحن صدایشان برده بود .
در یکی از آپارتمان های مسکونی حاشیهٔ شهر در شهرکی تهرانی ،  پسرک ساعت شیش صبح خود را روی تخت جمع کرد و پتو را طوری در اطراف اندامش تا زد که هیچ سوزی به داخل نیاید ، از طرفی بخار دهانش را با فشار به بیرون داد تا آن زیر را گرم کند .
اما فهمید که خواب ، دیگر فایده ندارد .
پس بلند شد و خمیازه ای کشید .
چشمانش از بی خوابی  درد می‌کردند و پر از اشک بودند ، نمی‌توانست حتی بدون درد پلک بزند .
بعد ، روی تخت نشست و خمیازه ای کشید .
بعد تنها یک جرقه از شادی کودکانه در وجودش لبریز شد ، همان که در ایام نوجوانی خواهد مُرد و در ایام جوانی و میانسالی ، وجودش ، حتی فراموش میشود .
۲
وقتی پدرش از کنارش رد شد و زیر لب فحش رکیک داد به او که صبحِ زود بیدار شده و به تنهایی صبحانه میخورد ، چشمانش پر از اشک شدند .
از پشت میز بلند شد و یک سینی از بین ظرف ها بیرون کشید که تمام ظروف پرت شدند کف آشپزخانه و صدا دادند .
آمد کنار میز ، لیوان چای ، تخم مرغ و پنیر و چاقو را با سه کف دست نان درون آن گذاشت و با خشم رفت توی حیاط خلوت و در را بست .
اما وقتی نشست کنار سینی ، احساس کرد لقمه مثل یک تیکه آهن داغ داره گلویش را جر میدهد .
بوی خون توی حلقش پیچید ، ولی باز هم به پدرش فحش میداد ، با این که صداش در گلو و در خون خفه شده بود ، می‌گفت :  کثافت ، جلو غریبه ها ،،،، غریبه ها مثل سوسک میشه ، اینجا میاد به من .... به منِ بدبخت فحش میده .
بعد سعی کرد لقمه را قورت بدهد اما لقمه تو گلویش گیر کرده بود و انگار خون روی آن می‌جوشید و در ته حلقش به دیوارهٔ گلو میخورد .
دیگر نتوانست تحمل کند چشمانش را بست و فریاد زد و بعد گریه کرد .
اما صدایی از سمت پدر نیامد .
بعد لیوان را برداشت ، پر از چای داغ بود ، بی توجه تمام چای را توی دهانش ریخت .
کمی از لب هایش بیرون ریخت و لباسش خیس شد و بخار بلند شد .
بعد لسه و سقف دهانش سوخت و چای رفت پایین و تمام گلویش را سوزاند و روی لقمه جمع شد .
لقمه مثل سنگ بود ، یکم پایین رفت اما باز همانجا ماند .
بعد مثل یک تکه یخ که آب می‌شود ، لقمه را احساس کرد که یکم کوچک تر شد و در گلویش فرو رفت .
نفس اش را بیرون داد و لقمهٔ دیگر را گرفت .
۳
لیوان خالیِ چای را درون سینی گذاشت و به بالشتک پشت سرش تکیه داد .
از گوشهٔ چشمش دید سایه ای جلوی در افتاد سریع سرش را برگرداند ، خواهر کوچکش آنجا بود .
زمزمه کرد : بابا میخواد بزنتت .
گفت : ولش کن
بعد دید خواهرش به چشمان او خیره شده ، مردمک هایش مثل سگ وحشی شده بود ، انگار میخواست برادرش را تیکه پاره کند .
او اما به صورت خواهرش نگاه میکرد ، ولی می‌توانست سنگینی نگاه های آن دختر بچه را در چشمان خودش احساس کند .
یک قطره عرق سرد از پشت گردنش تراوش کرد و چکید روی کمرش ، دستش را برد پشت سرش و روی قطره کشید .
دخترک لبخند زد ، لبخندی شوم و جلوتر آمد .
او با صدای لرزان گفت : صبحانه خوردی ؟
دختر به سینی پر از ظرفِ جلوی برادرش نگاه کرد و زمزمه کرد : نه
بعد ناگهان سرش را پایین انداخت و گفت که پدر گفته باید بری نذری بگیری .
او گفت : الان نذری نمی‌دهند که ...
خواهر گفت : پدر میگوید می‌دهند .
او زیر لب زمزمه کرد :  هر موقع گشنه ش میشه توهم میزنه که محرم شده .
پشت سر دخترک پدر وارد اتاق شد و فریاد زد : هنوز نرفتی که ؟
- : بابا هنوز موقع نذری نیست .
- : پاشو گمشو ، تمام تخم مرغ رو خوردی ، یدونه برای خواهرت نذاشتی .
در صدای پدر یکجور ضعف موج میزد انگار پشت این ادعای خشن خود یک پیرمرد دل نازک را پنهان کرده بود.
پسر آن را فهمید ، زمزمه کرد : قربانت بشم ، میرم برایت میخرم .
- : نمیخواهم ، برو خواهرت رو ببر پارک ، گمشو آشغال ها رو ببر پایین  ، تمام خونه بو گوه گرفته  .
حالا در صدای پدر یک لرزش دیگر افتاده بود ، انگار که تسلیم لطافتِ پسرش شده بود ، اما این حرف های تند را میزد که رفتار خودش را توجیح کند ، بله ، متاسفانه پسر باز هم فهمید .
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

dark life = 21

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p31شب، قلعه برخلاف روز، ساکت‌تر از همیشه ...

#my.sexy.toy. part 7(🤣برای مسدود نشدنم دعوا کنیدد...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وچهارم: هتل---هتل.کوچک. دنج. اتاقی در ط...

.....پارت چهارم.....

پارت ۵۴نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق ...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط