رمان مافیا (لطفا گذارش نکنید)
بخش پنجم – از زبان الیاس وارنیف
مشکی هنوز کنارش بود.
سرش رو گذاشته بود روی شکم کوچولوی اون بچه و نفس میکشید.
هر بار که صدای نفس نوید قطع میشد، انگار سگم ناله میکرد.
عجیب بود... این سگ، کسی رو دوست نداشت. حتی منو.
بردمش داخل.
تو بغل من سنگینی نمیکرد، ولی هر خط زخم رو تنش، یه تُن وزن داشت.
روی تخت گذاشتمش. دستهام خونی شده بود.
اما دیگه اون خون منو نمیترسوند.
نه مثل قبل، نه مثل وقتهایی که دلم میخواست کسی زجر بکشه.
مشکی هم باهام اومد تو اتاق.
نشست همونجا کنار تخت، بیحرکت، فقط چشم از نوید برنمیداشت.
دستکش پوشیدم. وسایل رو آوردم.
نوید بیهوش بود، اما بدنش هنوز میلرزید.
نه از تب...
از خاطره.
سوزن رو برداشتم. نخ بخیهی ظریف رو رد کردم.
پوست پارهشدهی پهلوش رو آروم به هم نزدیک میکردم.
اون لحظه...
نفهمیدم چی شد، فقط زبونم باز شد.
نه برای فحش، نه برای تهدید.
برای حرفزدن. فقط حرفزدن.
ـ میدونی... وقتی هشت سالم بود، منم یه سگ داشتم.
ـ اسمش "بالا" بود. سفید بود... یه نقطهی سیاه هم روی گوش چپش داشت.
نگاه کردم به نوید. پلکهاش هنوز بسته بودن. ولی گوشش میشنید... شاید.
ـ یه روز، پدرم ازش خوشش نیومد. گفت حیف نون داره از ظرف ما غذا میخوره.
ـ با لگد زد تو شکمش.
ـ بعد با کمربندش زد... تا وقتی دیگه صداش درنیومد.
ـ اون شب، من همونجا نشستم، کنارش. تا صبح...
ـ اولین بار بود که از مرگ متنفر شدم. ولی فقط واسه چند ساعت.
ـ بعدش، عاشقش شدم.
ـ مرگ، اونقدری که فکر میکنی ترسناک نیست نوید...
ـ بعضی وقتا، تنها مرهمیه که به آدم رحم میکنه.
ساکت شدم.
مشکی آه کشید.
به زخمها نگاه کردم.
آخرین بخیه رو زدم.
قطرهی آرامبخش ریختم تو چشماش.
یه پتوی نازک روش کشیدم.
و برای اولین بار...
کنار کسی نشستم که ازم میترسید، ولی هنوز ازم متنفر نبود.
مشکی هنوز کنارش بود.
سرش رو گذاشته بود روی شکم کوچولوی اون بچه و نفس میکشید.
هر بار که صدای نفس نوید قطع میشد، انگار سگم ناله میکرد.
عجیب بود... این سگ، کسی رو دوست نداشت. حتی منو.
بردمش داخل.
تو بغل من سنگینی نمیکرد، ولی هر خط زخم رو تنش، یه تُن وزن داشت.
روی تخت گذاشتمش. دستهام خونی شده بود.
اما دیگه اون خون منو نمیترسوند.
نه مثل قبل، نه مثل وقتهایی که دلم میخواست کسی زجر بکشه.
مشکی هم باهام اومد تو اتاق.
نشست همونجا کنار تخت، بیحرکت، فقط چشم از نوید برنمیداشت.
دستکش پوشیدم. وسایل رو آوردم.
نوید بیهوش بود، اما بدنش هنوز میلرزید.
نه از تب...
از خاطره.
سوزن رو برداشتم. نخ بخیهی ظریف رو رد کردم.
پوست پارهشدهی پهلوش رو آروم به هم نزدیک میکردم.
اون لحظه...
نفهمیدم چی شد، فقط زبونم باز شد.
نه برای فحش، نه برای تهدید.
برای حرفزدن. فقط حرفزدن.
ـ میدونی... وقتی هشت سالم بود، منم یه سگ داشتم.
ـ اسمش "بالا" بود. سفید بود... یه نقطهی سیاه هم روی گوش چپش داشت.
نگاه کردم به نوید. پلکهاش هنوز بسته بودن. ولی گوشش میشنید... شاید.
ـ یه روز، پدرم ازش خوشش نیومد. گفت حیف نون داره از ظرف ما غذا میخوره.
ـ با لگد زد تو شکمش.
ـ بعد با کمربندش زد... تا وقتی دیگه صداش درنیومد.
ـ اون شب، من همونجا نشستم، کنارش. تا صبح...
ـ اولین بار بود که از مرگ متنفر شدم. ولی فقط واسه چند ساعت.
ـ بعدش، عاشقش شدم.
ـ مرگ، اونقدری که فکر میکنی ترسناک نیست نوید...
ـ بعضی وقتا، تنها مرهمیه که به آدم رحم میکنه.
ساکت شدم.
مشکی آه کشید.
به زخمها نگاه کردم.
آخرین بخیه رو زدم.
قطرهی آرامبخش ریختم تو چشماش.
یه پتوی نازک روش کشیدم.
و برای اولین بار...
کنار کسی نشستم که ازم میترسید، ولی هنوز ازم متنفر نبود.
- ۴.۴k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط