پارت اول:
پارت اول
خانهی جدید بوی نم و خاک میداد؛ بوی فراموشی. شارلوت کلید را در قفل چرخاند. صدای چرخش ضعیف فلز در سکوت سنگین غروب، مثل نالهی موجودی غریب بود. در را به آرامی باز کرد. هوای داخل خانه سردتر از بیرون بود، انگار نفسِ عمیقی از دلِ تاریکی بیرون کشیده میشد. پردههای ضخیمِ خاکستری، نورِ کمجانِ آخرین ساعات روز را هم بلعیده بودند و فقط فضایی وهمآلود باقی گذاشته بودند.
قدم اول را به درون گذاشت. پارکتِ چوبی زیر پایش جیرجیر کرد. صدایی که در این سکوتِ غلیظ، انگار فریادی بود. نفسش را حبس کرد. همیشه از خانههای قدیمی و داستانهای ارواح میترسید، اما این خانه، با سکوتِ سنگین و بویِ خاصش، حسِ غریبهای از ترس را در دلش زنده میکرد که با ترسهای همیشگیاش فرق داشت. ترسی که بیشتر شبیه به انتظار بود؛ انتظارِ چیزی که نمیدانست چیست.
صدای نفس کشیدن خودش را بلندتر از همیشه میشنید. دستش را به سمت کلیدِ چراغِ دیواری برد. انگشتانش لرزید.
«فقط یه خونهست، شارلوت. یه خونهی قدیمی.» زیر لب زمزمه کرد، اما صدایش در فضایِ مردهی خانه گم شد.
با روشن شدنِ چراغ، گرد و غبارِ معلق در هوا مثل هزاران ستارهی ریزِ درخشان در نورِ زردِ چراغ پدیدار شدند. گوشهی چشمش حرکتی را حس کرد. سریع برگشت. چیزی نبود. فقط سایهی دراز و لرزانِ خودش روی دیوار.
در همین حین، از انتهای راهرویِ تاریک، صدایِ کشیده شدنِ چیزی روی زمین آمد. مثلِ کشیده شدنِ یک پارچهی خیس روی چوب. صدایی آرام، اما پر از تهدید. شارلوت میخکوب شد. قلبش به شدت به قفسهی سینهاش میکوبید.
«کی اونجاست؟» صدایش لرزید. جوابی نیامد. فقط سکوتِ بیشتر.
این بار، صدا از سمتِ سقف بود. ضربهی آرامی، مثلِ انگشتانی که به آرامی روی چوبِ سقف میزنند. ضربهی آهستهی… نامنظم…
شارلوت احساس کرد خون از صورتش پریده. دیگر نمیتوانست منطقی فکر کند. حس میکرد چیزی نامرئی و قدرتمند در این خانه حضور دارد. چیزی که در سایهها کمین کرده بود و حالا داشت کمکم خودش را نشان میداد.
دستش را دراز کرد تا در را دوباره باز کند و فرار کند، اما ناگهان…
خانهی جدید بوی نم و خاک میداد؛ بوی فراموشی. شارلوت کلید را در قفل چرخاند. صدای چرخش ضعیف فلز در سکوت سنگین غروب، مثل نالهی موجودی غریب بود. در را به آرامی باز کرد. هوای داخل خانه سردتر از بیرون بود، انگار نفسِ عمیقی از دلِ تاریکی بیرون کشیده میشد. پردههای ضخیمِ خاکستری، نورِ کمجانِ آخرین ساعات روز را هم بلعیده بودند و فقط فضایی وهمآلود باقی گذاشته بودند.
قدم اول را به درون گذاشت. پارکتِ چوبی زیر پایش جیرجیر کرد. صدایی که در این سکوتِ غلیظ، انگار فریادی بود. نفسش را حبس کرد. همیشه از خانههای قدیمی و داستانهای ارواح میترسید، اما این خانه، با سکوتِ سنگین و بویِ خاصش، حسِ غریبهای از ترس را در دلش زنده میکرد که با ترسهای همیشگیاش فرق داشت. ترسی که بیشتر شبیه به انتظار بود؛ انتظارِ چیزی که نمیدانست چیست.
صدای نفس کشیدن خودش را بلندتر از همیشه میشنید. دستش را به سمت کلیدِ چراغِ دیواری برد. انگشتانش لرزید.
«فقط یه خونهست، شارلوت. یه خونهی قدیمی.» زیر لب زمزمه کرد، اما صدایش در فضایِ مردهی خانه گم شد.
با روشن شدنِ چراغ، گرد و غبارِ معلق در هوا مثل هزاران ستارهی ریزِ درخشان در نورِ زردِ چراغ پدیدار شدند. گوشهی چشمش حرکتی را حس کرد. سریع برگشت. چیزی نبود. فقط سایهی دراز و لرزانِ خودش روی دیوار.
در همین حین، از انتهای راهرویِ تاریک، صدایِ کشیده شدنِ چیزی روی زمین آمد. مثلِ کشیده شدنِ یک پارچهی خیس روی چوب. صدایی آرام، اما پر از تهدید. شارلوت میخکوب شد. قلبش به شدت به قفسهی سینهاش میکوبید.
«کی اونجاست؟» صدایش لرزید. جوابی نیامد. فقط سکوتِ بیشتر.
این بار، صدا از سمتِ سقف بود. ضربهی آرامی، مثلِ انگشتانی که به آرامی روی چوبِ سقف میزنند. ضربهی آهستهی… نامنظم…
شارلوت احساس کرد خون از صورتش پریده. دیگر نمیتوانست منطقی فکر کند. حس میکرد چیزی نامرئی و قدرتمند در این خانه حضور دارد. چیزی که در سایهها کمین کرده بود و حالا داشت کمکم خودش را نشان میداد.
دستش را دراز کرد تا در را دوباره باز کند و فرار کند، اما ناگهان…
- ۵۱۶
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط