قانون نانوشته - P⁴
یوجی دلش میخواست همان لحظه صاعقهای از آسمان به او اصابت کند و او را بکشد .
او با خجالت گونهاش را خاراند و سپس رو به ساتورو تعظیمی کرد : << سرورم ، همونطور که میگن یه قهرمان از یه زن لوس و ضعیف میترسه ... اینم احتمالا شبیه به اون باشه .... >> ساتورو ابروهای باریکش را در هم کشید و با چهرهای متفکر دستور داد : << ادامه بده >> یوجی که تائیدیه را از امپراطور دریافت کرده بود بیش از پیش شاد گشت و با انرژی صحبتهایش را از سر گرفت : << سرورم باید با شخص محبوبشون صادق باشن!میگن بیشتر مردهای عادی معمولا از شخصیت لطیفی خوششون میاد که خودشونو برای معشوقهشون لوس میکنن و مثل یه بچه گربه بهشون میچسبن! >> نوبارا که با دهانی نیمهباز از تعجب یوجی را مینگریست با عصبانیت به او توپید : << یعنی چی؟!یعنی داری میگی اعلیحضرت با اون همه شکوه و عظمتشون برن برای یه نفر دیگه عشوه بیان و خودشونو لوس کنن؟!اصلا میفهمی چی داره از دهنت درمیاد؟!گستاخ! >> یوجی با ذوق و شوق به سمت نوبارا برگشت و با صدای تقریبا بلندی پاسخ داد : << درسته!در لحظهی اعتراف عشق آدم باید لطیفترین قسمت خودشو نشون بده!توی اون زمان اصلا نیازی نیست خودتو سفت و سخت نشون بدی!وگرنه ممکنه برای طرف مقابل خستهکننده بنظر برسی! >> نوبارا آنقدر از شنیدن حرفهای یوجی عصبانی شده بود که دلش میخواست موهای سرش را دانه به دانه بکند .
دختر جوان فنجان چایاش را با صدای بلندی به سمت آن پسر احمق که بیوقفه در حال چرت و پرتگویی بود پرتاب کرد و پسر به موقع از حملهاش جاخالی داد ، فنجان چای به دیوار برخورد کرد و به هزاران تکه تبدیل شد .
یوجی که نزدیک بود با یک فنجان چای مصدوم شود پشت سر مگومی که با بیتفاوتی در حال تماشا بود پناه گرفت و لب به اعتراض گشود : << چرا فنجونو پرت کردی سمتم زن شیطانی؟!ما فقط داشتیم صحبت میکردیم!لازمه انقدر عصبانی بشی؟!مگه من داشتم با تو صحبت میکردم؟! >> نوبارا پایش را روی زمین کوبید و با عصبانیت جیغ کشید : << تو تربیت نداری!به چه جرئتی جلوی اعلیحضرت اینطور رفتار میکنی؟!مگه مادر و پدر نداشتی درست تربیتت کنن؟! >> ساتورو که نمیدانست چگونه سوالش به همچین معرکهای تبدیل شد بین گریه و خنده مانده بود ، در نهایت دستش را با بیخیالی تکانی داد و با لحنی آزرده به حرف آمد : << کافیه! >> سپس به جایگاهش تکیه داد و دستهایش را زیر چانهاش به هم قلاب کرد ، با چهرهای افسرده ادامه داد : << دیگه نیازی به کمک شماها ندارم .... >>
باسلام خدمت خوانندگان عزیزی که این رمانو دنبال میکنن🙌🏻❣
امیدوارم حالتون خوب باشه🌈
پارت چهارم رمان قانون نانوشته خدمت نگاه خوشگلتون🎀
امیدوارم بخونید و لذت ببرید ^^🍭
و ممنون میشم انقدر ما رو ایگنور نکنید و کمی هم که شده حمایت کنید تا انرژی و انگیزه برای ادامه دادن داشته باشیم🤝🏻💫🤍
او با خجالت گونهاش را خاراند و سپس رو به ساتورو تعظیمی کرد : << سرورم ، همونطور که میگن یه قهرمان از یه زن لوس و ضعیف میترسه ... اینم احتمالا شبیه به اون باشه .... >> ساتورو ابروهای باریکش را در هم کشید و با چهرهای متفکر دستور داد : << ادامه بده >> یوجی که تائیدیه را از امپراطور دریافت کرده بود بیش از پیش شاد گشت و با انرژی صحبتهایش را از سر گرفت : << سرورم باید با شخص محبوبشون صادق باشن!میگن بیشتر مردهای عادی معمولا از شخصیت لطیفی خوششون میاد که خودشونو برای معشوقهشون لوس میکنن و مثل یه بچه گربه بهشون میچسبن! >> نوبارا که با دهانی نیمهباز از تعجب یوجی را مینگریست با عصبانیت به او توپید : << یعنی چی؟!یعنی داری میگی اعلیحضرت با اون همه شکوه و عظمتشون برن برای یه نفر دیگه عشوه بیان و خودشونو لوس کنن؟!اصلا میفهمی چی داره از دهنت درمیاد؟!گستاخ! >> یوجی با ذوق و شوق به سمت نوبارا برگشت و با صدای تقریبا بلندی پاسخ داد : << درسته!در لحظهی اعتراف عشق آدم باید لطیفترین قسمت خودشو نشون بده!توی اون زمان اصلا نیازی نیست خودتو سفت و سخت نشون بدی!وگرنه ممکنه برای طرف مقابل خستهکننده بنظر برسی! >> نوبارا آنقدر از شنیدن حرفهای یوجی عصبانی شده بود که دلش میخواست موهای سرش را دانه به دانه بکند .
دختر جوان فنجان چایاش را با صدای بلندی به سمت آن پسر احمق که بیوقفه در حال چرت و پرتگویی بود پرتاب کرد و پسر به موقع از حملهاش جاخالی داد ، فنجان چای به دیوار برخورد کرد و به هزاران تکه تبدیل شد .
یوجی که نزدیک بود با یک فنجان چای مصدوم شود پشت سر مگومی که با بیتفاوتی در حال تماشا بود پناه گرفت و لب به اعتراض گشود : << چرا فنجونو پرت کردی سمتم زن شیطانی؟!ما فقط داشتیم صحبت میکردیم!لازمه انقدر عصبانی بشی؟!مگه من داشتم با تو صحبت میکردم؟! >> نوبارا پایش را روی زمین کوبید و با عصبانیت جیغ کشید : << تو تربیت نداری!به چه جرئتی جلوی اعلیحضرت اینطور رفتار میکنی؟!مگه مادر و پدر نداشتی درست تربیتت کنن؟! >> ساتورو که نمیدانست چگونه سوالش به همچین معرکهای تبدیل شد بین گریه و خنده مانده بود ، در نهایت دستش را با بیخیالی تکانی داد و با لحنی آزرده به حرف آمد : << کافیه! >> سپس به جایگاهش تکیه داد و دستهایش را زیر چانهاش به هم قلاب کرد ، با چهرهای افسرده ادامه داد : << دیگه نیازی به کمک شماها ندارم .... >>
باسلام خدمت خوانندگان عزیزی که این رمانو دنبال میکنن🙌🏻❣
امیدوارم حالتون خوب باشه🌈
پارت چهارم رمان قانون نانوشته خدمت نگاه خوشگلتون🎀
امیدوارم بخونید و لذت ببرید ^^🍭
و ممنون میشم انقدر ما رو ایگنور نکنید و کمی هم که شده حمایت کنید تا انرژی و انگیزه برای ادامه دادن داشته باشیم🤝🏻💫🤍
- ۶.۲k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط