پارت ۱

PART 1 | یک شروع غیرمنتظره

گاهی برای نجات پیدا کردن از یک کابوس، باید وارد کابوس دیگری شد.
*
۰۲:۱۸ بامداد | مرکز بازداشت موقت سئول

صدای بسته شدن در فلزی، سکوت راهرو را شکست.

دختری با موهای قهوه‌ای بلند و صورتی ظریف، روی صندلی فلزی اتاق بازجویی نشسته بود. دست‌هایش را روی هم گذاشته و به نقطه‌ای نامعلوم روی میز خیره شده بود.
لباس ساده‌ای به تن داشت و برخلاف شرایطی که در آن قرار گرفته بود، ظاهرش همچنان مرتب بود.

مأمور پرونده پوشه‌ای را روی میز گذاشت.
ـ جولیا هان، بیست‌وسه ساله. دانشجوی حقوق دانشگاه سئول. سابقه کار در کافه... نمرات تحصیلی عالی... و حالا متهم به قتل پدرت.

جولیا آرام پلک زد.
ـ متهم؟ فکر می‌کردم شماها هنوز در حال بررسی پرونده هستید.

مأمور با تعجب نگاهش کرد.
ـ به نظر نمی‌رسه درک درستی از موقعیتت داشته باشی.

جولیا سرش را کمی کج کرد و با لحنی آرام جواب داد:
ـ اتفاقاً فکر می‌کنم تنها کسی که توی این اتاق موقعیتش رو درست درک کرده، منم.

مأمور خودکارش را روی میز گذاشت.
ـ پدرت از پله‌های خونه سقوط کرده. تو آخرین نفری بودی که باهاش بودی. هیچ شاهد مستقیمی هم وجود نداره.

لبخند جولیا محو شد.
ـ پس چرا هنوز اینجام؟

مأمور چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون بعضی از جزئیات پرونده با اظهاراتت مطابقت ندارن.

جولیا نگاهش را پایین انداخت.
برای لحظه‌ای انگشتانش را در هم قفل کرد.
ـ می‌تونم برم؟

مأمور خندید.
ـ هنوز نه، خانم هان.

جولیا چیزی نگفت.
اما درست در همان لحظه، تصویر ذهنی‌اش به چند هفته قبل برگشت...
*
سه هفته قبل | سئول، کره جنوبی

ساعت ۶:۴۰ صبح.
صدای زنگ تلفن، سکوت اتاق کوچک جولیا را شکست.

دختر جوان با بی‌حوصلگی دستش را از زیر پتو بیرون آورد و تلفنش را برداشت.
ـ اوف... فقط پنج دقیقه دیگه...

چشم‌هایش را به‌سختی باز کرد و ساعت را نگاه کرد.
ـ وای، نه!

به‌سرعت از تخت بیرون پرید.
امروز کلاس مهمی داشت و استادش به‌شدت روی حضور و غیاب حساس بود.

جولیا دانشجوی سال آخر حقوق بود. از آن دسته دانشجوهایی که حتی استادان سخت‌گیر هم نمی‌توانستند به‌راحتی از پاسخ‌هایشان ایراد بگیرند.

هوش بالایی داشت و معمولاً مسائل پیچیده حقوقی را سریع‌تر از هم‌کلاسی‌هایش تحلیل می‌کرد.

اما زندگی او هیچ‌وقت به اندازه کارنامه تحصیلی‌اش مرتب نبود.

پدرش یک قمارباز حرفه‌ای بود؛ البته نه از آن‌هایی که همیشه برنده می‌شوند.

او بیشتر عمرش را صرف شرط‌بندی، بدهی و پیدا کردن راهی برای پرداخت بدهی‌های قبلی‌اش کرده بود.

مادر جولیا سال‌ها پیش فوت کرده بود و بعد از مرگ او، خانه دیگر هیچ شباهتی به خانه نداشت.

پدرش مردی عصبی و خشن بود که کوچک‌ترین اشتباه جولیا را بهانه‌ای برای پرخاشگری می‌کرد

جولیا خیلی زود یاد گرفته بود که برای زنده ماندن در آن خانه، کمتر حرف بزند و بیشتر سکوت کند.

او صبح‌ها دانشگاه می‌رفت و عصرها در یک کافه کوچک در مرکز سئول کار می‌کرد.

درآمدش چندان زیاد نبود، اما حداقل می‌توانست بخشی از هزینه‌های زندگی خودش را تأمین کند.
*
ساعت ۷:۱۵ | دانشگاه سئول

ـ جولیا!
دختری با موهای کوتاه مشکی از انتهای راهرو به سمتش دوید.

جولیا برگشت و با دیدن او لبخند زد.
ـ صبح بخیر، جیک.

جیک کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد.
ـ صبح بخیر؟! می‌دونی چند دقیقه دیگه کلاس شروع می‌شه؟

جولیا با خونسردی ساعتش را نگاه کرد.
ـ هفت دقیقه.
ـ هفت دقیقه؟ ما هنوز سه طبقه باید بریم بالا!

جولیا خندید.
ـ خب، بدو دیگه!

جیک با اعتراض دستش را بالا برد.
ـ واقعاً نمی‌فهمم چطور با این همه آرامش زندگی می‌کنی.

ـ چون یکی از ما باید عاقل باشه.
ـ منظورت منم؟
ـ نه، قطعاً خودم.
هر دو خندیدند.

جیک نزدیک‌ترین دوست جولیا بود؛ کسی که از دوران دبیرستان کنارش مانده بود و تقریباً تمام فراز و نشیب‌های زندگی او را می‌شناخت.

البته جولیا هیچ‌وقت تمام جزئیات رفتار پدرش را برای او تعریف نکرده بود.
نه به این دلیل که به جیک اعتماد نداشت؛ بلکه نمی‌خواست کسی برایش دل بسوزاند.
*
ساعت ۱۷:۳۰ | کافه مون‌لایت
صدای دستگاه قهوه‌ساز با موسیقی ملایم کافه ترکیب شده بود.

جولیا پشت پیشخوان ایستاده بود و سفارش مشتری‌ها را آماده می‌کرد.
چهره ظریف، چشم‌های درشت و لبخند دلنشینش باعث می‌شد مشتری‌ها خیلی زود او را به خاطر بسپارند.

ـ یک لاته برای میز شماره چهار!

همکارش از پشت دستگاه صدا زد.
ـ جولیا، می‌تونی اینو ببری؟
ـ حتماً.

سینی را برداشت و به سمت میز موردنظر رفت.
بعد از گذاشتن فنجان روی میز، تلفنش لرزید.

Dad calling...
لبخندش به‌آرامی از بین رفت.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.

بالاخره تماس را پاسخ داد.
ـ بله؟

صدای مردی خشن از پشت خط شنیده شد.
«کجایی؟»

ـ سر کارم.
«وقتی کارت تموم شد، مستقیم بیا خونه.»

جولیا اخم کرد.
ـ چرا؟....
دیدگاه ها (۱)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت سی‌وهشتم 𓆪 🖤🥀در با صدای آرامی پشت سرشان بسته...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_35فصل شانزدهم |...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــفت 𓆪 🖤🥀ات عکس را محکم در دستش گر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

چند پارتی بازیچه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط