{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Twenty two

📸 دکمه ی شاتر
پارت بیست و دو:

رادمهر بود . کلید را زیر گلدان کنار در ، گذاشته بودم تا پشت در نماند . شامپو را روی موهایم ریختم وساق موهایم را با آرامش چنگ زدم . قدمی برداشتم که زیر دوش بروم که ناگهان پایم لیز خورد .
ـــ نه ! نه ! نه ! ... آخخخخ !
روی زمین افتادم و احساس کردم که کمرم خورد شد . آه لعنتی قرار بود کبود شوم . خواستم بلند شوم که کل ستون فقراتم تیر کشید .
ـــ آییییییی !
به در ضربه ای خورد .
ـــ دختره خوبی ؟
صدای رادمهر انگار که دردم را بیشتر کرد ، جیغ زدم .
ـــ نه خوب نیستم !
ـــ چرا جیغ میزنی ؟
ـــ رو اعصابم راه نرو رادمهر !
اولین بار بود که اسمش را به زبان آوردم و این مطمئناً برایش عجیب بود .
ـــ باشه . من میرم پس .
دستم را روی دیوار گذاشتم و بلند شدم . کمرم زوق زوق میکرد . اَه ! همش از دادم نحس توست ، خرمگس !
با هر دردی که بود ، خودم را شستم . در را باز کردم ، داد زدم : کجایی ؟
ـــ تو هالم .
با جوابش خیالم راحت شد و حوله را برداشتم . مثل جت با هر دردی که بود ، خودم را به اتاق رساندم . در آینه به کمرم نگاه کردم . قرمز بود . نفسم را آه مانند بیرون دادم . شانس آوردم سرم چیزیش نشد . از توی کشوی لباس هایم یک پلیور نارنجی جیغ برداشتم که یقه و مچ هایش قرمز بود و شلوار خونگی گرمی که عکس سگ های کارتونی داشت . آن هارا پوشیدم و شروع کردم به زدن سرم به موهایم .
وارد هال شدم . جلوی در دو سه تا ساک بود و یک جعبه . نگاهم را به روی مبل دوختم . رادمهر لباس بافتنی راه راه افقی مشکی سفید به تن داشت ، با شلوار راحتی مشکی . دستانش را روی تاج مبل باز گذاشته بود و داشت مستند نگاه میکرد . دمپایی هایم را که کنار اپن بود پوشیدم و داخل آشپز خانه شدم . مطمئن بودم که رادمهر حضورم را حس کرده بود ، اما چیزی نمی‌گفت . من هم اهمیت ندادم . تشنه ام بود . خواستم از کابینت لیوان بردارم که کمر تیر کشید . آخی زیر لب گفتم .
ـــ چی شدی تو حموم ؟
لیوان را برداشتم . در حالی که داشتم در کابینت را می بستم ، جواب دادم : هیچی .
سرش را به طرفم برگرداند .
ـــ پس انقدر آخ و اوخ نکن . روی اعصابه !
ـــ من که چیزی نگفتم .
ـــ همین الان که داشتی لیوان ...
ـــ خودت گوشات تیزه !
و لیوان را زیر شیر آب گرفتم . باید واقعا او را تحمل کنم ؟ لیوان خالی را شستم . او دوباره مشغول دیدن مستند شده بود . جالبه !
ـــ حیوانات رو دوست داری ؟
ـــ نه !
ـــ پس چرا نگاه می‌کنی ؟
ـــ شبکه های دیگه چیز جالبی نداشتن !
آهانی زیر لب گفتم . خواستم بروم توی اتاقم ؛ اما قبلش به ساک های رادمهر روی زمین نگاه کردم .
ـــ کی از جلوی پا ، برشون می‌داری ؟
ـــ همین الان !
و بلند شد و آمد تا ساک هایش را ببرد . عادی است که انقدر ساکت باشد ؟
ساک هایش را برداشت و از کنارم رد شد . پلکی زدم و به اتاقم رفتم . باید عکس های دیروز را درست میکردم ، فردا دوباره باید بروم جنگل .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدم‌های من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
دیدگاه ها (۰)

مهمونی پارت ۴۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط