رمان زندگی سیگاری قسمت ( 67)
زندگی سیگاری
تلفن را بعد قطع کردن به دیوار کوبید و داد زد
او
ن دختر و پیدا میکنم ... اون دختر... مال منه
پارت پنجاه و دو
اروم و با دقت داشتم لباسم و بالباسایی که برام آورده بودن عوض میکردم. باید لباسو جوری در می آوردم که
زخمام اذیت نشه و دردم نگیره .....
هرچند کمی بهتر شده بود و حالا کبود شده بودن .....
بولیز هنوز کامل تنم نکرده بودم که یهو در اتاق باز شد
جیغی کشیدم و در مقابل نگاه سنگین و یخی هیولای وحشی لباسو کامل و سریع تنم کردم و با حرص نگاش کردم و گفتم
نمیتونید قبلش در بزنید واقعااا! این قدر سخته!!!
بهم نزدیک شد و روبه روم ایستاد... بدون حرف نزدیک تر شد. برای بهتر دیدنش باید سرم و بلند می کردم ....
سرم و بلند کردم که شالی که سرم کرده بودم از سرم افتاد .....
سرش و کنار گوشم خم کرد خودم و با ترس کمی جمع کردم که دستش و
پشت یقه لباسم گذاشت .....
با ترس گفتم
زندگی سیگاری
چی کار می کنی !!!
بهو لباسم کمی کشیده شد و صدای پاره شدن چیزی اومد ... با دیدن
اتیکت قیمت خرید روی لباس که حالا دست پسره بود بادم خوابید... منو باش فکر کردم... میخواد کار خاک برسری
چیزی بکنه ... نگو... یارو
این و می خواسته از لباس بکنه....
مگه خودم دست نداشتم؟
بدون توجه بهم ازم فاصله گرفت و گفت
بزار به چیزی رو بهت بگم .. من سوال میپرسم ... تو جواب میدی.
من تا به حال تو عمرم به سوال هیچ کسی جواب ندادم ... پس بیخودی سعی نکن
با حرص نگاهش کردم و گفتم
اما به سوالای من جواب میدی
به سمتم قدم برداشت و گفت
چرا ۴۶۸۸۶۶۴ و ۵۷۶۸۸۴۴۳ این قدر نگران جونتن و میخوان پیشت باشن
با بهت خواستم بگم این شماره هایی که گفتی ادمن !!! که خودش گفت
همون .. پسره آروان و جرارد
با تعجب گفتم .
اونا پیگیر منن!!!
بدون جواب دادن بهم گفت
در هر صورت ... تو چهره ی منو دیدی. یا میمیری ایا عضو سازمان میشی
زندگی سیگاری
مچ دستم و بردم بالا و با حرص گفتم
من به جورایی عضو سازمانم . ولی تو چی تو اصلا معلوم نیست کی هستی ...
بدون جواب به سمت پنجره رفت و در حالی که بیرون و تماشا میکرد با همون صدای بم و سرد و گرفتش گفت
امشب برای شام آماده باش
از حرص کبود شده بودم هر کار میکردم سوالام و جواب بده نمیداد زیادی زرنگ بود .... چرا باید بیام !
بدون توجه به سوالم ... به سمت در رفت و انگشتش و جلوی در گرفت که در باز شد.... بیا ... همینم کم بود . ناموسا این شانسه من دارم ..... در با اثر انگشت هیولا باز میشد ... حالا باید چی کار می کردم .
قبل از این که بره اروم نرم گفتم
چهرش شبیه فرشته های ۱۰ ولی ذاتش !!!!
از اتاق بیرون رفت و درو محکم بست ... خوبه حداقل گوشاش تیز نیست!!!
باید به جوری قرار میکردم ... دیگه نمیتونستم صبر کنم ... تهش مرگ بود من که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم!!!!
از اتاق که خارج شد .....
با قدم های محکم و کوبنده به سمت اتاق کارش رفت ....
وارد اتاق شد و صدای دختر در گوشش زنگ خورد. چهرش شبیه فرشته هاس!!!
تلفن را بعد قطع کردن به دیوار کوبید و داد زد
او
ن دختر و پیدا میکنم ... اون دختر... مال منه
پارت پنجاه و دو
اروم و با دقت داشتم لباسم و بالباسایی که برام آورده بودن عوض میکردم. باید لباسو جوری در می آوردم که
زخمام اذیت نشه و دردم نگیره .....
هرچند کمی بهتر شده بود و حالا کبود شده بودن .....
بولیز هنوز کامل تنم نکرده بودم که یهو در اتاق باز شد
جیغی کشیدم و در مقابل نگاه سنگین و یخی هیولای وحشی لباسو کامل و سریع تنم کردم و با حرص نگاش کردم و گفتم
نمیتونید قبلش در بزنید واقعااا! این قدر سخته!!!
بهم نزدیک شد و روبه روم ایستاد... بدون حرف نزدیک تر شد. برای بهتر دیدنش باید سرم و بلند می کردم ....
سرم و بلند کردم که شالی که سرم کرده بودم از سرم افتاد .....
سرش و کنار گوشم خم کرد خودم و با ترس کمی جمع کردم که دستش و
پشت یقه لباسم گذاشت .....
با ترس گفتم
زندگی سیگاری
چی کار می کنی !!!
بهو لباسم کمی کشیده شد و صدای پاره شدن چیزی اومد ... با دیدن
اتیکت قیمت خرید روی لباس که حالا دست پسره بود بادم خوابید... منو باش فکر کردم... میخواد کار خاک برسری
چیزی بکنه ... نگو... یارو
این و می خواسته از لباس بکنه....
مگه خودم دست نداشتم؟
بدون توجه بهم ازم فاصله گرفت و گفت
بزار به چیزی رو بهت بگم .. من سوال میپرسم ... تو جواب میدی.
من تا به حال تو عمرم به سوال هیچ کسی جواب ندادم ... پس بیخودی سعی نکن
با حرص نگاهش کردم و گفتم
اما به سوالای من جواب میدی
به سمتم قدم برداشت و گفت
چرا ۴۶۸۸۶۶۴ و ۵۷۶۸۸۴۴۳ این قدر نگران جونتن و میخوان پیشت باشن
با بهت خواستم بگم این شماره هایی که گفتی ادمن !!! که خودش گفت
همون .. پسره آروان و جرارد
با تعجب گفتم .
اونا پیگیر منن!!!
بدون جواب دادن بهم گفت
در هر صورت ... تو چهره ی منو دیدی. یا میمیری ایا عضو سازمان میشی
زندگی سیگاری
مچ دستم و بردم بالا و با حرص گفتم
من به جورایی عضو سازمانم . ولی تو چی تو اصلا معلوم نیست کی هستی ...
بدون جواب به سمت پنجره رفت و در حالی که بیرون و تماشا میکرد با همون صدای بم و سرد و گرفتش گفت
امشب برای شام آماده باش
از حرص کبود شده بودم هر کار میکردم سوالام و جواب بده نمیداد زیادی زرنگ بود .... چرا باید بیام !
بدون توجه به سوالم ... به سمت در رفت و انگشتش و جلوی در گرفت که در باز شد.... بیا ... همینم کم بود . ناموسا این شانسه من دارم ..... در با اثر انگشت هیولا باز میشد ... حالا باید چی کار می کردم .
قبل از این که بره اروم نرم گفتم
چهرش شبیه فرشته های ۱۰ ولی ذاتش !!!!
از اتاق بیرون رفت و درو محکم بست ... خوبه حداقل گوشاش تیز نیست!!!
باید به جوری قرار میکردم ... دیگه نمیتونستم صبر کنم ... تهش مرگ بود من که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم!!!!
از اتاق که خارج شد .....
با قدم های محکم و کوبنده به سمت اتاق کارش رفت ....
وارد اتاق شد و صدای دختر در گوشش زنگ خورد. چهرش شبیه فرشته هاس!!!
- ۱.۳k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط