پارت ۶۵ فیک ازدواج مافیایی

پارت ۶۵
ا،ت ویو
و راه افتادم به سمت فرودگاه (لباسو میزارم )
کوک ویو
صبح ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم
بعد از چند مین صبحانم تموم شد از آجوما تشکر کردم و دوباره رفتم تو اتاقم
رفتم اینستا گردی کردمو بعد از نیم ساعت یادم اومد جین و نامزدش امروز میرن آمریکا و ساعت ۱ باید اونجا باشم ، رفتم یه دوش ۵ مینی گرفتم و لباس گرم پوشیدم ، موهامو خشک کردم و راه افتادم (لباسو میزارم)
ا،ت ویو
بعد از چند مین به موقع رسیدم ، چند مین بعد از اومدن من کوک اومد و دوس دخترشم با خودش آورده بود نمیخام بد بین باشم ولی وایب خوبی ازش دریافت نمیکنم
و الان همه توی کافه ی فرودگاه نشسته بودیم
ا،ت : وایی خیلی دلم براتون تنگ میشههه
جینا : منمممم
(یه عالمه حرف دیگم زدیم که...)
بلندگو : پرواز کره به مقصد آمریکا تا چند دقیقه ی دیگه بلند میشه ، مسافران محترم لطفا در جاهای خود در هواپیما بشینید
جینا و جین : خب بچه ها خدافظ
همه : خدافظ
و رفتن ، بعد از چند مین که هواپیماشون راه افتاد ماهم رفتیم خونه هامون
(دو ماه بعد)
ا،ت ویو
الان دوماه از رفتن جینا و جین میگذره و همین طور چند روز از رفتن یونگی و سانا ، امروز خواستم خلوت کنم و تنهایی برم پاساژ و یکم برای خودم خرید کنم ، الان ساعت ۳ ی ظهره و تازه بهار شده پس یه لباس مناسب پوشیدم (میذارم) و راه افتادم به سمت پاساژ
تو پاساژ در حال گشتن خرید بودم که با چیزی که دیدم خودم ریختم و برگام موند ، باورم نمیشد اون سانازه همون عشق کوک که الان داره یکی دیگه رو میب//وسه ، سریع چند تا عکس گرفتم و یه بلیطم برای خودم به مقصد آمریکا ، یکم دیگم خرید کردم و رفتم خونه
وسایلمو جمع کردم ، به مادرم اطلاع دادم و رفتم سمت خونه ی کوک
کوک ویو
امروز ساناز ساعت ۷ اومد خونه ی من و باهم داشتیم فیلم میدیدیم که یکی در زد
رفتم درو باز کردم که دیدم ا،ته
کوک : بله ؟
ا،ت : سلام کنی بد نمیشه (سرد)
ساناز : اینجا چه غلطی میکنی هر//زه ی عوضی
کوک : ساناز آروم باش
ا،ت : هر//زه ی عوضی تویی نه من
این حرفم مصادف شد با سیلی ی محکمی که از کوک خوردم
کوک : چطور جرئت میکنی همچین حرفی بزنی ها ؟ (عصبی ، داد )
انتظار عصبی شدن داشتم ولی انتظار سیلی نه ، تاحالا از پدر و مادر خودمم سیلی نخورده بودم ا،ت : میخای بهت ثابت شه ؟ باشه بیا
گوشی رو روشن کردم و عکس سانازو زدم و بهش نشون دادم
بعد از دیدن عکس ماتش برد
کوک : سا.‌... ساناز لطفا بگو که تو این نیستی
ساناز : نه من ..من .... نیست...تتم (با ترس ، استرس و لکنت )
کوک : خفه شو عوضی ی هر//زه ، از خونه ی من گمشو بیرون (انگشت اشاره شو به سمت در برد و با داد گفت )
با این حرفش ساناز از خونه رفت و خودشم با عصبانیت و کلافگی روی مبل نشست
کوک : لطفا عکسارو برام بفرست
ا،ت : باشه
عکسارو فرستادم و خودم هم سریع از اونجا با چشمای گریون دور شدم
سمت راست صورتم به خاطر سیلی ی کوک خیلی درد میکرد
تو ماشین نشستم و صورتمو تمیز کردم و به سرعت به سمت فرودگاه روندم ، به محظ اینکه به فرودگاه رسیدم .....
دیدگاه ها (۳)

the first lie

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

پارت ۴ (سرنوشت)

مافیای من

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط