وانشات ته سکوت نیمه شب (پارت32)

ا/ت : صدای پرده تو سالن پیچید وای نه اونا ته میکشن هل کردم با تمام توان تیارا و ته هل دادم داخل اهرم کشیدم اومدم بیرون دیوار بسته شد پرده کنار رفت با ترس برگشتم بهشون نگاه کردم که یکی شون موهام گرفت کشید انداختم کنار کوک
کوک رز جفت شون از تعجب اسمم صدا زدن که پدرش سمتم اومد گفت این خون آشامی که هنوز بوی انسان میده برای نجات تون اومده؟
با خشم برگشت به طرف کسایی که نگهبانی میدادن داد زد یه مشت احمق دورم جمع کردم یکی راحت وارد کاخم بشه
به اطراف نگاه کردم چشمم به یه زن خورد که کنار ستون ایستاده بود چهره ترسناک موهای سیاهی داشت و رویه صورت تنش پر از نقش طراحی های عجیب بود نگاهش به من تنم مور مور کرد که با صدایی جذاب برخلاف چهرش گفت اون پیمان داره پدر کوک برگشت طرفم مچم گرفت کشید سمت خودش به رد سبز رویه دستم نگاه کرد چند برابر خشمگین تر شد دستم از تویه دستش کشیدم بیرون گفتم به من دست نزن روانی که با لگدی که خوردم پرت شدم اون ور تر دردی نداشت اما زورم به مقابله نمی رسید با نفرت نگاهش کردم که دوباره رفت سراغ کوک چوب تویه بدنش بیشتر فشار داد که داد کوک بلند شد
به من نگاه کرد گفت یه احمق دیگه که با گرگینه ها وصلت کرده اینجا داریم یکی از اون جمع بیرون اومد گفت اون شب تویه گرفتن این یکی دختره حضور داشت شکی ندارم پیمانش با پسر اون آلفای کرخته . نفسم تو سینه حبس کردم که پدرش بهم نگاه کرد لبخندی زد که باعث شد تنم مور مور بشه گفت از مهمون مون خوب مراقبت کنید . چند نفر اومدن سمتم بازوهام گرفتن بلندم کردن شروع به تقلا کردم ولی زورم بهشون نمی‌رسید از من قدرتمند تر بودن منو کشون کشون بردن ترسیده بودم نمی دونستم چه بلایی قراره سرم بیاد اشکی از گوش چشمم چکید زیر لب گفتم منو ببخش تهیونگ . منو به سمت یه سری پله تاریک تر بردن با پایین رفتن مون دری باز کردن انداختن داخل بلند شدم خواستم به سمت در برم ولی با دست زدن به در کف دستم سوخت از درد دادی کشیدم ناله کردم که صدای خنده چندش شون اومد رویه زمین نشستم زخم رویه دستم شروع به بستن کرد به اطرافم نگاه کردم یه اتاق خیلی کوچیک و البته خاک گرفته بود خاک رو تختش تکوندم که تخت صدای جیر جیری داد
واقعا گیر افتادم ....
ویویی از راوی : اون روز اون دختر خودش رو تخت رها کرد به آینده پوچش فکر کرد یاری که تازه هم پیمانش شد بود مجبور شد رها کنه و یارش هم ازش دور تر میشد روزای دختر تویه اون چهار دیواری به مقدار خونی که براش مینداختن جلوش می‌گذشت تا جایی که شمارش روزا ها از توانش خارج شد......
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۰

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

شاگرد لوس من

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

وقتی میرین مهمونی ولی...درخواستی ادکلن هم زدم که صدای هول زد...

فیک کوکجنبه نداری نخون سیسی خو فصل ²پارت ⁹* اوه چه دافی پرنس...

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

اجبار به بدبختی پارت ۳۰

رومان عشق پنهانی (پارت11)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎دستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط