دو رگه عشق پارت ۱۸

از زبان لیسا :

از خواب بیدار شدم و کوک کنارم نبود حتما رفته شرکت پس منم رفتم لباس راحتی پوشیدمو رفتم طبقه ی پایین دیدم کوک داره صبحونه درست میکنه
رفتم از پشت بغلش کردمو بوسیدمش بعد اونم گفت

کوک: پرنسس کوچولو چرا انقدر زود بیدار شدی

لیسا: آخه فهمیدم تو کنارم نیستی به خاطر همین

کوک: اخیییی

لیسا: صبحونه حاضر نیست خیلی گرسنمه

کوک: چرا تو برو سر میز بشین من الان صبحونه هارو میارم

لیسا : باشه

از زبان کوک :
بعد که با لیسا صبحونه خوردیم به لیسا گفتم که من برات یه سوپرایزی دارم و اونم خیلی سوپرایز دوست داره
خیلی اسرار کرد کا بهش بگم ولی من قبول نکردم و گفت، تقریبا یه ۱ ساعت دیگه میبینی نگران نباش
اونم گفت باشه

از زبان لیسا: خیلی دلم میخواست بدونم سوپرایز کوک چیه که داره میگه یه ۱ ساعت دیگه میبینم
بعدش رفتم سمت اتاقمو داشتم میکاپ رو صورتم تمرین میکردم که نفهمیدم چطور اینقدر زود ساعت گذشت
یه نگاهی به ساعت انداختمو دیدم یه دوساعت از اون موقع که کوک گفت برات سوپرایز دارم میگذره
آرایشم سریع پاک کردمو خواستم برم پایین که در اتاق باز شد و کوک اومد داخل و گفت دلت نمی خواد بیای پایین سوپرایزمو ببینی

لیسا: چرا الان میام

ویو لیسا :
رفتم طبقه پایین و یه دختری رو دیدم که داشت بهم نگاه می‌کرد وای خدای من اون رزی بود
سریع رفتم بغلش کردمو بعد چند دقیقه از هم جدا شدیم

لیسا: خیلی دلم برات تنگ شده بود

رزی : منم همین طور خیلی دلم میخواست دوباره ببینمت و اونم به لطف جونگ کوک شد

لیسا : کوک خیلی ازت ممنونم

کوک: نه دیگه تو باید یه جور دیگه تشکر کنی(جوری که فقط لیسا بشنوه )

لیسا : چطوری

کوک: شب بهت میگم ( اینم فقط جوری که لیسا بشنوه)

لیسا : مرض

کوک: نه دیگه اگه میخوای اینطوری کنی تا من رزی رو دوباره ببرم استرالیا

لیسا : ایییش باشه قبول

رزی : چیشده انقدر دارین پچ پچ میکنین

لیسا: هیچی چیزی نشده

رزی : باشه

از زبان لیسا :
بعدش نشستیمو و تا شب حرف زدیمو نشستیم پای تلوزیون که دیگه وقت شام شد و چون تو اون خونه ی ساحلی هیچ خدمتکاری نبود و کوک به همشون مرخصی داده بود مجبور شدم خودم یه چیزی درست کنم که رزی هم بهم کمک کردو بعد شام رزی بهم گفت

رزی: خب برای امروز بسه من برم خونه دیگه فردا میبینمت

لیسا: مگه به این زودی خونه خریدی

رزی : آره شوهرت برای یا خونه گرفت

لیسا: فدای کوک بشم من آخه خیلی مهربون (اره تو راست میگی انقدر که این پسر مهربونه🤣 بچه ها البته تو فیک اینطوریه نه تو واقعیت)

رزی : خب دیگه میدونیم شوهر داری نمیخواد پزشو بدی
من دیکه برم

لیسا: باشه برو ولی فردا زود بیا

از زبان لیسا :
رزی که رفت رفتم پیش کوک چون وقتی منو رزی باهم حرف میزدیم نیومد پیشمون
در اتاقشون باز کردمو گفتم مگه تو گرسنه نیست

کوک: نه گرسنم نیست

لیسا: کوک تو چطور رزی رو پیدا کردی

کوک : خب من مافیام دیگه برام مثل آب خوردنه

لیسا: میدونم ولی تو که مافیای کره هستی چطور رزی رو از استرالیا آوردی

کوک: خب به بنگچان تو استرالیا گفتم اونم برام پیداش کرد

لیسا: بنگچان کیه

کوک: رفیقم

لیسا: اها

کوک: حالا اینو ولش کن تو امروز به من چه قولی دادی

لیسا : چه قولی من که یادم نمیاد

کوک: خودتو به اون راه نزن گفتم باید ازم تشکر کنی

لیسا: تو این دنیا بایدی وجود نداره (کلمه ی که همیشه رفیقم به من میگه )

کوک: که این طور

از زبان نویسنده خوشگلتون🥰

بعدش کوک لیسا رو برآید استایل بغلش میکنه و میبره سمت اتاقشون
(بقیش دیگه خودتون میدونید)


حمایت یادتون نره 🥰😍😘
دیدگاه ها (۹)

اجبار به بدبختی پارت ۴۹

~Destiny:Part 1~

پارت ۲۶

#برادر ناتنی من

P9 . PRISAN MAFIA.

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

پارت ۱۱«اخیش بالاخره رسید....خیلی گشنم‌ بود»«منم همین طور کو...

پارت ۴۲

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط