پارت 8
ا/ت با تمام سرعتش به سمت پنجره دوید و آن را باز کرد. در حالی که قلبش به شدت میزد، به بیرون نگاه کرد. فاصله از زمین زیاد بود، اما چارهای نداشت. باید فرار میکرد.
در همین حال، جونگکوک با مرد مافیا درگیر شد. مرد با چهرهای خشن و چشمان پر از خشم به او حمله کرد. جونگکوک با تمام قدرتش تلاش کرد تا او را متوقف کند.اجازه نمیدم به ا/ت آسیبی برسه
ا/ت با صدای لرزانی فریاد زد: جونگکوک، مواظب باش
جونگکوک با یک ضربه محکم مرد را به عقب پرتاب کرد، اما او به سرعت به پا ایستاد و دوباره به جونگکوک حمله کرد. در این لحظه، ا/ت تصمیم گرفت و از پنجره بیرون پرید.
جونگکوک با دیدن ا/ت که در حال فرار بود، تمام تمرکز خود را روی مرد مافیا گذاشت. او با یک حرکت سریع، مرد را به زمین انداخت و به سمت در دوید. "باید به او برسم!"(تو ذهنش میگه)
خارج از ساختمان، ا/ت به سرعت به سمت خیابان دوید. او نمیدانست کجا برود، اما فقط میخواست از آنجا دور شود. در دلش ترس زیادی بود ترس اسیب ریسیدن به جونگکوک
جونگکوک از ساختمان خارج شد و به دنبال ا/ت دوید. قلبش به شدت میزد و تمام وجودش پر از نگرانی بود. وقتی به خیابان رسید، ا/ت را در دوردست دید که به سرعت در حال دویدن بود.
"ا/ت!" فریاد زد، اما صدایش در شلوغی خیابان گم شد.
ا/ت به سمت چپ پیچید و جونگکوک هم دنبالش رفت. او نمیتوانست اجازه بده که ا/ت تنها باشد. در دلش میدانست که باید هر طور شده او را پیدا کند.
در همین حین، مرد مافیا که به دنبال جونگکوک آمده بود، از ساختمان خارج شد و به سمت آنها دوید. جونگکوک با تمام قدرتش دوید و سعی کرد فاصلهاش را با ا/ت کم کند.
"جونگکوک، بیا اینجا!" ا/ت فریاد زد و به یک کوچه تنگ پیچید.
جونگکوک با تمام سرعت به سمت او دوید و وقتی به کوچه رسید، دید که ا/ت در گوشهی دیوار پنهان شده
"اینجا!" جونگکوک گفت و به او نزدیک شد. باید سریعتر حرکت کنیم
ا/ت با چشمان پر از ترس گفت:اون مرد داره میاد
جونگکوک نگاهی به پشت سرش انداخت و دید که مرد مافیا به آنها نزدیک میشود. "باید فرار کنیم!"
ا/ت سرش را تکان داد و هر دو به سمت انتهای کوچه دویدند. در دلشون امید داشتند که بتونند از این مخمصه فرار کنند و به جایی امن برسن.
جونگکوک با تمام وجودش تلاش میکرد تا ا/ت را از خطر دور کند و به او اطمینان بدهد که هیچ چیزی نمیتونه اون ها رواز هم جدا کند.
در همین حال، جونگکوک با مرد مافیا درگیر شد. مرد با چهرهای خشن و چشمان پر از خشم به او حمله کرد. جونگکوک با تمام قدرتش تلاش کرد تا او را متوقف کند.اجازه نمیدم به ا/ت آسیبی برسه
ا/ت با صدای لرزانی فریاد زد: جونگکوک، مواظب باش
جونگکوک با یک ضربه محکم مرد را به عقب پرتاب کرد، اما او به سرعت به پا ایستاد و دوباره به جونگکوک حمله کرد. در این لحظه، ا/ت تصمیم گرفت و از پنجره بیرون پرید.
جونگکوک با دیدن ا/ت که در حال فرار بود، تمام تمرکز خود را روی مرد مافیا گذاشت. او با یک حرکت سریع، مرد را به زمین انداخت و به سمت در دوید. "باید به او برسم!"(تو ذهنش میگه)
خارج از ساختمان، ا/ت به سرعت به سمت خیابان دوید. او نمیدانست کجا برود، اما فقط میخواست از آنجا دور شود. در دلش ترس زیادی بود ترس اسیب ریسیدن به جونگکوک
جونگکوک از ساختمان خارج شد و به دنبال ا/ت دوید. قلبش به شدت میزد و تمام وجودش پر از نگرانی بود. وقتی به خیابان رسید، ا/ت را در دوردست دید که به سرعت در حال دویدن بود.
"ا/ت!" فریاد زد، اما صدایش در شلوغی خیابان گم شد.
ا/ت به سمت چپ پیچید و جونگکوک هم دنبالش رفت. او نمیتوانست اجازه بده که ا/ت تنها باشد. در دلش میدانست که باید هر طور شده او را پیدا کند.
در همین حین، مرد مافیا که به دنبال جونگکوک آمده بود، از ساختمان خارج شد و به سمت آنها دوید. جونگکوک با تمام قدرتش دوید و سعی کرد فاصلهاش را با ا/ت کم کند.
"جونگکوک، بیا اینجا!" ا/ت فریاد زد و به یک کوچه تنگ پیچید.
جونگکوک با تمام سرعت به سمت او دوید و وقتی به کوچه رسید، دید که ا/ت در گوشهی دیوار پنهان شده
"اینجا!" جونگکوک گفت و به او نزدیک شد. باید سریعتر حرکت کنیم
ا/ت با چشمان پر از ترس گفت:اون مرد داره میاد
جونگکوک نگاهی به پشت سرش انداخت و دید که مرد مافیا به آنها نزدیک میشود. "باید فرار کنیم!"
ا/ت سرش را تکان داد و هر دو به سمت انتهای کوچه دویدند. در دلشون امید داشتند که بتونند از این مخمصه فرار کنند و به جایی امن برسن.
جونگکوک با تمام وجودش تلاش میکرد تا ا/ت را از خطر دور کند و به او اطمینان بدهد که هیچ چیزی نمیتونه اون ها رواز هم جدا کند.
- ۱۲.۵k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط