پارت 22
پارت 22
بی اهمیت بهشون بلند شدیم و هانی دستش درد نکنه حساب کرد. از کافه بیرون امدیم وقرار شد بریم خرید.
داخل یه کفش فروشی رفتیم که فروشنده اش یه پسر جوون بود. از اولم چشماش رو هانی بود
هانی یه کفش انتخاب کرد و رو به پسر گفت:
- اقا این چند؟
-60 نفس
هانی عصبی شد و کفش رو گذاشت سر جاش و رو به منو دلی کرد وگفت:
-بریم.
از مغازه بیرون امدیم رفتیم مغازه بغلی فروشنده اش یه مرد بود همون کفش رو اینجام داشت کفش رو برداشتم ورو به مرد گفتم:
-قیمته این چنده؟
-150
شوکه شدم پسره میداد 60 این میده 150! اخه تا چه حد؟ دلار ناجور داره میره بالا. سر دو ثانیه 90 هزار تومن گرون تر شد!
دلی رو کرد به مرد وگفت:
-مغازه بغلی تون همین رو میده 60 هزار تومن!
مرد پوفی کرد و به سمت در رفت و از مغازه خارج شد ما هم برای فضولی دنبالش رفتیم. رفت تو مغازه پسره و رو بهش گفت:
-باز دختر خوشگل دیدی گند زدی به قیمتا؟!
هر سه تامون از خنده منفجر شدیم .
هانی دستم من و دلی رو گرفت و برد از مغازه بیرون. کل پاساژ رو گشتیم و دلی یه مانتو گرفت هانی که کل پاساژ رو خرید من بدبخت فلک زدهم یه جفت کفش مجلسی گرفتم.
از پاساژ بیرون امدیم که دیدیم شب شده! راست میگن موقع خرید زمان زود میگذره، ساعت رو نگاه کردم که دیدم یا خدا ساعت هشته! با بچه ها سوار ماشین شدیم.
اهنگ رو زیاد کردم و با دلی و هانی بلند بلند میخوندیم.
هانی رو رسوندم و کلی ب*و*س تف با دلی کرد و همش میگفت:
-از اشنایی باهات خیلی خوشحالم
خلاصه که با دلی رسیدیم که دیدیم علی با دوستاش دم در ساختمون واستاده بودن. ماشینوپارک کردم و با دلی پیاد شدیم. از کنارشون رد شدیم که بریم داخل ساختمان که...
بی اهمیت بهشون بلند شدیم و هانی دستش درد نکنه حساب کرد. از کافه بیرون امدیم وقرار شد بریم خرید.
داخل یه کفش فروشی رفتیم که فروشنده اش یه پسر جوون بود. از اولم چشماش رو هانی بود
هانی یه کفش انتخاب کرد و رو به پسر گفت:
- اقا این چند؟
-60 نفس
هانی عصبی شد و کفش رو گذاشت سر جاش و رو به منو دلی کرد وگفت:
-بریم.
از مغازه بیرون امدیم رفتیم مغازه بغلی فروشنده اش یه مرد بود همون کفش رو اینجام داشت کفش رو برداشتم ورو به مرد گفتم:
-قیمته این چنده؟
-150
شوکه شدم پسره میداد 60 این میده 150! اخه تا چه حد؟ دلار ناجور داره میره بالا. سر دو ثانیه 90 هزار تومن گرون تر شد!
دلی رو کرد به مرد وگفت:
-مغازه بغلی تون همین رو میده 60 هزار تومن!
مرد پوفی کرد و به سمت در رفت و از مغازه خارج شد ما هم برای فضولی دنبالش رفتیم. رفت تو مغازه پسره و رو بهش گفت:
-باز دختر خوشگل دیدی گند زدی به قیمتا؟!
هر سه تامون از خنده منفجر شدیم .
هانی دستم من و دلی رو گرفت و برد از مغازه بیرون. کل پاساژ رو گشتیم و دلی یه مانتو گرفت هانی که کل پاساژ رو خرید من بدبخت فلک زدهم یه جفت کفش مجلسی گرفتم.
از پاساژ بیرون امدیم که دیدیم شب شده! راست میگن موقع خرید زمان زود میگذره، ساعت رو نگاه کردم که دیدم یا خدا ساعت هشته! با بچه ها سوار ماشین شدیم.
اهنگ رو زیاد کردم و با دلی و هانی بلند بلند میخوندیم.
هانی رو رسوندم و کلی ب*و*س تف با دلی کرد و همش میگفت:
-از اشنایی باهات خیلی خوشحالم
خلاصه که با دلی رسیدیم که دیدیم علی با دوستاش دم در ساختمون واستاده بودن. ماشینوپارک کردم و با دلی پیاد شدیم. از کنارشون رد شدیم که بریم داخل ساختمان که...
- ۹.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط