تکپارتی* درخواستی *
وقتی شب نمیتونستی بخوابی و ...
ذهنت پر بود از فکر های مختلف . خیلی خسته بودی از افکار منفی و مزخرفت که حتی واقعیت نداشتند . چشم هاتو روی هم گذاشتی و پاهاتو توی بغلت جمع کردی . دقیقه ها گذشت ولی همچنان تو با خودت درگیر بودی و خوابت نمیبرد . نفسی لرزون و صدا دار از روی بی طاقتی بیرون دادی . بغض توی گلوت رو به سختی قورت دادی . چرخی زدی و زاویه آن رو تغییر دادی ، سکوت بزرگی اتاق رو پر کرده بود . دوباره روی تخت جا به جا شدی چشم هاتو محکم روی هم فشار دادی . خودت هم میدونستی این بهت کمکی نمیکنه . سعی کردی خودت رو آروم کنی . نفس عمیقی کشید و هوای تازه ای به ریه هات راه دادی . دست های کسی رو دور کمرت حس کردی . اون هیون بود که تو رو از پشت از کمرت بغل کرده بود . سرش رو به گردنت نزدیک کرد و توب موهات فرو برد . در همون حال بوسه ی ریزی روی گردنت گذاشت . با صدای ارومش گفت . _ چه چیزی باعث شده که زندگی من آنقدر پریشون باشه ؟ چیزی نگفتی نمیخواستی. هیون متوجه بشه که گریه کردی . دستت رو روی دستش که روی کمرت قرار داشت گذاشتی . هیون دستت رو به زیر دست خودش کشید و گرمای خاصی به تو بخشید . تو رو رو به خودش برگردوند و به صورتت نزدیک شد در حالی که با یک پا تو رو اسیر کرده بود . _ دورت بگردم بهم نمیگی چه اتفاقی افتاده ؟ لب هات رو از هم فاصله دادی . + من .. خیلی خستم . ذهنم من رو قربانی خودش کرده . نمیتونم دست از افکار منفی بردارم . هیون تو رو نزدیک تر کشید و دستش رو توی موهات فرو برد و آروم آروم نوازش کرد . _ تا وقتی به خواب بری کنارت میمونم باشه ؟ با بغض سری تکان دادی . + هیون برام لالایی میخونی ؟ با صدای بغضیت گفتی . هیونجین خنده ای کرد و بعد با صدای بهشتیش شروع به زمزمه کردم آهنگی در گوش تو کرد . به خواب رفتی و اون شب فقط رویا دیدی .
ذهنت پر بود از فکر های مختلف . خیلی خسته بودی از افکار منفی و مزخرفت که حتی واقعیت نداشتند . چشم هاتو روی هم گذاشتی و پاهاتو توی بغلت جمع کردی . دقیقه ها گذشت ولی همچنان تو با خودت درگیر بودی و خوابت نمیبرد . نفسی لرزون و صدا دار از روی بی طاقتی بیرون دادی . بغض توی گلوت رو به سختی قورت دادی . چرخی زدی و زاویه آن رو تغییر دادی ، سکوت بزرگی اتاق رو پر کرده بود . دوباره روی تخت جا به جا شدی چشم هاتو محکم روی هم فشار دادی . خودت هم میدونستی این بهت کمکی نمیکنه . سعی کردی خودت رو آروم کنی . نفس عمیقی کشید و هوای تازه ای به ریه هات راه دادی . دست های کسی رو دور کمرت حس کردی . اون هیون بود که تو رو از پشت از کمرت بغل کرده بود . سرش رو به گردنت نزدیک کرد و توب موهات فرو برد . در همون حال بوسه ی ریزی روی گردنت گذاشت . با صدای ارومش گفت . _ چه چیزی باعث شده که زندگی من آنقدر پریشون باشه ؟ چیزی نگفتی نمیخواستی. هیون متوجه بشه که گریه کردی . دستت رو روی دستش که روی کمرت قرار داشت گذاشتی . هیون دستت رو به زیر دست خودش کشید و گرمای خاصی به تو بخشید . تو رو رو به خودش برگردوند و به صورتت نزدیک شد در حالی که با یک پا تو رو اسیر کرده بود . _ دورت بگردم بهم نمیگی چه اتفاقی افتاده ؟ لب هات رو از هم فاصله دادی . + من .. خیلی خستم . ذهنم من رو قربانی خودش کرده . نمیتونم دست از افکار منفی بردارم . هیون تو رو نزدیک تر کشید و دستش رو توی موهات فرو برد و آروم آروم نوازش کرد . _ تا وقتی به خواب بری کنارت میمونم باشه ؟ با بغض سری تکان دادی . + هیون برام لالایی میخونی ؟ با صدای بغضیت گفتی . هیونجین خنده ای کرد و بعد با صدای بهشتیش شروع به زمزمه کردم آهنگی در گوش تو کرد . به خواب رفتی و اون شب فقط رویا دیدی .
- ۶۵.۰k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط