فیک : همسر قراردادی آقای جئون

پارت ۶۱

ـ هانا!

صدای جونگ‌کوک توی انبار پیچید.

هانا سریع سرش رو برگردوند.

همون لحظه مرد ناشناس مچ دستش رو رها کرد و به سمت درِ پشتی دوید.

جونگ‌کوک بدون لحظه‌ای مکث دنبالش رفت.

ـ وایسا!

مرد از بین قفسه‌های فلزی رد شد.

جونگ‌کوک چند متر باهاش فاصله داشت.

درست وقتی نزدیک بود بهش برسه...

مرد یه جعبه‌ی بزرگ رو هل داد.

جعبه با صدای بلندی جلوی جونگ‌کوک افتاد.

همین چند ثانیه کافی بود.

وقتی جونگ‌کوک از مانع رد شد...

درِ پشتی باز بود.

اما از مرد خبری نبود.

...

جونگ‌کوک با عصبانیت مشتش رو به دیوار زد.

ـ لعنتی...

بعد بدون معطلی برگشت داخل انبار.

هانا کنار یکی از ستون‌ها ایستاده بود.

رنگش پریده بود، اما سالم بود.

جونگ‌کوک با نگرانی جلو رفت.

ـ خوبی؟

هانا فقط سرش رو تکون داد.

ـ آسیبی ندیدی؟

ـ نه...

جونگ‌کوک برای چند ثانیه نفس راحتی کشید.

بعد برای اولین بار کنترلش رو از دست داد.

ـ چرا تنها اومدی؟!

صدایش بلندتر از همیشه بود.

هانا جا خورد.

ـ من...

ـ اگه یه دقیقه دیرتر می‌رسیدم چی؟!

ـ فکر می‌کردم...

ـ فکر می‌کردی چی؟!

هانا هم عصبی شد.

ـ فکر می‌کردم شاید بالاخره حقیقت پدرم رو بفهمم!

سکوت...

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

هانا با چشمانی پر از اشک ادامه داد:

ـ هر بار که به حقیقت نزدیک می‌شم، یکی جلومو می‌گیره.

من دیگه نمی‌دونم باید به کی اعتماد کنم.

جونگ‌کوک نگاهش نرم شد.

ـ از این به بعد...

لازم نیست تنهایی دنبالش بگردی.

هانا چیزی نگفت.

...

همون لحظه آقای چوی و نیروهای حراست وارد انبار شدن.

ـ پیداش کردین؟

جونگ‌کوک با ناراحتی سرش رو تکون داد.

ـ فرار کرد.

یکی از نیروها از گوشه‌ی انبار صدا زد.

ـ آقای جئون!

اینجا یه چیزی پیدا کردیم.

همه نزدیک شدن.

روی زمین...

یک کارت شناسایی افتاده بود.

کارت مربوط به یکی از کارمندهای شرکت جئون بود.

اما عکسش کنده شده بود.

فقط شماره‌ی پرسنلی باقی مونده بود.

جونگ‌کوک کارت رو برداشت.

ـ این عمدی جا مونده...

یکی می‌خواد ما رو گمراه کنه.

...

وقتی از انبار بیرون اومدن...

جونگ‌کوک رو به هانا کرد.

ـ امشب تو رو تنها نمی‌ذارم.

هانا مخالفت کرد.

ـ لازم نیست...

ـ لازم هست.

این بار لحنش آروم بود، اما قاطع.

ـ تا وقتی نفهمیم پشت این ماجرا کیه، امنیتت از هر چیزی مهم‌تره.

هانا برای اولین بار...

بدون هیچ بحثی، فقط گفت:

ـ باشه.

جونگ‌کوک متوجه شد.

کم‌کم...

هانا داره بهش اعتماد می‌کنه.

اما هیچ‌کدوم خبر نداشتن...

چند خیابون اون‌طرف‌تر، سئورا داخل ماشینش نشسته بود.

مرد ناشناس در رو باز کرد و سوار شد.

سئورا با عصبانیت گفت:

ـ چرا موفق نشدی؟

مرد با خونسردی جواب داد:

ـ مدیرعامل زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم رسید.

سئورا دندون‌هاش رو روی هم فشار داد.

ـ مهم نیست...

اتفاقی که امشب افتاد، فقط یه نتیجه داشت.

از فردا...

جونگ‌کوک دیگه هیچ راهی جز اعلام نامزدیش نداره.

و این دقیقاً همون چیزیه که من می‌خواستم...


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۷)

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

چندپارتی جونگ کوک

ادامه ی پارت ۱۹۵

چند پارتی بازیچه

چند پارتی جیمین پارت چهارم

LESSON

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

THE BLACK CONTRACT قرارداد سیاهP.02 | چیزی که نباید برمی‌گشت...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

پارت دوازدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط