.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۱7۹→

روبه ارسلان گفتم:اوکی...باهم بریم.

لبخندی زدوازجاش بلندشد...منم ازجام بلندشدم ودستم درازکردم سمت بشقاباتاجمشون کنم که ارسلان گفت:چیکارمی کنی؟!

بشقاباروجمع کردم وگفتم:می خوام ایناروجمع کنم...

وبه سمت ظرفشویی رفتم تابذارمشون توی سینک که ارسلان گفت:بیخیال بابا...خودم بعداً جمعشون می کنم.بیابریم توهال!!

اومدم بگم نمی خوادوخودم جمعشون می کنم که تویه چشم به هم زدن دستم وگرفت وکشید...من وازآشپزخونه بیرون آوردوبه سمت مبل روبروی تلویزیون رفت...روش نشست ومنم کنارخودش نشوند.

دستم خیلی دردگرفته بود...وحشی روانی ازبس محکم دستم وکشید،دردگرفت!!

اخمی کردم وگفتم:چته تو؟!چراوحشی بازی درمیاری؟!!دستم وازجاکندی دیوونه!!

بی توجه به حرف من،تلویزیون وروشن کردودرحالیکه کانالا رو جابه جامی کرد،گفت:برواون وسیله هات وبیاربشینیم  چارتاکلمه باهم حرف بزنیم ببینم می خوای واسه پایان نامه ات چیکارکنی!!

نگاهش به من نبودوبه تلویزیون نگاه می کرد...شکلکی واسش درآوردم تایه ذره ازحرصم وخالی کنم...انگارنه انگارکه بهش گفتم دستم دردگرفته!!بی ادب پررو...نه به خاطرکشیدن دستم ازعذرخواهی کردو نه به خاطرقورمه سبزی خوشمزه ای که بهش دادم،درست حسابی تشکرکرد...دمت جیزم شدتشکر؟!!

جونش درمیومداگه یه ذره باادب تروشیک ترتشکرمی کرد؟!!

ازجام بلندشدم وبه سمت اپن رفتم...غروب که اومدم،وسایلم وروی اپن گذاشتم...وسایل وبرداشتم وبه سمت ارسلان رفتم...گذاشتمشون روی میزعسلی روبروی ارسلان وگفتم:آوردم...

نگاهش وازتلویزیون گرفت ودوخت به وسایلم...نگاهی بهم کردوگفت:خب می شنوم...

پوزخندی زدم وگفتم:خداروشکرکه می شنوی...بروخداروشکرکن که بهت قدرت شنیدن داده!!

اخمی کردوگفت:هه هه هه!!شماچقدبامزه این خانوم کوزت...درموردموضوعت ازت توضیح خواستم...نگفتم خوشمزگی کنی که!!بگو...می شنوم!

اخم کردم وموضوعم وبراش توضیح دادم...به ذره زر زرکردو چرت وپرت گفت...راهنماییم کردوگفت که واسه یه تحقیق چه چیزایی لازمه..یه چندتاسایت وکتابم بهم معرفی کردکه به موضوعم ربط داشت...

حرفاش که تموم شد،بانیش باز زل زدبهم وگفت:دستت دردنکنه...غذات توپه توپ بود!!مرسی...

چه عجب...آقایه بار یه تشکرازدهنشون بیرون اومد...اومدم تیریپ باکلاسی بردارم بگم خواهش می کنم وقابل شمارو نداشت که این ارسلان بی شعورمهلت نداد دهنم وبازکنم،یه سی دی گرفت سمتم وباذوق گفت:می دونی این چیه؟!

خونسردگفتم:دسته بیله!خب سی دیه دیگه عقل کل!!

لبخندی زدوگفت:سی دی بودنش که سی دیه..مهم اینه که توی این سی دی چی هس!!یه فیلم ترسناک توپ آمریکاییه!!از محراب گرفتم...
دیدگاه ها (۷)

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش دوم_فهمیدم.سریع می‌چپم توی...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁵....

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

پارت ۱۱

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

مافیای من

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط