chapter ²¹

those eyes
(اون چشما)
تیلا:نمی‌فهمم منظورتو؟
کوک:واقعا نمی‌دونم چجوری بهت بگم زمان می‌خوام
تیلا:وای خدا چرا نمی‌فهمی من دارم داغون میشم چرا یه توضیح نمیدی (گریه و جیغ)

کوک:تو اونو میشناسیش(داد)

تیلا:چی؟هه امکان نداره من یکیو بشناسم ولی نشناسمش!اصن چرا وقتی میبینمش خون دماغ میشم چرا انقدر حس خوبی بهش دارم و نمی‌خوام از کنارم بره؟

کوک:تیلا باید یکم بگذره بهمون زمان بده نمیتونم توضیح بدم(درمونده و بغض)
تیلا:میشه ببینمش؟
کوک:خون تو بدنت نمونده
تیلا:واسم مهم نیست
کوک:یکاریش میکنم صبر کن

ویو کوک:
از اتاق اومدم بیرون و سمت تهیونگ رفتم که سریع گفت:حالش خوبه؟
:نه میخواد ببینتت،ته اون خیلی بی گناه و مظلومه چرا؟
تهیونگ:چجوری آخه حالش بده میشه
کوک:با دکترش حرف میزنم
به سمت دکتر رفتم و گفتم: جساراتا آقای دکتر میشه یکاری کنیم که بیمار اتاق ۳۰۵ آمیگدال مغزیش کمتر واکنش نشون بده؟

دکتر:چی تو فکرته آقای جوان ؟
کوک
کل قضیه رو بازگو کردم و دکتر گفت:میتونم بهش یه قرصی بدم که خون دماغشو تا چند ساعت عقب بندازه ولی بعدش شدیداً خسته میشه و بدن درد میگیره درضمن ما باید اینو به بیمار بگیم و با رضایت خودشون این کارو بکنیم

کوک:ممنونم دکتر ممنون(ذوق)
دکتر به اتاق تیلا رفت و بهش قضیه رو گفت و تیلا هم گفت:از من راضی تر پیدا نمیکنی دکتر جون(بغض و خنده)
دکتر:این که میخوای ببینی کیت میشه که حتی با وجود عاقبت این قرص بازم راضی ای

تیلا:وای دکتر باور نمیکنی اگه یچیزی بگم،خودمم نمی‌شناسمش

دکتر : خیلی خب من الان بهشون خبر میدم که تا نیم ساعت دیگه میتونن بیان داخل مراقب خودت باش دختر جون

تیلا بخاطر خستگی زیاد همون نیم ساعتو خوابید و به طور کل فراموش کرد که قرار بود اون شخص و ببینه
تهیونگ که تیلا رو پشت شیشه دید و دید خوابه سعی کرد خیلی بیصدا وارد اتاق بشه
تا وارد اتاق شد کنار تیلا نشست و دست زیبا و بی جون خواهرمو تو دستش گرفت
تیلا یهو از خواب پرید و به روبه روش نگاه کرد و این کار مصادف شد با قفل شدن چشماش توی اون چشمای روبه رو ناگهان تیلا بغض کرد
تهیومگ با دیدن بغض خواهرش قلبش مچاله شد و دست خواهرشو کشید و بغلش کرد ،تیلا دستشو پشت هودی تهیونگ گرفت و چنگ انداخت و هقی زد و گفت
:ت..تو کی هستی؟(گریه)
چقدر صداش قشنگ بود
تهیونک:نمی..نمیتونم فعلا بهت بگم
تیلا از بغل تهیونگ دراومد و گفت:
چرا؟...چرا همتون اینو میگید مگه نمی‌بینید حالمو؟
تهیونگ:اتفاقا چون داریم وضعیت تو میبینیم نمی‌خوایم بهت بگیم،میترسم از اتفاقی که بعدش برات بیوفته(گریه)

داریم وارد جاهای قشنگ قشنگ میشیم
دیدگاه ها (۰)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

چند پارتی درخواستی

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : ۲ » ( عسلا دکتر کیم سوکجین هست ، ...

ددی خون آشام من

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

معاملهp27پارت اسماتتهیونگ کوک رو براید استایل بلند کرد توی د...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پارت ۲۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط