Part ⁴⁹

Part ⁴⁹



£ پیداش نکردی؟
& مگه کجاست؟
£ داره عر میزنه میگه زشت شدم
- تقریبا کل اتاق رو زیر و رو کردیم ولی خبری از بورام نبود... صندلی میز تحریر رو برداشتم و روش نشستم.... خدایا یعنی اینقدر فاجعه شدی بورام؟ بیا بیرون ببینم بچه
& وئول واقعا زشت شده؟
£ -_- اوکی من مکاپم خوب نبوده اما لباسی که یونگی براش طراحی کرده واقعا محشره... نمیدونم چشه... میای بیرون یا برم دمپایی ابریم رو بیارم
- هوی هوی آرامش خواهرم... حس میکنم مادر زنمی وئول
£ *پوکر... خدایاااا
- عروسکم... بیا بیرون... مگه خودت نبودی که میگفتی آدم وقتی یکی رو دوست داشته باشه هر جور که باشه براش زیباترین پدیده دنیاست
+ اگه خوشت نیومد چی؟
- تو بیا بیرون اگه مشکلی داشت بهت میگم.... هوم؟
+ قول؟
-قول....
~ کمی بعد کمد بزرگ گوشه اتاق باز شد و بورام در حالی که سعی میکردم دامن بلند لباسش رو از توی کمد در بیاره اومد بیرون.... یونگی متحیر از روی صندلی بلند شد و سر تا پای دخترک رو از نظر گذروند... وئول نه تنها خودش شبیه فرشته ها شده بود... بورام رو هم شبیه الهه زیبایی کرده بود
+ عصبی دامنم رو از کمد بیرون کشیدم ... اما همین که سرم رو بلند کردم و یونگی رو دیدم دستام شل شد و ماتم برد.... ی... یونگی؟ موهاش ترکیب رنگی از طلایی و قهوه ای روشن بود که رنگ خاصی رو به وجود میورد.... کت و شلوار خاکستری رنگش بدجور بهش میومد... نزدیکش شدم و دستی روی پاپینون قرمز لباسش کشیدم.... حس میکنم از افسانه ها اومدی بیرون.... چرا اینقدر خوشگلی؟ جناب مین میدونی قلبم به خاطر حرکات تو تند تند میزنه؟ نمیتونمتتتت...
~ جیهوپ و وئول با دیدن شرایط تصمیم گرفتن یونگی و بورام رو تنها بزارن... یونگی با شنیدن حرفهای دخترک اونو به سمت آینه برگردوند و دستاش رو دور کمر ضریف دخترک حلقه کرد....
+ نکن... ببین چقدر زشت شدم... الان خوبه تو از من قشنگ تر شدی؟؟؟؟ خیلی بدی یون یون
- دقیقا چیکار نکنم؟ و اینکه بهتره چشماتو باز کنی عروسک! آینه رو نگاه کن... چی میبینی؟
+ از پشت سر بغلم نکن ، قلبم میاد تو دهنم..بی جنبه بازی در میارم... بعد دیگه نمیشه جمعش کرد.. و اما آینه! یه دختر زشت که یه پرنس جنتلمن بغلش کرده
- شماره چشمت چنده هانی؟
+ عه یونگیییییی
- خب بزار بگم چی میبینم.... یه شاهزاده خانم زیبا که قدر خودشو نمیدونه و هی میگه زشته... الانم پرنسش اومده پرنسسش رو ببره.... دفعه آخرت باشه میگی زشتم هاااا...
~ بوسه های ریز یونگی دخترک رو دیوونه میکرد و یونگی همینو میخواست... معتقد بود اعتماد به نفس بورام زیر خط فقر بود! خیلی کار داشت تا دخترکش رو بزرگ کنه....
+ دروغ که نمیگی شاهزاده
دیدگاه ها (۲)

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

ساعت ۲ شب بود هٔـمه ي مامور ها به جاهای مختلف جزیره پرایوت آ...

پارت سههانا: چیییی واقعا نکشتینش یونگی: مگه تو بیهوش نبودیها...

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

By necessity پارت 1ویو بورام با صدای الارم بیدار شدم رفتم سر...

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

پارت ۱۵مدتی گذشت...یونگی اون مرد ها رو زد لباس یونگی خونی شد...

the lost leaves/رمان جیمین

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_87بعد از تموم کردن حرفش..دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط