Who is win?
سلام ببخشید یه مدت پارت نذاشتم اردو بودیم خب بریم سراغ داستان🌙💟
پارت ۱۰
مردی که شبیه به من بود، با قدمهایِ آروم و شمرده نزدیکتر میشد. هر قدمی که برمیداشت، انگار فضایِ کوچه سنگینتر میشد. تهیونگ اسلحهاش رو به سمتش نشونه رفت، اما انگار انگشتش رویِ ماشه قفل شده بود؛ چشماش از تعجب گرد شده بود و نمیتونست بفهمه چی داره میبینه.
— تو کی هستی؟ — این رو پرسیدم، اما صدام به گوشِ خودم هم غریبه بود. انگار داشتم با آینهیِ شکسته خودم حرف میزدم.
مرد ایستاد. نورِ ضعیفِ تیرِ برق، نیمهیِ صورتش رو روشن کرد. دقیقاً همون مدلِ چشمها، همون خطِ فک، حتی همون سردیِ نگاه… اون نسخهیِ مردانهیِ من بود. لبخندی زد که باعث شد موهایِ تنم سیخ بشه؛ لبخندِ کجِ خودم رو داشت!
— من همونم که وقتی تو تویِ خوابِ ناز بودی، داشتم این بازی رو طراحی میکردم. — صدایِ بم و خشدارش تویِ کوچه پیچید. — من «سایهیِ» توام، ات. همونقدر که تو از دنیایِ اطرافت متنفری، من از وجودِ تو متنفرم.
جونگکوک یه قدم جلو اومد، تنش مثلِ کوه سفت و محکم بود و چاقویِ ضامندارش رو تویِ دستش آماده نگه داشته بود:
— بازی تموم شد. اسمت چیه؟ کی فرستادت اینجا؟
سایه، بدونِ اینکه نگاهش رو حتی برایِ یه لحظه از رویِ من برداره، پوزخندی زد و گفت:
— اسمت رو میخوای؟ من همون «جکی» هستم که تویِ جزوههاش دنبالش میگشتی، جونگکوک. همون کسی که تویِ راهرویِ کتابخونه کشیدت کنار و بهت گفت: «تنهایی نرو، چون شکارچی منتظره».
سرم گیج رفت. «جک»؟ اون مردی که با اون عینکِ مرموز تویِ راهروها میپلکید و همیشه حس میکردم داره منو زیرِ نظر میگیره… خودش بود؟ جونگکوک مات و مبهوت به من نگاه کرد، انگار تازه داشت به عمقِ فاجعه پی میبرد.
تهیونگ با خشمِ تمام فریاد زد:
— دیگه حرف نزن!
جک، یا همون سایه، دستش رو کرد تویِ جیبِ پالتویِ مشکیاش. لحظهای سکوت برقرار شد؛ سکوتی که فقط با صدایِ نفسهایِ تندِ من و تپشِ قلبم تویِ گوشم پر میشد. اون چیزی رو از جیبش درآورد… یه فلشمموریِ کوچیک بود. پرت کرد سمتِ جونگکوک. فلش تویِ هوا چرخید و افتاد وسطِ خاکهایِ کوچه.
— توش حقیقتِ پشتِ پردهیِ سواست. — جک اینو گفت و بدونِ اینکه منتظرِ واکنشِ ما باشه، به عقب برگشت و سمتِ تاریکیهایِ تهِ کوچه قدم برداشت. — بهتره خوب بهش نگاه کنید. بازیِ اصلی هنوز شروع نشده.
با رفتنِ اون، ماشینهایِ سیاه از سر و تهِ کوچه ظاهر شدن و راهِ خروج رو بستن. سوا هم از یکی از ماشینها پیاده شد… در حالی که چشماش از ترس میلرزید.
ادامه دارد....
خب چطور بود؟
لایک و کامنت و بازنشر یادت نره گوگولیم💕😘
باییییی
پارت ۱۰
مردی که شبیه به من بود، با قدمهایِ آروم و شمرده نزدیکتر میشد. هر قدمی که برمیداشت، انگار فضایِ کوچه سنگینتر میشد. تهیونگ اسلحهاش رو به سمتش نشونه رفت، اما انگار انگشتش رویِ ماشه قفل شده بود؛ چشماش از تعجب گرد شده بود و نمیتونست بفهمه چی داره میبینه.
— تو کی هستی؟ — این رو پرسیدم، اما صدام به گوشِ خودم هم غریبه بود. انگار داشتم با آینهیِ شکسته خودم حرف میزدم.
مرد ایستاد. نورِ ضعیفِ تیرِ برق، نیمهیِ صورتش رو روشن کرد. دقیقاً همون مدلِ چشمها، همون خطِ فک، حتی همون سردیِ نگاه… اون نسخهیِ مردانهیِ من بود. لبخندی زد که باعث شد موهایِ تنم سیخ بشه؛ لبخندِ کجِ خودم رو داشت!
— من همونم که وقتی تو تویِ خوابِ ناز بودی، داشتم این بازی رو طراحی میکردم. — صدایِ بم و خشدارش تویِ کوچه پیچید. — من «سایهیِ» توام، ات. همونقدر که تو از دنیایِ اطرافت متنفری، من از وجودِ تو متنفرم.
جونگکوک یه قدم جلو اومد، تنش مثلِ کوه سفت و محکم بود و چاقویِ ضامندارش رو تویِ دستش آماده نگه داشته بود:
— بازی تموم شد. اسمت چیه؟ کی فرستادت اینجا؟
سایه، بدونِ اینکه نگاهش رو حتی برایِ یه لحظه از رویِ من برداره، پوزخندی زد و گفت:
— اسمت رو میخوای؟ من همون «جکی» هستم که تویِ جزوههاش دنبالش میگشتی، جونگکوک. همون کسی که تویِ راهرویِ کتابخونه کشیدت کنار و بهت گفت: «تنهایی نرو، چون شکارچی منتظره».
سرم گیج رفت. «جک»؟ اون مردی که با اون عینکِ مرموز تویِ راهروها میپلکید و همیشه حس میکردم داره منو زیرِ نظر میگیره… خودش بود؟ جونگکوک مات و مبهوت به من نگاه کرد، انگار تازه داشت به عمقِ فاجعه پی میبرد.
تهیونگ با خشمِ تمام فریاد زد:
— دیگه حرف نزن!
جک، یا همون سایه، دستش رو کرد تویِ جیبِ پالتویِ مشکیاش. لحظهای سکوت برقرار شد؛ سکوتی که فقط با صدایِ نفسهایِ تندِ من و تپشِ قلبم تویِ گوشم پر میشد. اون چیزی رو از جیبش درآورد… یه فلشمموریِ کوچیک بود. پرت کرد سمتِ جونگکوک. فلش تویِ هوا چرخید و افتاد وسطِ خاکهایِ کوچه.
— توش حقیقتِ پشتِ پردهیِ سواست. — جک اینو گفت و بدونِ اینکه منتظرِ واکنشِ ما باشه، به عقب برگشت و سمتِ تاریکیهایِ تهِ کوچه قدم برداشت. — بهتره خوب بهش نگاه کنید. بازیِ اصلی هنوز شروع نشده.
با رفتنِ اون، ماشینهایِ سیاه از سر و تهِ کوچه ظاهر شدن و راهِ خروج رو بستن. سوا هم از یکی از ماشینها پیاده شد… در حالی که چشماش از ترس میلرزید.
ادامه دارد....
خب چطور بود؟
لایک و کامنت و بازنشر یادت نره گوگولیم💕😘
باییییی
- ۱.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط