The Originals

The Originals
S3
Part 1

لیا

دیدم منو از انباری بیرون برده و رو به روی خودش تو هال منو به صندلی بسته

لیا: اگه فکر کردی با این کارات می‌تونی به چیزی که می‌خوای برسی سخت در اشتباهی! جونگ کوک پیدات میکنه!
ویلی: همین الانم بهش رسیدم *نیشخند*
لیا: هوپ کجاست؟!
ویلی: اوخیی.. هنوزم نگران دختر کوچولوتی؟
لیا: اگه بلایی سرش آورده باشی...اون هنوز یک بچه اس
ویلی: برام مهم نیست اون وارث جونگ کوکه! فعلا نگران خودت باش

به سمتم اومد و کاغذی رو جلوی صورتم گرفت.

ویلی: جونگ کوک بالاخره میاد دنبالت... فقط مسئله اینه که وقتی برسه، کدوم یکی از شما رو انتخاب می‌کنه؟ البته یک گزینه سومی هم باشه که زیاد مهم نیست
اون پیرزن کنار بچته
لیا:نه..
ویلی: چیشد؟! *نیشخند* میدونی که دوتاتونم از اینجا خارج...اصلا بیا هیجانش رو زیاد کنم...وای هیجان زده شدم
گزینه اول! لیا گزینه دوم هوپ! گزینه سوم! مادربزرگ که صدرصد جز انتخابش نیست و گزینه آخر هوپ و لیا *قهقه شیطانی*

با نیشخند از اتاق خارج شد.

لیا: تو بدترین موجودی هستی که تاریخ به خودش دیده

کوک

کوک: چی گفتی؟!

یونگی: هوپ و مادربزرگ جکسون نیستن. وقتی برگشتم اتاق خالی بود.
جکسون: میدونستم

با عصبانیت دستم رو روی میز کوبیدم.

کوک: چطور ممکنه؟! کل خونه پر از گرگینه بود که!
جکسون:.. باید نقشه بکشیم
کوک: *سر کشیدن نوشیدنی از حرص* لیا دست اون حرومزاده اس، هوپ هم معلوم نیست کجاست دست کیه.. *کوبیدن گیلاس به دیوار*
یونگی کاغذی رو که کنار تخت افتاده بود برداشت.
یونگی: *یهو چشممون به دیوار خورد که با رنگی قرمز نوشته شده بود* "خانواده ات دست منه !"
کوک:*بستن چشمها از حرص*
لیا هوپ رو هر طور شده برمی‌گردونم

لیا

چند ساعت گذشته بود و هنوز هیچ خبری نداشتم.
صدای باز شدن در باعث شد سرم رو بالا بیارم.
اما این بار ویلی نبود.

لیا: تو دیگه کی هستی؟
پیشخدمتی وارد اتاق شد. موهای بلوندش رو پشت گوشش فرستاد و بدون اینکه چیزی بگه، مقابلم ایستاد*
ربکا: نوچ نوچ نوچ.. از تو انتظار نداشتم *باز کردن دست هاش*
لیا: رب..ربکا تو اینجا چیکار میکنی؟! چچ..چه جوری؟!_
ربکا: بعدا توضیح میدم فعلا اینو بدون که همه شون جز ویلی تو خواب عمیقی هستن *نیشخند* بیا حالا برادرزاده ام رو پیدا کنیم..به جونگ کوک خبر دادم
لیا: فقط مامان بزرگ جکسونم هست
ربکا: عالی شد *پوکر*
لیا: بریم دنبالشون
دیدگاه ها (۰)

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

" بعد صبحانه "" ویو لیا : صبحونه رو خوردیم و به کوک‌گفتم سفر...

پارت ۲۲

From hate to lovePart:8که ازم جدا شد و با چشمای خمار نگام كر...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

پارت ۴۲

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

اجبار به بدبختی پارت ۳۰

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط