{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساکوراشین... زیر نور ماه...

پارت ۱
.........
لابه لای برگ های درختان بهاری را نگریست.
گویی نگاهش چیزی دست نیافتی را در میان شاخ و‌برگ ها جستجو میکرد...
خودش هم نمی دانست چه...
شاید چیزی شبیه به محبت... محبتی که هیچ گاه نسیب او نشد...
شاید چیزی شبیه به دوست... دوستانی که از او دریغ شدند...
شاید چیزی شبیه به یک پناهگاه... پناهگاهی امن و‌ محکم در دل سختی ها... پناهگاهی که در به دست آوردنش ناکام ماند...
نسیم برایش عطر شکوفه های گیلاس را به ارمغان آورد.
نگاهش به گوشه ای از آن درخت...
به یک شکوفه تنها...
که به سختی به درخت آویزان مانده بود،... دوخته شد.
«اون شکوفه هم تنهاست... درست مثل من...»
در افکار خود سیر میکرد که صدای معلم او را به خود آورد.
نگاهش را از پنجره دزدید و به تخته خیره شد.
تنها نگاهش درون این کلاس مانده بود‌...
فکرش جای دیگری بود...
صدای زنگ تفریح او را از افکارش بیرون کشید.
آرام و بی صدا ظرف غذایش را برداشت و به سمت حیاط رفت...
به سمت همان درختی که...
خودش را روی آن دیده بود...
به درخت که رسید سرش را بالا گرفت.
آنقدر غرق افکارش بود که نفهمید کی کلاهش از سرش افتاد.
صدای آشنا:
«به چی فکر میکنی؟»
رویش را برگرداند و فورا او را شناخت.
پسر مو قهوه ای که رانپو نام داشت آرام کلاه او را به جایی که تعلق داشت برگرداند.
«از اینجا برو بچه ی کارآگاه.»
رانپو کلاهش را کمی عقب جلو کرد و بعد بسته خوراکی ای را جلوی صورت او تاب داد.
رانپو:
«این خوراکی رو میبینی؟»
«مگه من نگفتم از اینجا برو؟! خیال کردی جلوی بهترین رزمی کار پورت مافیا شانسی برای برنده شدن داری؟»
*رانپو لبخند شومی زد. به آرامی در بسته خوراکی را باز کرد و آن را سمت صورت او‌ گرفت. نور کور کننده ای از سمت آن به چشمانش تابیده شد.
رانپو:
«فکر کردی میتونی بزرگترین کارآگاه جهان رو شکست بدی آقای کلاه فانتزی؟!»
فقط خودم حس میکنم‌ ریدم یا جدا ریدم؟🤡
شرط پارت بعد: ۴۰ لایک.❤️
دیدگاه ها (۱۴)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p72باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داش...

جنگل نفرین شده پارت ۲

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²³﴿ویو ات﴾تمام زنگ آخر، فقط به حرف سراید...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس دستش را از روی دستگیره برداشت.«هیچ...

گربه ای در نیمکت کناری...

ریشه‌های نادیدنی زندگی:درخت، دو مسیر رشد دارد.یک مسیر رو به ...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتبارون ریزی شروع شده بود و خیابون‌...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط