رمان سفیر درخواست دوست عزیزم
#سفیر
#part8
_الو الو کجایی دختر؟
لیا با نفس نفس: م.م.ن.من
_یه نفس عمیقی بکش اول
لیا : در اصل تو کی هستی
_اگر صبور باشی اولین کسی که همچین سوالی رو پرسید من بودم
لیا؛ سوال منو با جواب یعنی با سوال نده
_باشه نمیخوام باهات بحث کنم تو بگو کی هستی تا من بگم کی هستم
لیا: نشد .. تو اول بگو کی هستی تا من بگم
طرف یه نفس عمیقی میکشه
_من دوست صاحب این جشنم
لیا: و منم خواهر صاحب این جشنم
بعد لیا حرفشو قورت میده
_اعه واقعا واقعا متاسفم
لیا: نباش واقعا بهت یاد ندادن که چه شکلی صحبت کنی
_اسخایی کردم بذار با خودت اشنام کنم من توکین پسرعمو ....
لیا بدون ادامه حرف طرف سریع ولش میکنه و میره
توکین: دختره دیونست
چاعان: توکین
توکین: صدای چاعانه ...¡
چاعان: توکین
توکین : اعه پسرعمو
همو بغل میکنن
توکین: چقدر دلم برات تنگ شد
چاعان : منم حالا بیا داخل تا صدای زن عمو ت در نیومده
توکین باخنده: بریم
لیا : یعنی ماشالله تو عمرت درست کار کردی ماشالله حالا ببینم این حرفت به کوشتنت میده یانه ؟ (تو دلش)
بادیگار: خانم میتونم کمکتون کنم
لیا با تعجب صداشو درست میکنه : نه نیازی نیست خستم شده میرم خونه
بادیگارد: میخواین برسونیمتون
لیا: نه نیازی نیست نیم ساعت دیگه شوهرم میات
لیا با حرفاش شوکه میشه
لیا : فعلا
بعد لیا میره
بادیگارد: دختر دیونه بود ..
یازا: به به ببین کی اومده
توکین: سلام زن عمو
یازا: حالا که داداشت اومد شدیم زن عمو
توکین : نه فرمایید شما تاج سر ما هستین
یازا: خوب حالا زبون نریز بشینیم شام بخوریم
دنیز : خاله عروس... اخ
توانا یه مشت میزنه به دنیز که تو حرفش ادامه نده
یازا: چیزی شده؟
توانا" نه دنیز داشت خوش امد گویی میکرد مگه نه ؟
دنیز : حق با تواناست
چاعان لبخند میزنه
یازا: شروع میکنیم
#part8
_الو الو کجایی دختر؟
لیا با نفس نفس: م.م.ن.من
_یه نفس عمیقی بکش اول
لیا : در اصل تو کی هستی
_اگر صبور باشی اولین کسی که همچین سوالی رو پرسید من بودم
لیا؛ سوال منو با جواب یعنی با سوال نده
_باشه نمیخوام باهات بحث کنم تو بگو کی هستی تا من بگم کی هستم
لیا: نشد .. تو اول بگو کی هستی تا من بگم
طرف یه نفس عمیقی میکشه
_من دوست صاحب این جشنم
لیا: و منم خواهر صاحب این جشنم
بعد لیا حرفشو قورت میده
_اعه واقعا واقعا متاسفم
لیا: نباش واقعا بهت یاد ندادن که چه شکلی صحبت کنی
_اسخایی کردم بذار با خودت اشنام کنم من توکین پسرعمو ....
لیا بدون ادامه حرف طرف سریع ولش میکنه و میره
توکین: دختره دیونست
چاعان: توکین
توکین: صدای چاعانه ...¡
چاعان: توکین
توکین : اعه پسرعمو
همو بغل میکنن
توکین: چقدر دلم برات تنگ شد
چاعان : منم حالا بیا داخل تا صدای زن عمو ت در نیومده
توکین باخنده: بریم
لیا : یعنی ماشالله تو عمرت درست کار کردی ماشالله حالا ببینم این حرفت به کوشتنت میده یانه ؟ (تو دلش)
بادیگار: خانم میتونم کمکتون کنم
لیا با تعجب صداشو درست میکنه : نه نیازی نیست خستم شده میرم خونه
بادیگارد: میخواین برسونیمتون
لیا: نه نیازی نیست نیم ساعت دیگه شوهرم میات
لیا با حرفاش شوکه میشه
لیا : فعلا
بعد لیا میره
بادیگارد: دختر دیونه بود ..
یازا: به به ببین کی اومده
توکین: سلام زن عمو
یازا: حالا که داداشت اومد شدیم زن عمو
توکین : نه فرمایید شما تاج سر ما هستین
یازا: خوب حالا زبون نریز بشینیم شام بخوریم
دنیز : خاله عروس... اخ
توانا یه مشت میزنه به دنیز که تو حرفش ادامه نده
یازا: چیزی شده؟
توانا" نه دنیز داشت خوش امد گویی میکرد مگه نه ؟
دنیز : حق با تواناست
چاعان لبخند میزنه
یازا: شروع میکنیم
- ۵.۷k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط