رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهلوپنجم: این بار تنها نمیروی
وقتی شب به پایان رسید و گروه آمادهی برگشتن به هتل شد، ملیسا بالاخره گوشیاش را از کیفش بیرون آورد.
چند تماس ازدسترفته از مادرش داشت.
نگرانی کوچکی در دلش نشست و همان لحظه با او تماس گرفت.
ـ مامان؟ زنگ زده بودی؟
صدای مادرش خسته و گرفته بود.
ـ ملیسا جان... الان کجایی؟
ـ داریم برمیگردیم هتل. چی شده؟
ـ عزیزم، دنیل تصادف کرده. الان
بیمارستانه.
ـ چی؟! دنیل؟ کدوم بیمارستانین؟ حالش چطوره؟
ـ هنوز چیز دقیقی نمیدونیم. پزشک گفته باید منتظر بمونیم.
دنیل همان پسرعمویی بود که بارها در جمعهای خانوادگی دیده بود. هرچند از رفتار بعضی از اعضای خانواده دلخور بود، هیچوقت آرزو نمیکرد اتفاق بدی برای کسی بیفتد.
ـ مامان، من میام.
ـ ملیسا، الان خیلی دیره. از هتل تا اینجا راه زیاده...
ـ میدونم، ولی نمیتونم اینجا بمونم و منتظر خبر باشم.
بعد از چند جملهی دیگر، تماس را قطع کرد و با عجله به سمت معلم رفت تا اجازه بگیرد.
کایزن که متوجه تغییر ناگهانی رفتار او شده بود، از دوستانش جدا شد و به دنبالش رفت.
ـ ملیسا؟
ملیسا برگشت. چشمهایش نگران بود و سعی میکرد وسایلش را مرتب کند.
ـ کجا میری؟
ـ باید برگردم. پسرعموم تصادف کرده و توی بیمارستانه. وضعیتش بحرانیه.
ـ کدوم بیمارستان؟
ملیسا اسم بیمارستان را گفت.
کایزن چیزی نگفت فقط چند لحظه نگاهش کرد و بعد به طرف معلم برگشت.
***
چند دقیقه بعد، ملیسا میخواست حرکت کنه. کایزن به سمتش آمد.
ـ همینجا وایسا.
ملیسا متعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ـ الان برمیگردم.
او به سمت معلم رفت و پس از صحبت کوتاهی، اجازه گرفت.
ملیسا از دور نگاهش میکرد و نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است.
کمی بعد، کایزن برگشت و کلید ماشین را در دستش چرخاند.
ـ بیا بریم. میرسونمت.
ملیسا با تعجب به او خیره شد.
ـ چی؟ چطوری؟
ـ ماشین یکی از معلمها رو با اجازهاش میگیریم. خودش هم در جریان برنامهست.
ـ ولی چرا؟ نمیخوام به زحمت بیفتی، کایزن. میتونم با اتوبوس برم.
کایزن نگاه جدیای به او انداخت.
ـ اگه با اتوبوس بری، شش ساعت طول میکشه. با ماشین حدود یک ساعت راهه.
ملیسا لبهایش را به هم فشرد.
ـ اما نمیخوام به خاطر من برنامهات به هم بخوره.
ـ بعدش با هم برمیگردیم.
ـ کایزن...
ـ ملیسا، گفتی وضعیت پسرعموت بحرانیه. الان وقت نگرانی دربارهی برنامهی من نیست.
لحنش آرام بود، اما آنقدر قاطع که ملیسا دیگر چیزی نگفت.
ملیسا به چهرهاش نگاه کرد. کایزن مثل همیشه احساساتش را آشکار نمیکرد اما برای رفتن عجله داشت؛ نه برای اینکه از او دور شود، بلکه برای اینکه زودتر به بیمارستان برسد.
ملیسا آهسته گفت: ممنونم.
کایزن نگاهش را کنار کشید.
ـ لازم نیست.
***
ملیسا پیش از حرکت، به اتاق برگشت. ایومی که از ماجرا باخبر شده بود، او را در آغوش گرفت.
ـ امیدوارم حال پسرعموت بهتر بشه. وقتی رسیدی، بهم خبر بده.
ـ حتماً. ممنون، ایومی.
هانا و رینا هم برایش آرزوی سلامتی کردند و سوتا و رِن با نگرانی خداحافظی کردند.
ملیسا سپس همراه کایزن از هتل بیرون رفت.
وقتی سوار ماشین شدند، کایزن مسیر را روی نقشه بررسی کرد و راه افتاد.
چند دقیقهی اول هیچکدام حرفی نزدند.
ملیسا دستهایش را روی کیفش گذاشته بود و به جاده نگاه میکرد. ذهنش پر از سؤال بود: دنیل چقدر آسیب دیده بود؟ آیا پزشکها میتوانستند نجاتش دهند؟ چرا همهچیز اینقدر ناگهانی اتفاق افتاده بود؟
کایزن بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، پرسید: میخوای به مادرت پیام بدی و بگی راه افتادی؟
ملیسا انگار تازه به یاد آورده باشد، گوشیاش را بیرون آورد و پیام کوتاهی فرستاد.
بعد آهسته گفت: میترسم وقتی برسم...
جملهاش نیمهکاره ماند.
کایزن دستش را از روی فرمان برنداشت.
فقط گفت: وقتی رسیدیم، خودت میفهمی وضعیتش چطوره. تا اون موقع، سعی کن آروم بمونی.
ملیسا سرش را به شیشه تکیه داد.
ـ میدونی؟ با اینکه از خیلی از رفتارهای خانوادهام ناراحتم، هیچوقت نمیخواستم اتفاق بدی براشون بیفته.
ـ میدونم.
ـ حتی الان هم از ریو و بقیه دلخورم... ولی دنیل گناهی نداره.
کایزن لحظهای به او نگاه کرد و دوباره چشمش را به جاده دوخت.
ـ لازم نیست برای نگران بودن دربارهی کسی، همهچیز رو فراموش کنی.
ملیسا آرام به سمتش برگشت.
این جمله دقیقاً همان چیزی بود که به شنیدنش نیاز داشت.
او مجبور نبود دلخوریهای گذشتهاش را انکار کند تا ثابت کند هنوز خانوادهاش برایش مهماند.
و با وجود تمام اتفاقاتی که میان او و خانوادهاش افتاده بود، حالا داشت به سمت بیمارستان میرفت چون هنوز دلش میخواست دنیل را دوباره سالم ببیند.
وقتی شب به پایان رسید و گروه آمادهی برگشتن به هتل شد، ملیسا بالاخره گوشیاش را از کیفش بیرون آورد.
چند تماس ازدسترفته از مادرش داشت.
نگرانی کوچکی در دلش نشست و همان لحظه با او تماس گرفت.
ـ مامان؟ زنگ زده بودی؟
صدای مادرش خسته و گرفته بود.
ـ ملیسا جان... الان کجایی؟
ـ داریم برمیگردیم هتل. چی شده؟
ـ عزیزم، دنیل تصادف کرده. الان
بیمارستانه.
ـ چی؟! دنیل؟ کدوم بیمارستانین؟ حالش چطوره؟
ـ هنوز چیز دقیقی نمیدونیم. پزشک گفته باید منتظر بمونیم.
دنیل همان پسرعمویی بود که بارها در جمعهای خانوادگی دیده بود. هرچند از رفتار بعضی از اعضای خانواده دلخور بود، هیچوقت آرزو نمیکرد اتفاق بدی برای کسی بیفتد.
ـ مامان، من میام.
ـ ملیسا، الان خیلی دیره. از هتل تا اینجا راه زیاده...
ـ میدونم، ولی نمیتونم اینجا بمونم و منتظر خبر باشم.
بعد از چند جملهی دیگر، تماس را قطع کرد و با عجله به سمت معلم رفت تا اجازه بگیرد.
کایزن که متوجه تغییر ناگهانی رفتار او شده بود، از دوستانش جدا شد و به دنبالش رفت.
ـ ملیسا؟
ملیسا برگشت. چشمهایش نگران بود و سعی میکرد وسایلش را مرتب کند.
ـ کجا میری؟
ـ باید برگردم. پسرعموم تصادف کرده و توی بیمارستانه. وضعیتش بحرانیه.
ـ کدوم بیمارستان؟
ملیسا اسم بیمارستان را گفت.
کایزن چیزی نگفت فقط چند لحظه نگاهش کرد و بعد به طرف معلم برگشت.
***
چند دقیقه بعد، ملیسا میخواست حرکت کنه. کایزن به سمتش آمد.
ـ همینجا وایسا.
ملیسا متعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ـ الان برمیگردم.
او به سمت معلم رفت و پس از صحبت کوتاهی، اجازه گرفت.
ملیسا از دور نگاهش میکرد و نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است.
کمی بعد، کایزن برگشت و کلید ماشین را در دستش چرخاند.
ـ بیا بریم. میرسونمت.
ملیسا با تعجب به او خیره شد.
ـ چی؟ چطوری؟
ـ ماشین یکی از معلمها رو با اجازهاش میگیریم. خودش هم در جریان برنامهست.
ـ ولی چرا؟ نمیخوام به زحمت بیفتی، کایزن. میتونم با اتوبوس برم.
کایزن نگاه جدیای به او انداخت.
ـ اگه با اتوبوس بری، شش ساعت طول میکشه. با ماشین حدود یک ساعت راهه.
ملیسا لبهایش را به هم فشرد.
ـ اما نمیخوام به خاطر من برنامهات به هم بخوره.
ـ بعدش با هم برمیگردیم.
ـ کایزن...
ـ ملیسا، گفتی وضعیت پسرعموت بحرانیه. الان وقت نگرانی دربارهی برنامهی من نیست.
لحنش آرام بود، اما آنقدر قاطع که ملیسا دیگر چیزی نگفت.
ملیسا به چهرهاش نگاه کرد. کایزن مثل همیشه احساساتش را آشکار نمیکرد اما برای رفتن عجله داشت؛ نه برای اینکه از او دور شود، بلکه برای اینکه زودتر به بیمارستان برسد.
ملیسا آهسته گفت: ممنونم.
کایزن نگاهش را کنار کشید.
ـ لازم نیست.
***
ملیسا پیش از حرکت، به اتاق برگشت. ایومی که از ماجرا باخبر شده بود، او را در آغوش گرفت.
ـ امیدوارم حال پسرعموت بهتر بشه. وقتی رسیدی، بهم خبر بده.
ـ حتماً. ممنون، ایومی.
هانا و رینا هم برایش آرزوی سلامتی کردند و سوتا و رِن با نگرانی خداحافظی کردند.
ملیسا سپس همراه کایزن از هتل بیرون رفت.
وقتی سوار ماشین شدند، کایزن مسیر را روی نقشه بررسی کرد و راه افتاد.
چند دقیقهی اول هیچکدام حرفی نزدند.
ملیسا دستهایش را روی کیفش گذاشته بود و به جاده نگاه میکرد. ذهنش پر از سؤال بود: دنیل چقدر آسیب دیده بود؟ آیا پزشکها میتوانستند نجاتش دهند؟ چرا همهچیز اینقدر ناگهانی اتفاق افتاده بود؟
کایزن بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، پرسید: میخوای به مادرت پیام بدی و بگی راه افتادی؟
ملیسا انگار تازه به یاد آورده باشد، گوشیاش را بیرون آورد و پیام کوتاهی فرستاد.
بعد آهسته گفت: میترسم وقتی برسم...
جملهاش نیمهکاره ماند.
کایزن دستش را از روی فرمان برنداشت.
فقط گفت: وقتی رسیدیم، خودت میفهمی وضعیتش چطوره. تا اون موقع، سعی کن آروم بمونی.
ملیسا سرش را به شیشه تکیه داد.
ـ میدونی؟ با اینکه از خیلی از رفتارهای خانوادهام ناراحتم، هیچوقت نمیخواستم اتفاق بدی براشون بیفته.
ـ میدونم.
ـ حتی الان هم از ریو و بقیه دلخورم... ولی دنیل گناهی نداره.
کایزن لحظهای به او نگاه کرد و دوباره چشمش را به جاده دوخت.
ـ لازم نیست برای نگران بودن دربارهی کسی، همهچیز رو فراموش کنی.
ملیسا آرام به سمتش برگشت.
این جمله دقیقاً همان چیزی بود که به شنیدنش نیاز داشت.
او مجبور نبود دلخوریهای گذشتهاش را انکار کند تا ثابت کند هنوز خانوادهاش برایش مهماند.
و با وجود تمام اتفاقاتی که میان او و خانوادهاش افتاده بود، حالا داشت به سمت بیمارستان میرفت چون هنوز دلش میخواست دنیل را دوباره سالم ببیند.
- ۸۸
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط