اخرین سختی
پارت ۲۶:
حدودا دو ساعت گذشت . توی این دو ساعت واقعا بهت خوش گذشته بود . با اینکه همه همون کسایی بودن که یه زمانی باعث اذیت شدنت میشدن الان تموم تلاششونو میکردن که تو بتونی اونارو ببخشی. تو هم سخت نگرفتی و تصمیم گرفتی خوش بگذرونی. همینجوری توی فکر بودی که با صدای هیونجین به خودت اومدی .
هیونجین:ا.ت میشه یلحظه بریم بیرون ؟
نخواستی باهاش مخالفت کنی پس بلند شدی.
ا.ت:بریم .
هیونجین با لخند راهنماییت کرد و به سمت باغ پشتی رفتین که هیچ کس بهتون دید نداشت . نشستین روی چمن و به گل ها نگاه کردین
هیونجین:ا.ت . من تو عمرم انقدر عذاب نکشیدم . من هر شب با فکر کارایی که انجام دادم میخوابم و هر روز با فکر کردن به تو بیدار میشم . حق داری خیلی حق داری . ولی وقتی اینجوری میکنی قلبم تیر میکشه . من تورو میخوام . بدون تو زنده نمیمونم .
ا.ت:هیونجین چه انتظاری از من داری ها ؟ من چیکار میتونم بکنم ؟ یه بارم که شده خودتو بزار جای من . اگه جای من بودی چیکار میکردی ؟ منو میبخشیدی؟ یا رفتارت باهام مثل قبل میشد ؟
هیونجین: ا.ت خیلی خودمو به جات گذاشتم ولی هرکاری کردم نتونستم دردی که تو تحمل کردیو تحمل کنم .(بغض)
ا.ت: هیونجین . با این کارا به جایی نمیرسیم .
هیونجین اروم نزدیکت شد و دستشو پشت کمرت قرار داد . میدونستی چی میشه ولی سعی نکردی مقاومت کنید. نمیتونستی خودتو گول بزنی قلبت برای هیونجین بود .
هیونجین:ا.ت یه فرصت دیگه بهم بده . بزار خودمو بهث ثابت کنم .
ا.ت:اگه دوباره نشد چی ؟ اگه دوباره این من باشم که میشکنم چی ؟
هیونجین: قسم میخورم ا.ت قسم میخورم که تا اخر عمرم مواظبتم .
یذره دیگه بهت نزدیک تر شد .
هیونجین:اجازه هست؟
جوابی ندادی و اونم به علامت تایید اروم لباشو روی لبات گذاشت . عمیق میمکید . بعد پنج دقیقه ازش جدا شدی.
ا.ت:هیونجین...
هیونجین:هیش... چیزی نگو نمیذارم هیچ وقتی ناراحت بشی . اگه دوباره نشد اونوقت من خودمو میکشم.
اروم توی سینش زدی .
ا.ت:یعنی چی خودمو میکشم . اگه اینکارو کنی خودم میکشمت .
تک خنده ای کرد و گفت .
هیونجین:پس نگرانمی.
ا.ت:هیونجین هنوز عاشقتم خیلی زیاد . ولی میترسم . میترسم دوباره....
هیونجین اجازه نداد حرفتو کامل کنیو و دوباره بوسیدت . چند دقیقه گذشت که صدای لیرا اومد .
لیرا:هوی شما دوتا . ا.ت تو منو نمیبخشی بعد میژاری هیونجین ببوستت؟؟؟
خنده ای کردی و گفتی :من فقط بهش فرصت دادم همین.
بلند شدیو به سمت داخل رفتی . برگشتی و به هیونجین چشمکی زدی اونم با لبخند نگاهت کرد . واقعا امیدوار بودی که اخریش باشه....
بفرمایید 💕💜
حدودا دو ساعت گذشت . توی این دو ساعت واقعا بهت خوش گذشته بود . با اینکه همه همون کسایی بودن که یه زمانی باعث اذیت شدنت میشدن الان تموم تلاششونو میکردن که تو بتونی اونارو ببخشی. تو هم سخت نگرفتی و تصمیم گرفتی خوش بگذرونی. همینجوری توی فکر بودی که با صدای هیونجین به خودت اومدی .
هیونجین:ا.ت میشه یلحظه بریم بیرون ؟
نخواستی باهاش مخالفت کنی پس بلند شدی.
ا.ت:بریم .
هیونجین با لخند راهنماییت کرد و به سمت باغ پشتی رفتین که هیچ کس بهتون دید نداشت . نشستین روی چمن و به گل ها نگاه کردین
هیونجین:ا.ت . من تو عمرم انقدر عذاب نکشیدم . من هر شب با فکر کارایی که انجام دادم میخوابم و هر روز با فکر کردن به تو بیدار میشم . حق داری خیلی حق داری . ولی وقتی اینجوری میکنی قلبم تیر میکشه . من تورو میخوام . بدون تو زنده نمیمونم .
ا.ت:هیونجین چه انتظاری از من داری ها ؟ من چیکار میتونم بکنم ؟ یه بارم که شده خودتو بزار جای من . اگه جای من بودی چیکار میکردی ؟ منو میبخشیدی؟ یا رفتارت باهام مثل قبل میشد ؟
هیونجین: ا.ت خیلی خودمو به جات گذاشتم ولی هرکاری کردم نتونستم دردی که تو تحمل کردیو تحمل کنم .(بغض)
ا.ت: هیونجین . با این کارا به جایی نمیرسیم .
هیونجین اروم نزدیکت شد و دستشو پشت کمرت قرار داد . میدونستی چی میشه ولی سعی نکردی مقاومت کنید. نمیتونستی خودتو گول بزنی قلبت برای هیونجین بود .
هیونجین:ا.ت یه فرصت دیگه بهم بده . بزار خودمو بهث ثابت کنم .
ا.ت:اگه دوباره نشد چی ؟ اگه دوباره این من باشم که میشکنم چی ؟
هیونجین: قسم میخورم ا.ت قسم میخورم که تا اخر عمرم مواظبتم .
یذره دیگه بهت نزدیک تر شد .
هیونجین:اجازه هست؟
جوابی ندادی و اونم به علامت تایید اروم لباشو روی لبات گذاشت . عمیق میمکید . بعد پنج دقیقه ازش جدا شدی.
ا.ت:هیونجین...
هیونجین:هیش... چیزی نگو نمیذارم هیچ وقتی ناراحت بشی . اگه دوباره نشد اونوقت من خودمو میکشم.
اروم توی سینش زدی .
ا.ت:یعنی چی خودمو میکشم . اگه اینکارو کنی خودم میکشمت .
تک خنده ای کرد و گفت .
هیونجین:پس نگرانمی.
ا.ت:هیونجین هنوز عاشقتم خیلی زیاد . ولی میترسم . میترسم دوباره....
هیونجین اجازه نداد حرفتو کامل کنیو و دوباره بوسیدت . چند دقیقه گذشت که صدای لیرا اومد .
لیرا:هوی شما دوتا . ا.ت تو منو نمیبخشی بعد میژاری هیونجین ببوستت؟؟؟
خنده ای کردی و گفتی :من فقط بهش فرصت دادم همین.
بلند شدیو به سمت داخل رفتی . برگشتی و به هیونجین چشمکی زدی اونم با لبخند نگاهت کرد . واقعا امیدوار بودی که اخریش باشه....
بفرمایید 💕💜
- ۳۱.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط